گنجور

 
خیالی بخارایی

آن روز مه این نور سعادت به جبین داشت

کز راه ادب پیش رخت رو به زمین داشت

ز آن پیش که در کار کمان عقل برد پی

ابروی کماندار تو بر گوشه کمین داشت

گر با غمت از نعمت فردوس کنم یاد

دانی که مرا وسوسهٔ نفس بر این داشت

عمری ست که داریم سری بر قدم فقر

در عشق تو خود را نتوان بهتر از این داشت

بر ملک مکن تکیه که در زیر زمین است

آن کس که همه روی زمین زیر نگین داشت

نقد دل و جان صرف رهت کرد خیالی

در دست چو درویش تو نقدینه همین داشت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اسیر شهرستانی

در حلقه زلف تو دلی چله نشین داشت

دیوانه که اقبال رسا زیر نگین داشت

یک خنده گل دیر برآمد ز شکر خواب

آیینه چو گل سر به سر چین جبین داشت

نقش قدم ما دل پر آبله ما

[...]

بیدل دهلوی

امشب که به دل حسرت دیدارکمین داشت

هر عضو چو شمعم نگهی بازپسین داشت

کس وحشتت از اسباب تعلق نپسندید

دامن نشکستن چقدر چین جبین داشت

از وهم مپرسید که اندیشهٔ هستی‌

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه