دوش می آمد بگوش جانم از حضرت خطاب
گفت بی صبری تو اندر راه فانی باشتاب
زین خبر چون ذره میکشتم بسر تا حضرتش
آفتابی دیدمش در کف یکی جام شراب
شیوه ی دیدم دو عالم در بن دریا غریق
هفت گردون بر سر آن بحر بی کشتی حباب
دید آن سلطان که من فانی شدم از خویشتن
گفت یکسان شو بمن ای بخت بیداری بخواب
آن زمان کز قید تن بر خواستم یکبارگی
همچو گنج آمد روان بنشست بر جان خراب
روح کوهی را و جان جمله ذرات را
ذره دیدم عدم اندر مشاع آفتاب
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: غزل بیانگر تجربهای عرفانی است که در آن شاعر به شنیدن سخنانی از حضرت خطاب میپردازد. او از بیصبری خود در مسیر گذرای زندگی حرف میزند و وقتی به سوی حقیقت حرکت میکند، به حالت نشئهای دست مییابد و در حال مشاهده یک جام شراب با آفتابی درخشان قرار میگیرد. شاعر در این حالت در عمق وجود خود، حقیقت را تجربه کرده و از خودیاش رها میشود. در نهایت، روح او به آرامش میرسد و به وحدتی با هستی میرسد که در آن همه موجودات در روشنایی آفتاب یکسان میشوند.
هوش مصنوعی: دیشب صدایی از سوی حضرت به گوشم رسید که میگفت: ناامیدی و بیصبری تو در مسیر زندگی زودگذر است.
هوش مصنوعی: از این خبر همچون ذرهای به سمت او میرفتم تا اینکه در دست یک جام شراب، نور او را دیدم.
هوش مصنوعی: در حالتی دیدار کردم که دو جهان در عمق دریا غرق شدهاند. در بالای این دریا که هیچ کشتیای نیست، حبابی به سر میزند.
هوش مصنوعی: سلطان مشاهده کرد که من از خودم غافل و ناپدید شدهام. سپس گفت: ای بخت بیدار، به خواب آرامش و سکون درآ و با من یکی شو.
هوش مصنوعی: روزگاری که از قید و بند جسم رهایی یافتم، روح من همچون گنجی ارزشمند بر جان آسیبدیدهام نشسته است.
هوش مصنوعی: در دل کوه روحی را احساس کردم و در جان همه اجزا و ذرات، نوری را دیدم که در تاریکی عدم میدرخشید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شهریار دادگستر خسرو مالک رقاب
آنکه دریا هست پیش دست احسانش سراب
آسمان جود گشت و جود ماه آسمان
آفتاب ملک گشت و ملک چرخ آفتاب
بنگر اکنون با خداوند جهان شاه زمین
[...]
تا ببردی از دل و از چشم من آرام و خواب
گه ز دل در آتش تیزم گه از چشم اندر آب
عشق تو باچار چیزم یار دارد هشت چیز
مرمرا هر ساعتی زین غم جگر گردد کباب
با رخم زر و زریر و با دلم گرم و زحیر
[...]
مهترا ، هر چند شعرم زان هر شاعر بهست
تا توانستم نکردم من ز شعری اکتساب
قصد آن دارم که دامن در چنم زین روز بد
روز خوب خویش جویم بر ستوری چون عقاب
تا همی خوانم کتاب و تا همی جویم شراب
[...]
سر و بالایی که دارد بر سر گل مشک ناب
آفت دلهاست و اندر دیدهام چون آفتاب
روی رنگینش چو ماه تافته بالای سرو
زلف مشکینش چو مشک تافته بر ماهتاب
صبر از آن خواهم همی تا عشق او پوشم به صبر
[...]
ای بیان جود تو بر کاغذ روز سپید
نقش کرده خامه قدرت به زر آفتاب
هر کجا کلک تو شد بر صفحه کاغذ روان
تیغ هندی را نماند با نفاذش هیچ تاب
در هوایت هر که چون کاغذ دوروئی پیشه کرد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.