گنجور

 
خیالی بخارایی

کسی چون گل دهن پرخنده دارد

که خود را زاین چمن برکنده دارد

هوای بندگی در حضرت دوست

که دارد گفت گفتم بنده دارد

گهی سوزد دلش بر آتش من

که همچون شمع شب را زنده دارد

عجب هندوی بی رحمی ست زلفت

که سرها زیر پا افکنده دارد

خیالی گر برفت از دست غم نیست

تو را بر ما خدا پاینده دارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نظامی

بدان حجت که دل را بنده دارد

بدان آیت که جان را زنده دارد

عطار

چو شمع از عشق جانی زنده دارد

میان اشک و آتش خنده دارد

سلیمی جرونی

لب لعلت که جانها زنده دارد

هزاران بنده همچون بنده دارد

قدسی مشهدی

زمینش سبزه را پاینده دارد

رطوبت را هوایش زنده دارد

صغیر اصفهانی

هزاران همچو من شرمنده دارد

که نام شاعران را زنده دارد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه