بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم
آتشین آب و گلین رطل کند درمانم
دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا
گر دهد جام زرم دست بر او افشانم
منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می
کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم
رطل دریا صفت آرید که جام زردشت
گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم
دوستانم همه انصاف دهند از پی من
که چه انصاف ده و جورکش دورانم
گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است
به گلین رطل دل از بند خرد برهانم
من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم
گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم
بوی خاکی که من از رطل گلین میشنوم
بردمد از بن هر موی گل و ریحانم
همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف
من نهنگم نه حریف صدف ایشانم
ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو
خون خرگوش کند آبخور مارانم
گاو زر ده به کف سامری و در کف من
آب خضری که در او آتش موسی رانم
جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم
چار دیوار گلین را که در او مهمانم
آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان
نزیم بیدمکی آب که هم حیوانم
جوهری مغ شده و درج سفالین خم می
وز نگین گهر و رطل گلین میزانم
سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد
سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم
هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند
من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم
ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم
هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم
دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم
کز شما گشت غمآباد دل ویرانم
ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید
کاتش درد نشاندن به شما نتوانم
رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم
می بنالید که من خون دل خاقانم
چون به می خون جهان در گل افسرده خورم
چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم
من که خاقانیم از خون دل تاجوران
میکنم قوت و ندانم چه عجب نادانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر عشق و وابستگی خود را به یک معشوق و شراب بیان میکند. او از زیباییهای ظاهری و درونی معشوق میگوید و احساساتی عمیق از تنهایی و درد را با تصویر قهر و آشتی میان شراب و گلین رطل (ظرف شراب) به تصویر میکشد. شاعر به وضوح از تمایلش به فرار از غم و درد زندگی و غرق شدن در شادی و مستی شراب صحبت میکند. او همچنین به تضاد بین حالتهای خوشی و غم اشاره میکند و از تلاش برای یافتن خوشبختی و رهایی از درد و رنج وجودش سخن میگوید. با تحلیل این احساسات، میتوان دریافت که شاعر در جستجوی آرامش و تسلی خاطر در دل درد و رنجهای زندگی است.
هوش مصنوعی: لبهای آن معشوقه مانند سفال، چهرهاش مانند خاک و جانش سنگین و پرشور است. آتشین و پر حرارت است و وجودش مانند گلی است که میتواند دردهای من را درمان کند.
هوش مصنوعی: من دست کسی را میبوسم که یارم را با مقدار زیادی گل (ناب) نوازش کند؛ اگر او به من جام زر بدهد، من دستم را بر او میافشانم.
هوش مصنوعی: من از گل یک رطل نوشیدنی گلگون میزنم و با جام زرین به سوی عشق میروم، هرچند که نرگسها را نمیشناسم.
هوش مصنوعی: به یاد بیاورید که اگرچه ظرفی بزرگ و گرانبهاتر از دریا را بسازید، اما آن را با یک جام کوچک و ظریف که مانند گوش ماهی است، پر نکنید، چرا که آتش عشق و احساسات من را در آن نمیتوان به نمایش گذاشت.
هوش مصنوعی: دوستانم همه بر من قضاوت کنند که چه اندازه من درستکار و چه اندازه ظالم و بیرحم هستم.
هوش مصنوعی: گوش ماهی مثل آن است که نه میتواند چیزی را بخورد و نه جامی دارد. من میخواهم دل خود را که در بند خرد و عقل است، از این قید آزاد کنم.
هوش مصنوعی: من که در عمق دریا غرق در شادی هستم، چه کار میتوانم با گوش ماهی انجام دهم؟ چه نیازی به جام صدف دارم؟
هوش مصنوعی: من عطری از خاک میشنوم که از گل و ریحان من برمیخیزد و در هر موی من جاری است.
هوش مصنوعی: همه موجودات دریا را به جویبار خودم آوردهام، اما من مانند نهنگی هستم که به هیچ کدام از صدفهای آنها نمیخورد.
هوش مصنوعی: ساقی مانند آهویی با رنگ نقرهای است و از شیر گاو زرین، برای من آب مینوشاند که مارها از آن میخورند.
هوش مصنوعی: گاو طلایی که سامری به دست آورد، در اختیار اوست، اما من در دستانم آب زلالی دارم که میتوانم با آن آتش موسی را خاموش کنم.
هوش مصنوعی: من فقط برای ساختن مکانی از گل، بدون هیچ چیز دیگری، تلاش میکنم، زیرا در این دیوارهای گلی، مهمان هستم.
هوش مصنوعی: من لباسی از آهن به تن دارم و در درونم پر از sigh و درد است. جانم در تنگناست و نمیتوانم بیدمی نفس بکشم، زیرا که هم به حیوانیت شباهت دارم.
هوش مصنوعی: معدنی از جواهرات ارزشمند و ظرفی از سفال را به هم میزنم، و در کنار نگینی از گوهر و وزنی از گل، ترازویی از خود میسازم.
هوش مصنوعی: وقتی که سه صد و شصت درهم سنگ جواهر به من بدهد، تمام رگهای بدنم زنده میشوند.
هوش مصنوعی: هر کسی که جواهر و ثروت در اختیار داشته باشد، هرگز از کمبود و نیاز رنج نخواهد برد. اما من که از این ثروت برخوردارم، هنوز هم احساس تشنگی و کمبود میکنم.
هوش مصنوعی: عجبا که هرچه دل من سبکتر میشود، درد و غم بیشتر میشود. هرچه تلاش کنم تا بار سنگین آن را کمتر کنم، سنگینی آن بیشتر احساس میشود.
هوش مصنوعی: شب گذشته با مقداری گل و می رنگین صحبت کردم و گفتم که از شما دل تیره و ویرانم.
هوش مصنوعی: ای می، و ای پیمانهی سنگین، نمیدانم شما از کدام خاک و آب ساخته شدهاید که آتش درد و رنجی که در دلم دارم، نمیتوانم به شما منتقل کنم.
هوش مصنوعی: رطل به حالت غمگینی گفت که من از خاک و گل پرویز (پادشاه) هستم و به خاطر اینکه من از دل خاقان خون میریزم، مینالم.
هوش مصنوعی: وقتی که از شراب زندگی مینوشم و در شرایط ناراحتکنندهای قرار دارم، چه جای تعجب دارد اگر نتوانم دل شاد و خوشحال داشته باشم؟
هوش مصنوعی: من که فرمانروای بزرگی هستم، از رنجها و اندوههای خود تاج و تخت میسازم و نمیدانم چه شگفتی وجود دارد که نادانم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آن نه روی است که من وصف جمالش دانم
این حدیث از دگری پرس که من حیرانم
همه بینند نه این صنع که من میبینم
همه خوانند نه این نقش که من میخوانم
آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست
[...]
جان برای تو که هم دردی و هم درمانم
سر فدای تو که هم جانی و هم جانانم
با تو چون قامت تو از دگران آزادم
بی تو چون وصل تو از بی نظران پنهانم
لوح سودای تو چون باد ز سر می گیرم
[...]
ناتوانم به غم عشق تو و نتوانم
که کنم ترک غم عشق تو تا بتوانم
تا به کی ز آتش عشق تو جهانی سوزد
کز غم هجر تو جانا به لب آمد جانم
تو طبیب دل پردرد من خسته دلی
[...]
فقر میگفت که: من خسرو جاویدانم
شاه میگفت که: من سایهٔ آن سلطانم
فقر می گفت: بهر حال منم شمس منیر
شاه میگفت: من اینجا قمری پنهانم
فقر میگفت که: بسیار تکبر مپسند
[...]
در چنان صورت مطبوع عجب می مانم
بیم آن است که بوسی ز لبش بستانم
مست برخیزم و در باغ ارم بر لب جوی
چون گل و سرو روان پیش خودش بنشانم
از رخ و زلف و قد و خد و خطش جمع شود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.