گنجور

غزل شمارهٔ ۸۵۷

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

چو چشم مست تو با خواب می‌کند بازی

دو چشم من همه با آب می‌کند بازی

چنین که غمزهٔ شوخ تو مست و مخمورست

چرا بگوشهٔ محراب می‌کند بازی

ببین که آهوی روباه باز صیادت

چگونه با دل اصحاب می‌کند بازی

چو خون چشم من آمد بجوش از آنرویست

که با سرشک چو عناب می‌کند بازی

ز زیر پهلوی پر خار من چه غم دارد

کسی که بر سر سنجاب می‌کند بازی

بیا که زلف رسن باز هندو آسایت

شبی دراز بمهتاب می‌کند بازی

دلم ز بیخردی همچو طفل بازیگر

بدان کمند رسن تاب می‌کند بازی

تفرجیست که شب باز طره‌ات همه شب

بنور شمع جهانتاب می‌کند بازی

عجب ز مردم بحرین دیده‌ات خواجو

که در میانهٔ غرقاب می‌کند بازی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام