گنجور

 
اسیر شهرستانی

در حلقه زلف تو دلی چله نشین داشت

دیوانه که اقبال رسا زیر نگین داشت

یک خنده گل دیر برآمد ز شکر خواب

آیینه چو گل سر به سر چین جبین داشت

نقش قدم ما دل پر آبله ما

از گرمی ره سینه سراغت به زمین داشت

در گلشن اقبال چه نامی که برآورد

آن دل که شکست دل ما نقش نگین داشت

مانند دل سوخته هر دانه که شد خاک

شرمندگی از مردمی روی زمین داشت

در خطه کشمیر خط غنچه دهانی

طوطی نمکین بود و حدیث شکرین داشت

از قبضه لطف تو اسیر تو کمان خواست

چشم بد کوته نظران داغ کمین داشت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خیالی بخارایی

آن روز مه این نور سعادت به جبین داشت

کز راه ادب پیش رخت رو به زمین داشت

ز آن پیش که در کار کمان عقل برد پی

ابروی کماندار تو بر گوشه کمین داشت

گر با غمت از نعمت فردوس کنم یاد

[...]

بیدل دهلوی

امشب که به دل حسرت دیدارکمین داشت

هر عضو چو شمعم نگهی بازپسین داشت

کس وحشتت از اسباب تعلق نپسندید

دامن نشکستن چقدر چین جبین داشت

از وهم مپرسید که اندیشهٔ هستی‌

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه