تا خاک راه همت اهل صفا شدم
در دیده ها عزیزتر از توتیا شدم
من عندلیب گلشن قدسم ولی چه سود
کز زلف تو مقیّد دام بلا شدم
گرچه شدم ز کعبه به بتخانه باک نیست
روی تو بود قبلهٔ من هرکجا شدم
از دار و گیر رستهٔ بازار عاشقان
سودم هیمن بس است که شهر آشنا شدم
تا پرده بر گرفت ز مهرِ رخت صبا
مانند ذره رقص کنان در هوا شدم
تا در هوای قدّ توام جان و سر چو سرو
بر باد رفت از همه آزاد تا شدم
از سر نهاده ام هوس تاج سلطنت
ز آن دم که بر درت چو خیالی گدا شدم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از سفر عاشقانهاش و شفافی که در دلش نسبت به محبوبش ایجاد شده، سخن میگوید. او بیان میکند که چقدر عاشق و وفادار است و حتی اگر به دور از معبدها و مکانهای مقدس باشد، عشق محبوبش برایش مهمتر از همه چیز است. او خود را مانند پرندهای در باغ میبیند که با وجود زنجیرهای زلف محبوبش، همچنان به آزادی در عشق میاندیشد. در نهایت، او از خواستههای دنیوی خود میگذرد و تنها در آرزوی نزدیکی به محبوبش باقی میماند. شعر حرارت عشق و غفلت از جهان مادّی را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: زمانی که در تلاش و کوشش اهل صفا قرار گرفتم، حتی به اندازهٔ خاک راه آنها در چشمهایم ارزشمندتر و گرانبهاتر از جواهرات شدم.
هوش مصنوعی: من بلبل باغ سرسبز خودم هستم، اما چه فایده که به خاطر زلف تو در دام مشکلات گرفتار شدم.
هوش مصنوعی: هرچند که به جای خانه کعبه به سمت بتکده رفتهام، برایم مهم نیست؛ زیرا هر جا که باشم، چهره تو جهت و قبله من است.
هوش مصنوعی: از چنگ و دمی که در بازار عشق داشتم رها شدم و این برایم کافیست که به شهر دوستداران آشنا شدم.
هوش مصنوعی: زمانی که چهرهی زیبای تو را دیدم، مانند ذرهای در هوا به حالت رقص درآمدم.
هوش مصنوعی: من تحت تأثیر زیبایی و قد تو قرار گرفتهام، بهطوری که مانند سرو، جان و سرم را فدای تو کردهام و از همه قید و بندها آزاد شدهام.
هوش مصنوعی: از زمانی که تصمیم گرفتم به عشق تو خدمت کنم و خودم را در مقام یک گدا در کنار درت قرار دادم، به هیچ چیز جز آرزوی سلطنت فکر نکردم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم
زایشان به قول و فعل ازیرا جدا شدم
تا همچو زید و عمرو مرا کور بود دل
عیبم نکرد هیچ کسی هر کجا شدم
گاهی ز درد عشق پس خوب چهرگان
[...]
با تو چه روز بود که من آشنا شدم؟
کز روزگار صبر و سلامت جدا شدم
هر دم به خون دیده خود غرقه می شوم
من خون گرفته با تو کجا آشنا شدم؟
از من قرار و صبر، ندانم کجا شدند؟
[...]
از خاکیان ز صافی طینت جدا شدم
از دست روزگار برون چون دعا شدم
عمری چو جاهلان پی چون و چرا شدم
بستم ز حرف لب، چو به حرف آشنا شدم
پای از گلیم فقر نکردم فزون دراز
با آنکه در دیار سخن، پادشا شدم
زد بر زمین همان نفسش هرچه برگرفت
[...]
زبن باغ تا ستمکش نشو و نما شدم
خون گشتم آنقدر که به رنگ آشنا شدم
بوی گلم جنون دو عالم بهار داشت
زبن یک نفس هزار سحر فتنه وا شدم
دل دانهای نبودکهگردد به جهد نرم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.