روزگاری ست که از غایت نادانی خویش
چون خطت نامه سیاهم ز پریشانی خویش
آنچنان کفر سر زلف تو بدنامم کرد
که خجل می شوم از نام مسلمانی خویش
سرکشی نیست دلم را که تو را سجده نکرد
خاک راه تو نیازرد به پیشانی خویش
هیچکس از گنه عشق بتان توبه نکرد
که پشیمان نشد آخر ز پشیمانی خویش
عاقبت عشق ز رخ پردهٔ دعوی برداشت
تا خیالی کند اقرار به حیرانی خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از نادانی و پریشانی در عشق سخن میگوید و به دلمشغولیهایش اشاره میکند. او به تأثیر عمیق عشق بر خود و خجالتش از نام مسلمانیش میپردازد. همچنین، از سجده نکردن دلش بر معشوق و عدم توبه از گناهان عشق سخن به میان میآورد. در نهایت، عشق حقیقت خود را فاش میکند و شاعر به حیرت و سردرگمی خود اذعان میکند.
هوش مصنوعی: زمانی است که از شدت نادانیام، مانند نامهای سیاه و پر از خطا، دچار پریشانی و سردرگمی هستم.
هوش مصنوعی: موهای تو به قدری جذاب و دلفریبند که باعث شده است حتی از نام مسلمانیام شرمنده شوم.
هوش مصنوعی: دل من سرکش نیست، چون در برابر تو، خاک پای تو را حرمت مینهد و پیشانیام را به زمین میساید.
هوش مصنوعی: هیچکس از عشق معشوقان گناهکار دست نکشید و هیچکس از پشیمانی خود ناراحت نشد.
هوش مصنوعی: در نهایت، عشق از چهرهاش نقاب ادعا را برداشت تا بتواند اعتراف کند که در حیرت و شگفتی فرو رفته است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.