گنجور

 
خیالی بخارایی

طالب دردِ عشق تو فکر دوا نمی‌کند

ورنه به جان بی‌دلان عشق چه‌ها نمی‌کند

هرچه در آن رضای تو نیست اگرچه طاعت است

جان به هوس نمی‌خرد دل به رضا نمی‌کند

وه که به جان دیگری غمزهٔ شوخِ تو ستم

می‌کند و رعایتِ خاطر ما نمی‌کند

گفتم اگر وفا کنی صرف تو باد عمر من

گفت برو که با کسی عمر وفا نمی‌کند

دوش سگ در توام گفت در عنایتی

باز کنم به روی تو، گفت، چرا نمی‌کند

هر نفس از زبان تو خواری خود به گوش خود

می‌شنود خیالی و غیر دعا نمی‌کند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اوحدی

ترک ستم پرست من ترک جفا نمی‌کند

عهد به سر نمی‌برد، وعده وفا نمی‌کند

هندوی ترک آن صنم کرد بسی خطا ولیک

ناوک چشم مست او هیچ خطا نمی‌کند

گر به وصال او رسم، هم بربایم از لبش

[...]

جهان ملک خاتون

با من خسته دلبرم غیر جفا نمی‌کند

کام دل حزین من دوست روا نمی‌کند

چونکه دلم به درد او هست حزین و مبتلا

درد مرا ز لب چرا دوست دوا نمی‌کند

گفته بُد او وفا کنم ور نکند عجب مدار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه