به معمار غمت نو ساختم ویرانه خود را
به یادت کعبه کردم عاقبت بتخانه خود را
فرو ماندند اطبای جهان از چارهام آخر
به دردی یافتم درمان، دل دیوانه خود را
ز سودایت چنان بد نام گشتم در همه عالم
به گوش خود شنیدم هر طرف افسانه خود را
به گرد شمع رویت بس که گشتم ماندم از پرواز
سرت گردم چه زیبا سوختی پروانه خود را
ادیب من جلیس من شود در حلقه رندان
به گوشش گر رسانم ناله مستانه خود را
در اقلیم محبت از خرابیهاست معموری
به سیل اشک باید کند اساس خانه خود را
سراپا نعمتم با این همه درماندگی خالد
نمیدانم چه سان آرم به جا شکرانه خود را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از حسرت و غم خود میگوید. او به معمار دلش اشاره میکند که چطور ویرانهای از عشق و یاد محبوبش ساخته است. او به دردی اشاره دارد که هیچ دارویی برایش وجود ندارد و از بدنامیای که از عشقش بر او رفته، رنج میبرد. شاعر به زیبایی محبوبش و تلاشهایش برای رسیدن به او اشاره میکند و در نهایت، دربارهی احساس عمیق شکرگزاری که نمیتواند به درستی بیان کند، صحبت میکند.整体 بهطور خلاصه، این شعر بیانگر احساسات عمیق، اندوه و عشق درونی شاعر است.
هوش مصنوعی: من به خاطر درد و غم تو، ویرانهی دلم را بازسازی کردم و به یاد تو، عبادتم را به جای کعبه، به دوست داشتن بدعهدان تبدیل کردم.
هوش مصنوعی: در نهایت، پزشکان دنیا از درمان درد من ناتوان شدند، اما من برای دل دیوانهام راه حلی پیدا کردم.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق تو، آنقدر بدنام شدم که در تمام جهان به گوش خودم شنیدم که هر طرف داستان عاشقانهام را میگویند.
هوش مصنوعی: چقدر به دور چهرهی زیبات که شمعی درخشان است، میچرخم و نمیتوانم پرواز کنم. تو چقدر زیبا میسوزی، ای پروانهی خود!
هوش مصنوعی: در محفل اهل هنر و ادب، اگر من نالههای عاشقانهام را به او برسانم، او هم به جمع من خواهد پیوست و همصحبت من خواهد شد.
هوش مصنوعی: در دنیای عشق، برای ساختن زندگی جدید باید از ویرانیها و مشکلات گذشته عبور کرد و با اشک و درد، بنیانهای جدیدی برای خانه قلب خود بنا کرد.
هوش مصنوعی: من با این همه ناتوانی و مشکلاتی که دارم، نمیدانم چگونه شکرگزاری خود را به جا بیاورم، با وجود اینکه نعمتهای فراوانی surrounds me.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ازین ویرانه تر می خواستم ویرانه خود را
ازین ویرانه بیرون می برم دیوانه خود را
حریفان نشئه مهر و محبت را نمی دانند
به دست دشمن خود می دهم پیمانه خود را
نه مورش خاید از سختی نه مرغش چیند از تلخی
[...]
فرو خوردم ز غیرت گریهٔ مستانهٔ خود را
فشاندم در غبار خاطر خود، دانهٔ خود را
به ناز و غمزه خود آموختم جانانهٔ خود را
به دامن تیز کردم آتش پروانهٔ خود را
نه جرم چشمهساران بود و نه تقصیری از باران
که من دانسته در آتش فکندم دانهٔ خود را
نه چاکی در دل و نه رخنهای در سینه، کو سیلی؟
[...]
چه گویم با کسی راز دل دیوانه خود را
که خوابم می برد گر سرکنم افسانه خود را
سرانجام خیال توتیای غیرتی دارم
به چشم خود کشم خاکستر پروانه خود را
غبار خاطرم خوش گریه آلود است می خواهم
[...]
چراغان کرده ام از داغ دل، ویرانهٔ خود را
که چون پروانه، در رقص آورم دیوانهٔ خود را
فروغ شمع من، خاصیت بال هما دارد
مرصع پوش، در محفل کند، پروانهٔ خود را
به جرم اینکه دایم از سبو چشم طمع دارد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.