گنجور

 
خیالی بخارایی

شبی کآن ماه با ما خوش برآید

عجب نبود که روز غم سرآید

درآمد از در و شد خانه روشن

دگر با ما از این در می درآید

مرا تشویش اشک ای دیده بر شد

به کویش بعد از این تا کمتر آید

به آب دیده در دل تخم مهرش

همی کارم ولی با خون برآید

خیالی در فن شوخی محال است

که فرزندی چو او از مادر آید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اثیر اخسیکتی

که را هجرت به پرسش کمتر آید

ز خون دل کنارش کم تر آید

نیارم بست در روی غمت در

که چون باد از ره روزن در آید

فرو شد در پیت روزم چه باک است

[...]

عراقی

مرا، گرچه ز غم جان می‌برآید

غم عشقت ز جانم خوشتر آید

درین تیمار گر یک دم غم تو

نپرسد حال من، جانم برآید

مرا شادی گهی باشد درین غم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه