گنجور

 
خالد نقشبندی

خالد بیا و عزم سفر زین مقام کن

بر روضه رضا به دل و جان سلام کن

از گفتگوی خام روافض دلم گرفت

بر بند بار و قطع سخنهای خام کن

بدعت سرای طوس نه جای اقامت است

برخیز و روی دل به در پیر جام کن

از خاک قندهار و هری نیز درگذر

مقصود دل چو خاص بود ترک عام کن

وز شام و مکه ات گره از کار وا نشد

من بعد صبح را به ره هند شام کن

خود را به خاک پای غلام علی فکن

محو هوای روضه دارالسلام کن

در کار خواجگی همه عمرم به باد رفت

خود را دمی به خدمت آن شه غلام کن

خالد چو هیچکس به سخن مرد ره نشد

بگذر ز هر چه هست و سخن را تمام کن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فلکی شروانی

بر دوستان ز جود خود انعام عام کن

بر دشمنان ز کین خود اندام دام کن

ادیب صابر

بلبل رسید نغمه بلبل رها مکن

گلبن شکفت جز همه برگل ثنا مکن

از روی دوست دیده خود را تهی مدار

وز دست خویش دسته گل را جدا مکن

گر عهد کرده ای که نگیری قدح به دست

[...]

مولانا

جانا بیار باده و بختم تمام کن

عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن

زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست

دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن

همچون مسیح مایده از آسمان بیار

[...]

امیرخسرو دهلوی

جانا، شبی به کوی غریبان مقام کن

چون جان دهیم در کف پایت خرام کن

داری به زیر غمزه و لب مرگ و زندگی

تا چند جان دهم، به زبان ناتمام کن

دعوی خونبهای دل خویش می کنم

[...]

سلمان ساوجی

جز بند زلفش ای دل دیوانه جا مکن

بس نازک است جانب رویش رها مکن

از من دلا منال که دادی مرا به دست

کاین جور دیده کرد تو بر من جفا مکن

دیدش نخست دیده و رفتی تو بر اثر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه