گنجور

 
خالد نقشبندی

به معمار غمت نو ساختم ویرانه خود را

به یادت کعبه کردم عاقبت بتخانه خود را

فرو ماندند اطبای جهان از چاره‌ام آخر

به دردی یافتم درمان، دل دیوانه خود را

ز سودایت چنان بد نام گشتم در همه عالم

به گوش خود شنیدم هر طرف افسانه خود را

به گرد شمع رویت بس که گشتم ماندم از پرواز

سرت گردم چه زیبا سوختی پروانه خود را

ادیب من جلیس من شود در حلقه رندان

به گوشش گر رسانم ناله مستانه خود را

در اقلیم محبت از خرابی‌هاست معموری

به سیل اشک باید کند اساس خانه خود را

سراپا نعمتم با این همه درماندگی خالد

نمی‌دانم چه سان آرم به جا شکرانه خود را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نظیری نیشابوری

ازین ویرانه تر می خواستم ویرانه خود را

ازین ویرانه بیرون می برم دیوانه خود را

حریفان نشئه مهر و محبت را نمی دانند

به دست دشمن خود می دهم پیمانه خود را

نه مورش خاید از سختی نه مرغش چیند از تلخی

[...]

صائب تبریزی

فرو خوردم ز غیرت گریهٔ مستانهٔ خود را

فشاندم در غبار خاطر خود، دانهٔ خود را

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
فیاض لاهیجی

به ناز و غمزه خود آموختم جانانهٔ خود را

به دامن تیز کردم آتش پروانهٔ خود را

نه جرم چشمه‌ساران بود و نه تقصیری از باران

که من دانسته در آتش فکندم دانهٔ خود را

نه چاکی در دل و نه رخنه‌ای در سینه، کو سیلی؟

[...]

اسیر شهرستانی

چه گویم با کسی راز دل دیوانه خود را

که خوابم می برد گر سرکنم افسانه خود را

سرانجام خیال توتیای غیرتی دارم

به چشم خود کشم خاکستر پروانه خود را

غبار خاطرم خوش گریه آلود است می خواهم

[...]

حزین لاهیجی

چراغان کرده ام از داغ دل، ویرانهٔ خود را

که چون پروانه، در رقص آورم دیوانهٔ خود را

فروغ شمع من، خاصیت بال هما دارد

مرصع پوش، در محفل کند، پروانهٔ خود را

به جرم اینکه دایم از سبو چشم طمع دارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه