گرچه اشک منِ غمدیده سراسر گهر است
هرچه دارم به جمالت که همه در نظر است
نزد رندان نظر باز غبار قدمت
توتیایی ست که در دست نسیم سحر است
مهر و ماهت نتوان گفت که همچون مه و مهر
دیگری هست ولی روی تو چیزی دگر است
سر گذشتم سگ کوی تو نکو می داند
که ز فریاد منش شب همه شب دردسر است
کمترین قدرشناس تو خیالی ست ولی
نیست قدری چو سگان، پیش تواش این قدر است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساسات عاطفی و عشق عمیق خود نسبت به معشوق صحبت میکند. او به زیبایی چهره معشوق اشاره میکند و میگوید که هرچند اشکهایش از غم پر هستند، اما همه چیز را به خاطر جمال او تحمل میکند. شاعر به ارزش والای معشوق، حتی در نظر رندان، اشاره میکند و بیان میدارد که حتی سگی که در کوی معشوق است، درد و رنج او را به خوبی میشناسد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که هیچچیز نمیتواند به اندازه عشق او به معشوق ارزشمند باشد.
هوش مصنوعی: هرچند اشکهای من که از غم میریزم، مانند مروارید ارزشمند است، اما همهی آنچه دارم به خاطر جمال و beauty توست که همه چیز در دید من قرار دارد.
هوش مصنوعی: در جمع دوستان و اهل دل، نگاه به تو مانند درخشندگی تکهای از سحر است که نسیم صبحگاهی آن را با خود به همراه دارد.
هوش مصنوعی: چهره و روشنایی تو را نمیتوان با هیچ کس دیگری مقایسه کرد؛ بلکه زیبایی و جذابیت تو ویژگی خاصی دارد که در دیگران یافت نمیشود.
هوش مصنوعی: از کنار کوی تو رد شدم، و این سگ آنجا خوب میداند که من از فریاد و نالهام شبها همیشه در عذابم.
هوش مصنوعی: کمترین ارزش تو تنها یک خیال است، اما ارزش سگان در برابر تو هم کم است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای خردمند نگه کن که جهان برگذر است
چشم بیناست همانا اگرت گوش کر است
نه همی بینی کاین چرخِ کبود از برِ ما
بسی از مرغ، سبکپَرتر و پرّندهتر است؟
چون نبینی که یکی زاغ و یکی باز سپید
[...]
پیش من یکره شعر تو یکی دوست بخواند
زانزمان باز هنوز این دل من پر هسر است
در خانی ز پس اوست و بآنحلقه در است
نتوان گفت کز آنهاست کز آنها بتر است
سرخ مرد است ولی چاره چه دانم چو غر است
سرخ عر نبود در زیر برنگ دگر است
فلسفه داند و از فلسفه دانان خر است
[...]
بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است
که همه کار جهان رنج دل و دردسر است
تا تو در ششدرهٔ نفس فرومانده شدی
مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است
عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند
[...]
هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است
عشقبازی دگر و نفسپرستی دگر است
نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.