گنجور

 
خالد نقشبندی

روزم از هجران شب دیجور شد بار دگر

لاله سان شد دل، ز داغ لاله رخسار دگر

بر دل از بیداد چرخم بود چندان بار غم

داغ غربت بر سر هر بار شد بار دگر

چنگ شد قامت ز درد دوری و از خون دل

تا قدم پیوسته شد بر هر مژه تار دگر

چاک خواهم زد گریبان را چو گل زین غم که شد

نو گل گلزار جانم زیب دستار دگر

غمگسار خویشتن را بی جهت بگذاشتم

مثل هرگز کجا یابیم غمخوار دگر

بیوفائی با وفاداران نه طور عاقلی است

خاصه یاری نیست مانندش وفادار دگر

در خرامش گر ببیند یک نظر کبک دری

تا بود هرگز نخواهد رفت رفتار دگر

پیش مه رویان شوی خالد به رسوائی علم

دل مده زنهار هر ساعت به دلدار دگر

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فضولی

ای مرا هر لحظه در عشق تو بازار دگر

نیست بازار ترا جز من خریدار دگر

هست با اغیار پنهانی ترا صد لطف و من

می کشم هر لحظه از لطف تو آزار دگر

از ستمکاریست پیکانی درون سینه ام

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فضولی
ابوالحسن فراهانی

ناصِحا از عشق منع مکن بار دگر

منع من کم کن که من کم کرده‌ام کار دگر

طغرل احراری

باز جانم شد فدای چشم خمار دگر

مشکلم افتاد در دست ستمگار دگر

بارها بودم ز عشق خوبرویان چون کمان

قاتلی دوشم به تیر افکند کین بار دگر

جای مرحم آمد و آزردم از وصل رقیب

[...]

ملک‌الشعرا بهار

هم‌جواران را به‌ما انصاف کاری هست نیست

رو بکن کار دگر

قوم مغرب را بر اهل شرق یاری هست نیست

رو بجو یار دگر

خو‌د خریداری برین افغان و زاری هست نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه