گنجور

شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » قصاید
 

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان

یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن

وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی

کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد

گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دجله

خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

بر دجله‌گری نونو وز دیده زکاتش ده

گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان

گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل

نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان

تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را

در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را

تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان

دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو

پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون

گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان

از نوحهٔ جغد الحق مائیم به درد سر

از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان

آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی

جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما

بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان

گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را

حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان

بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید

گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه

نه حجرهٔ تنگ این کمتر ز تنور آن

دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه

از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان کز نقش رخ مردم

خاک در او بودی دیوار نگارستان

این است همان درگه کورا ز شهان بودی

دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

این است همان صفه کز هیبت او بردی

بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان

پندار همان عهد است از دیدهٔ فکرت بین

در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان

از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه

زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را

پیلان شب و روزش گشته به پی دوران

ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی

شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان

مست است زمین زیرا خورده است بجای می

در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا

صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان

کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین

بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان

پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی

کردی ز بساط زر زرین تره را بستان

پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو

زرین تره کو برخوان؟ روکم ترکوا برخوان

گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک

ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

بس دیر همی زاید آبستن خاک آری

دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن

ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان

چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است

این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد

این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن

تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه

فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان

گر زاده ره مکه تحقه است به هر شهری

تو زاد مدائن بر سبحه ز گل سلمان

این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر

کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان

اخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی

این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اخوان

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند

مهتوک مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ف- شهیدی نوشته:

هو
قصیده ایست بسیار غرا وحماسی و عبرت انگیز ضمنا هنر های خاصی در آن بکار رفته چنانکه در بیت ۲۳ همه مهره های شطرنج را ذکر کرده است
اینگونه قصاید احساسات عالی خواننده را برمیانگیزد چرا که شاعر با احساساتی عالی سخن کفته است
اگر سیاحی از ایوان مدائن عبور کرده بود نکات دیگری از تاریخ ومعماری وغیره میفهمید وخاقانی که اهل معرفت بوده با بینش گسترده وژرف چیزهای دیگری فهمیده که در متن قصیده آمده است

nezam نوشته:

this is the most beutiful poem i have ever heard. ground shaking

پویا نوشته:

از آنجا که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند، عرض می شود که در بیت ۲۱ به جای «ار»، «او» درست است و نیز به جای «شاد روان»، «شادُروان». به گمانم اینجا فرصت خوبی برای اصلاح غلط های تایپی اشعار است.

پاسخ: با تشکر و عرض ارادت، دو غلط اشاره شده تصحیح شدند.

عنایت الفت نوشته:

با درود، در این قصیده مطول ولی بسیار پند آموز البته اغلاط تایپی اجتناب نا پذیر است زیرا حجم اشعار از همه شعرا بسیار است. بهر حال در مصرع دوم از بیت ۲۷ نوشته شده: صد پنو نوست اکنون در مغز سرش پنهان. که صحیح آن صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان- میباشد
با آرزوی پیروزی
الفت

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

حسین نوشته:

من این شعر را درست ۴۰ سال پیش در کتاب فارسی ان زمان خوانده بودم بچه بودم هیچ نمی فهمیدم ولی هر سال که از عمرم میگذشت معنی این شعر را بیشتر میدانستم البته من هیچ گاه نه صاحب مقامی بوده ام نه جاه و جلالی داشتم تا مفهوم این شعر را بیشتر مد نظر قرار بدهم ولی به تمامی سردمداران رژیم جمهوری اسلامی توصیه میکنم که این شعر را بخوانند و در تمامی اوقات مد نظر قرار بدهند نه اینکه بگویند ما نخواهیم مرد و مرگ مخصوص همسایه است

raji نوشته:

in gasude baraye hese tarikh bastan va tafakhor nejadi neveshte shode chon khagani alage khsi be in gabil mozuate tarikhi va nejadi dashte

غلامحسین مراقبی نوشته:

با درود و سپاس از پدیدآورندگان گنجور
می پندارم زاده ره در مصراع (گر زاده ره مکه تحفه است به هر شهری) نادرست و زاد ره، به معنی ارمغان، هدیه و… درست باشد
نیز ره آورد نازیبا و درست آن رهاورد است:
اخوان که ز راه آیند، آرند رهاوردی
این قطعه رهاورد است، از بهر دل اخوان

علی مطاهری رح نوشته:

سلام
نخستینه را به ناروایی ها و شکرـاب ها؟ بپردازیم و نادرستی های تاکنون درشمارنیاورده..:
پاره ی ۲ سطر۶زکاتــ ــستان درست است و در سیاق سخن پارسی هرگزا پیش از افزونه ی پسوندی «ستان» احتیاج به الف نبوده
۲- بیت ۷ درست این است: گر دجــله درآمـــــیزد.. نه چین ناراستی روشنی!
۳- شماره ی ۱۱ پاره ی ۲ افزودن (و) پیش از اشــکی ناروایی ِ آوایی ایجادکرده ..چیزی که در متن های کهن نیامده
۴- شماره ی ۲۴ را اساتید چنین روایی داده اند و درست پنداشته: بر نطع ِ زمین نـِـه رُخ….>> نیز پیش ازین نویسه تان از مصراع ۴ غریب بود و ناشنیده ندیده :آن جا که سُروده..>> چون کف به دهان آرَد؟.. ازکجاآمده این جابجایی ناخوشآهنگ در متن گنجور؟؟؟( میل خودتان ..دل بخاه تان همان)
۵- بنگر که درین قطعه (چون) ..روایت ارزنده تری است .
نیز درهمین باره است ..> مهتـــوک ِ مـُـسَـــبَِّــح _دل .. برگزیده ی استاد سجادی چنین است .. و تمام متن های معتبر خاقانی .. نه نشرهای بازارچرخان؟ومردم چرخان؟

علی مطاهری رح نوشته:

ای بس شه =شاه/نه : پشه
رو=برو …کم ترکوا بخوان..> آیه ای ست جدابنویسید
بیت های ۲۵ و ۳۰

بهرام مشهور نوشته:

با عرض پوزش بسیار ناگزیرم چند نکته را یادآوری نمایم که بیشتر اشتباهات تایپی است :
بیت نخست ، هان ای دل عبرت بین ازدیده(عبر) کن هان
بیت ۱۶ ، خندند برآن دیده کاینجانشود گریان ، خندۀ اینجا به تلافی خندیدن به شاعر و ضمناً صفت مقابله با گریان درهمین بیت
بیت ۲۰ ، این است همان درگه (کاورا)ز شهان بودی
بیت ۲۵ ، ای بس ( شه ) پیل افکن کافکند به شه پیلی
بیت ۲۹ ، پرویز به هر ( خوانی ) زرین تره د( آوردی ) ، این خوان درپاسخ به بیت بعدی است .
بیت ۳۸ ، گر زاده ره مکه (تحفه ) است به هرشهری
بیت ۴۰ ، اخوان که ز ره آیند آرن ( رهاوردی ) این قطعه رهاورداست ازبهر دل اخوان

پرهام فرهنگ نوشته:

با سپاس از تلاشی که در زنده داشت ادب پارسی بر خود هموار داشته اید، به گمانم رسید که برای اهل نظر اندکی نگرش تطبیقی ادبی بر این قصیده نیز خوشایند باشد. این سروده ایست از “پرسی بیشه شلی” شاعر رمانتیک بریتانیا:

I met a traveller from an antique land
Who said: “Two vast and trunkless legs of stone
Stand in the desert. Near them on the sand,
Half sunk, a shattered visage lies, whose frown
And wrinkled lip and sneer of cold command
Tell that its sculptor well those passions read
Which yet survive, stamped on these lifeless things,
The hand that mocked them and the heart that fed.
And on the pedestal these words appear:
`My name is Ozymandias, King of Kings:
Look on my works, ye mighty, and despair!’
Nothing beside remains. Round the decay
Of that colossal wreck, boundless and bare,
The lone and level sands stretch far away”.

1818 - Percy Bysshe Shelly

رضا نوشته:

در سطر « بر دیده من خندی …»، بند دوم باید «خندند بر آن دیده کاینجا نشود گریان»، باشد. از حافظه نقل می‏کنم چه بسا خطا باشد.

با سپاس برای کار ماندگارتان.

ابن حبان بستی نوشته:

بیت آخر مهتوک نسیج دل است.

نوید ملکشاه نوشته:

مصراع اول شعر این گونه هم روایت شده که به گمانم با توجه به مفهوم بیت که عبرت و پند گرفتن است تناسب بیشتری دارد. هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان. عبر به کسره ی ع و فتحه ی ب.

امین کیخا نوشته:

مداین چند شهر کنار هم بوده و به همین دلیل مداین نامیده می شده است در پایتخت بدلیل رفاه بیشتر مردم از همه تبارها زندگی میکرده اند در کتاب های گشایش ایران نوشته شده است که پاره ای از شهرها تا بن دندان مقابله میکنند وپارهای که ایرانی نیستند به اسانی گشوده میشود در اساس محل پایتخت نامناسب بوده و دفاع به عهده مردمیانی با تبارهای غیر ایرانی هم بوده است و نیز نارضایتی از ساسانیان دست به دست هم دادند و مداین فرو افتاد

عشرت نوشته:

رضا جان همان ” گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان” که گنجور عزیز نوشته، درست است.
عبر کن با فتحه حروف اول و دوم باید خوانده شود که به معنی عبرت گرفتن است. البته به نظر من شاعر تعمداً عبر را آورده که با تلفظهای دیگر معنی اشک و عبرتها و..و هم بدهد.

saadat نوشته:

Eshrt ba che roi zire naveshte amin keykha minvesi

محمد نوشته:

این قصیده دارای ۴۲ بیته که در اینجا بیت ۳۸ ام حذف شده :
هر کس برد از مکه سبحه ز گل حمزه
پس تو ز مدائن بر سبحه ز گل سلمان
وبیت قبلش بدین گونه است:
گر زاد ره مکه تحفه است به هر شهری
تو زاد مدائن بر،تحفه ز پی شروان
با تشکر از زحماتتون

محمد نوشته:

منبع کامنت قبلی ام دیوان اشعار مطابق با نسخه خطی ۷۶۳ هجری
به اهتمام
جهانگیر منصور و مقدمه استاد بدیع الزمان فروزانفر

Hossein نوشته:

من نیز باسلام و عرض پوزش بسیاربه خدمت دوست نادیده، آقای بهرام مشهور، ناگزیرم اشاره کنم که “گریند بر آن دیده که اینجا نشود گریان” درست به نظر میاید چون به نظر شاعر تنها دیده ای با دیدن ایوان مداین گریان نمیشود که نابینا باشد و دیده ی نابینا رقت قلب، و در نتیجه گریه ی، ناظر را بر میانگیزد.

البته آنگونه که ذکر کرده اید، “خندند بر آن دیده که اینجا نشود گریان” از نظر صنایع شعری زیبا به نظر میرسد، و در بسیاری موارد این نکته میتواند راه گشا باشد. اما، به نظر بنده، دور از احساسات عالی متبلور در این شعر به نظر میاید که شاعر قصد “تلافی” داشته باشد.

با تشکر از زحمات و ابتکار عمل آن جناب در خاطر نشان کردن نکات ذکر شده.

شمس الحق نوشته:

حقیر نیز با اینکه در این خصوص هیچ تخصص و مطالعه ای ندارد و این شعر را چنانکه یکی از دوستان فرمود از کودکی و در کتب درسی دیده است اما مایلم از جناب بهرام مشهور از جهت تکمیل اطلاعات خود سؤال کنم به چه جهت ایشان در بیت اول که مشهور خاص عام است واژۀ عبر را بجای نظر پیشنهاد می فرمایند و مگر از دیده غیر از نظر کردن عبر کردن هم ممکن است که حقیر از آن مطلع نیست . در خاتمه از همه بزرگانی که در بالا اظهار نظر فرموده اند تشکر کرده و حضورشان را مایۀ دلگرمی و هم غرور و افتخار میداند .

ominif نوشته:

با درود بر گنجور عزیزم .این قصیده جدای از استعاره ها و تشبیهات بسیار دل انگیز و بن مایه عبرت آموز آن،به برداشت من این اندازه از اشک و دیده و آه و حسرت سخن گفتن را اگر در کنار سوژه ای که شعر به بهانه آن سروده شده قرار دهیم به این اگاه میشویم که سقوط ساسانیان و پدیده ایرانشهری هیچگاه از ذهن روشنفکران و بزرگان این سرزمین بیرون نرفت و این ویژه قرنهای اول هجری یا قیام ابومسلم یا شوریدن یعقوب لیث یا جنبش شعوبیه یا فردوسی بزرگ و سایرین نبوده و حتی در دوره خاقانی که قرن ششم میزیسته و دویست سال دورتر از دوره فردوسی بوده است مساله و پرسش بوده است این روشنفکران مشاهده گر بودند و بزرگی و شگفت آور بودن این بنای زیبا برایشان بدرستی بیانگر تمدنی دیرپا و استخواندار بوده است و با وضع خود در قیاس میشدند و نوستالژی آنرا داشتند .دیگر اینکه اوضاع فعلی تاق کسری اسف بار است و تروریستها چندبار به قصد نابودی بقایای آن حمله کرده اند و دولت ایران هم دلمشغول آبادی عتبات عالیات هست و نمیشود انتظار بیجای رسیدگی به یکی از سمبلیک ترین میراث ایرانزمین چه بسا مهمتر از پرسپولیس از ایشان داشت

مریم نوشته:

با تشکر از سایت خیلی خوبتون اگه صلاح دونستین این ابیات را اصلاح و اضافه کنین.
بیت ۳۸: گر زاد ره مکه توشه است به هر شهری
تو زاد مداین بر تحفه ز پی شروان
بیت ۳۹: هر کس برد از مکه سبحه ز گل حمزه
پس تو ز مداین بر تسبیح گل سلمان

متن صحیح شعر همراه معنی کلمه‏ به کلمه و معنی کلی در سایت بانک مقالات تخصصی ادبی استاد سپهوند.

علی نوشته:

در بیت نوزدهم از آخر باید نوشته شود:
از اسب پیاده شو بر نطع زمین نه رخ

واندر پی پیلش بین شهمات شده نعمان
——–
شعری بسیار زیبا است. در اشعار خاقانی آرایه ی ایهام بسیار پیچیده و زیبا به کار رفته.
———
خواهشاً آرایه های تمام اشعار را مشخص کنید با تشکر

afshin نوشته:

بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید
گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان
لطفا میشه این بیتو یکی برای من معنی کنه ممنون میشم.

fereshte نوشته:

اینجا لب استعاره از زبان است؟

زادمهر همیشه سرافرازبه پارسی بزرگ ایرانی(:رودسری) نوشته:

با درود فراوان

خاقانی استاد ادبیات است و به ویژه ازسرآمدان ادب پارسی.

آغاز سروده این است:

هان ای دل عبرت بین ازدیده عبر کن هان …نه ازدیده نظر کن..

چون خاقانی خود بهتر می دانست که آنگاه که دل عبرت بین باشد ،بایدازدیده عبرتهابیاموزد.

…امیدوارم درست شود.

…بدرود.

بهرام شاهى نوشته:

با درود بر گنجور و همه دوستان نادیده، و با سپاس از گنجور و همگان،
١) افشین جان! معناى بیتى که درباره اش پرسیده اید، تا آنجا که این کمترین میداند، این است: (فارسىِ کوچه و بازار)
“تو به من خنده ات گرفته (مسخره میکنى) که چرا (اومدم اینجا و) گریه مى کنم، (اما راستشو بخواى، مردم باید) گریه کنند به حالِ چشمى که اینجا گریان نمیشه (چونکه اگه حسابى برى تو نخِ این بناى عظیم و زیبا که اینطورى تبدیل به خرابه شده میفهمى که آدم باید کور باشه که چشمش این واقعیات رو نبینه). از میان شاعرانِ کمابیش همدوره ما، شادروان میرزاده عشقى نیز با دیدن خرابه هاى تیسفون (مدائن) بسیار متاثر و غمگین شده، نمایشنامه ” رستاخیز شهریاران ایران” را سرود.
افشین جان، این کمترین در سال ١٣٦٠ یا ٦١ تخت جمشید را دیدم و زار گریستم، به ویژه آنگاه که تکه کوچکى از پرده سوخته کاخ را در موزه هرتسفلد (در همان تخت جمشید) به چشم خود دیدم.

٢) از همه دوستان خواهش دارم از بکار بردن “تنوین” تازى بر واژه هاى پارسى پرهیز کنند. براى نمونه: “خواهشاً” نادرست، بلکه نارواست. قاعده آسان که باید به یاد سپرد: واژه هاى تازى را میتوان پیرو دستور زبان پارسى نمود اما آخشیجِ آن (بر عکسِ آن) روا نیست.
براى آگاهى بیشتر، میتوانید نوشتارهاى شادروان احمد کسروى را بخوانید.

با احترام،
دکتر بهرام شاهى
جراح عمومى واستادیارگروه بیماریهاى بالینى
دانشکده پزشکى انتاریوى شمالى، انتاریو، کانادا

علی نوشته:

با درود ویژه خدمت مدیریت و همکاران گنجور. به نظر میرسد چون اشعار به صورت چهار پاره است گذاشتن« ویرگول » در هر مکث ضروری باشد.
در بیت « ۱۱ » حرف « و » اضافه واضافه شدن «، » درست است. در ضمن ابیات کمی درهم برهم وبه عبارتی فاقد پیوستگی موضوعی شده است.نمونه ،بیت « ۶ » با « ۴ » و « ۵ » سنخیتی ندارد وپیوستگی موضوعی آترا از بین برده است. اشعار مربوط به پیرزن مدائن و کوفه وحجره وتنور و یا گم شدن پرویز و توصیه به خواندن کم ترکو ویا سوعاتی گل سلمان با اصل قصیده کمی تا هماهنگ به نظر میرسد. گویی این اشعار بعدا به شعر اصلی اضافه شده که شور بختانه پیوستگی کلی از بین رقته است.

بهرام مشهور نوشته:

با سلام مجدد و در پاسخ به شمس الحق عزیز و دیگر دوستان بزرگوار یادآور می شوم نکاتی را که برای بهبود این قصیده و درست نویسی آن تاکنون معروض داشته ام از اینجایی بوده که این قصیده بی همتا در کتاب فارسی کلاس دهم یا یازدهم نظام آموزشی قدیم در سال ۱۳۵۱ به طور کامل آمده بود و مواردی را که اشاره نموده بودم همان هایی بودند که در آن کتاب درسی نگاشته شده بود از جمله مصرع نخست اینطور بود : هان ای دل عبرت بین از دیده عبرکن هان . حالا که چه در وبسایت ها چه حتی در کتابهای شعری تغییرات و سلیقه های گوناگون اعمال شده و می شود و منابع قدیم نیز متأسفانه در دسترس نیست و بقول دوست عزیزی که نوشته اند از حافظه خود کمک گرفته اند شاید یک راه تشخیص سره از ناسره در اینجا یاری از خرد خویش باشد یعنی همانگونه که گنجور در فهرست الفبایی خود در این قصیده آورده خاقانی هنگام عبور از مدائن و( دیدن ) طاق کسری متأثر شده و قصیده خویش را سروده است پس همان طور که خود شاعر بارها در لابلای قطعات شعری توجه خواننده را به عبرت گرفتن از ویرانه ای که تأثر هرکسی را برمی انگیزد دعوت کرده در همان مصرع نخست تأکید می نماید از دیده عبر کن یعنی از دریچه دیدگان خود با دیدن ایوان مدائن عبرت بگیر چرا که انسان می تواند جز دیده از گوش و از کرده نیز عبرت بگیرد وگرنه اصولا کار دیده ، نظر کردن است و غیر از آن نیست وچنانچه بازهم بنویسیم از دیده نظرکن که زیره به کرمان بردن است

دکتر ترابی نوشته:

جناب بهرام
نظر گونه ای خاص از دیدن است، بینش است ، بصیرت است ، عبر گویا جمع عبرت است و
نه هر چشمی بصر دارد،
و اما جناب کیخا ،
می گویند نخستین فرماندار تیسفون پس از شکست ایرانیان سلمان فارسی بوده است!! و شباهت نام دین محمدی با سلمان که بیش و کم همان روزبه پارسی است آیا اتفاقی است؟؟

اهل سپاهان بوده است گویا و محکوم به اعدام
مزدکی بوده است؟؟؟ به یمن می گریزد و زمانی دیرتر از مکه سر بر می آورد ؛ دوست اسفندیار ، خواربار فروش ایرانی تبار مکه بوده است؟؟

شمس الحق نوشته:

با سپاس از جناب مشهور برای توضیحات مبسوطشان ، حقیر قادر نیست بپذیرد که ترکیب : [از دیده عبر کن] به معنی [عبرت بگیر] در این شعر مشهور آمده است ، طرفه آنکه کلمه عبر یا مصدر عبور کردن است ویا جمع عبرت ، از طرف دیگر بنده هم چون ایشان این شعر را در مدرسه خوانده ام [البته چند سال پیشتر از سال ۵۱] و همچون همگان حداقل چند بیت اول آن بخاطر تأثیر حماسیش در حافظه ام نقش بسته است و یقین دارم که [از دیده نظرکن] بوده است ، ضمن آنکه نظر کردن با دیدن قدری متفاوت است . بدیهیست که فعلاً سند نقدی بر اثبات این امر در اختیار ندارم ، اما چنانکه لازم باشد قادر به تهیه آن خواهم بود ، با تجدید امتنان و عذرخواهی از این جسارت .

ع عابدی نوشته:

با سلام به دوست داران ادبیات پارسی و پایندگان اندوخته ها و فرهنگ بی همتای ایران . این فقیر هم با لخت نخست بیت نخست به گونه ی زیر هم اندیشه ام :
” هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان ”
بزرگ شاعر بیران که رحمت خدا بر او باد با تمام وجود در آن
فرصتی که به تماشای ایوان مداین پرداخته خو د محو این
دیدار کرده و گویی از دل تمام دوست داران فرهنگ و هنر و ادب ایران نغمه ی عبرت گیری از سر گذشت و زندگی اجتماعی و انسانی را سر داده و با استادی تمام چنان چهره ای از ایوان مداین و سرگذشت و روزگار سخن رسا گفته است که تا آن جا که ادب فارسی به جاودانگی پیوند خورد این سروده نیز همواره زنده و پاینده است . اگر که به لخت دوم بیت عنایت شود
مشاهده می گردد که ایوان مداین “آینه” است و همه می دانیم که به آینه نگاه یا نظر می کنند و کسی به دیگری یا دیگران نمی گوید آینه را عبر کن بلکه :
آینه را ببین یا نگاه کن با سیاق گفت وشنودهای روان دلپستد تر و البته خوش آواتر هم هست .

مهدی حجامی نوشته:

دوستان عزیز نظر به اینکه نسخه های متقدم در بیت اول واژه عبر را بکار برده اند و مصحح متن میبایست حتما پایبند به اقدم نسخ که اصح نسخ نیز هست ؛ باشد بنابراین دکتر سجادی (( از دیده عبر کن هان )) را در تصحیح خود ثبت کردند. لازم بذکر است عبر بر وزن شکر در عربی به معنای اشک نیز هست. صیغه ی اول ماضی فعل عبر به معنی: چشمش برای گریه کردن گرم شد ؛ میباشد. بنابراین هم قدیمی ترین نسخه این واژه را تأیید میکند هم معنای کلمه. و الله اعلم بالصواب.

محدث نوشته:

شیخ عباس قمی توی مفاتیح الجنان، داستانی رو نقل می کنه که حضرت مولا علی(ع) از مدائن می گذشت تا اخر ماجرا و بعد مرحوم قمی میگه خاقانی که فرموده: هان ای دل عبرت بین… اشاره به همون قضیه است. دیگه اینکه این قصیده از پر استقبال ترین و پر جواب ترین قصاید زبان فارسیه. با تشکر از همه ی حاشیه نویسا.

حسن نوشته:

این بارگاه دادست….حالابگن ایرانیهاازته دل مسلمان شدن.کاخ کسری بارگه داد.دمه شاعربهاین ظریف گویی گرم

دکتر علیرضا محجوبیان لنگرودی نوشته:

با سلام ، معروف است که خاقانی این قصیده زیبا و با شکوه را در بازگشت از سفر دوم حج با دیدن ایوان مداین به قلم آورده است . اساسا بناهای تاریخی ،تاریخ زنده ی روزگار خویش اند گاه آدمی را چنان مبهوت می کنند که گویی از روزگار خویش کنده شده و در زمانی و مکانی دیگر به دیدار گذشته خویش نایل می آید. این بنای عظیم نه تنها ایرانیان که شاعران عربی چون بحتری را به شگفتی فرو برده است. او می گوید: درست است که این خانه خانه من نبوده است و بانیان آن ، هم نزاد من نبوده اندولی وقتی به یاد عظمت دیروز و پوسیدگی امروز آن می افتد اشک هایش از دیده روان می شود . می گویند این کاخ به مساحت ۱۲۰۰۰۰ گزمربع و ارتفاع بیش از ۲۸ گز و تالاری به مساحت ۱۱۲۰ گز مربع از آثار شگفت عصر ساسانی است. این قصیده با انتخاب وزن بسیار پر مهابت و تکرار وازه ی «هان» در بیت آغازین ذهن انسان را به خود معطوف می دارد. ایهام زیبایی که در واژه های «دیده و عبر» وجود دارد جذابیت دو چندانی را در آن به نمایش نهاده است بالاخص تناسب زیبایی که با این دو واژه ایهامی ذهن را چون پلی به وازه ی دیگر انتقال می دهد پدید آورنده ایهام تناسب دوگانه ای می شود که زمینه را برای پذیرش آیینه ی عبرت فراهم می سازد. که در نوع خود ترکیب بسیار زیبایی است گسستگی زنجیر عدالتی که خاقانی از آن سخن می گوید یادآور بی عدالتی هایی است که هرروز در حق ایرانیان روا میدارند این بی عدالتی ها چنان عمیق است که رودخانه دجله مانند صد دجله خون می گرید و آتش از مژه هایش فوران می کند آتش حسرتی که دجله را در کام فرو می برد همان است که ایرانیان در حسرت او می سوزند بی تردید خاقانی نه به یاد تنها ایوان مداین که در سوگ از دست رفتن تمدن عظیم ایرانی ناله های جانسوز سر می دهد:« بر دیده ی من خندی کاین جا زچه می گرید / گریند برآن دیده کاین جا نشود گریان» امید که آینده سازان ایران فردا دستی از استین به در ارند و با احیای تمدن عظیم ایرانی-اسلامی،نقشه ی علمی جهان امروز را دگرگون سازند. یا حق

پرویز کامرانی نوشته:

فکر می کنم در بیت اول کلمه ی (عبر) درست تر از واژه ی (نظر) باشد

سهیل قاسمی نوشته:

هان ای دل ِ عبرت‌بین! از دیده عِبَر کن! هان

ایوان‌ِ مدائن را آیینه‌یِ عبرت دان

ایوان مدائن طاق کسرا، طاق خسرو، تیسفون، و بارگاه انوشیروان هم نامیده شده.

خاقانی شروانی، شاعر بزرگ قرن ششم هجری، در راه بازگشت از مکه، از (ویرانه های) این کاخ دیدن کرده و این قصیده را سروده است. این کاخ، یکی از مهم ترین سازه های دوران «ساسانیان» است که بقایای آن هم اکنون در کشور عراق و در نزدیکی شهر بغداد قرار گرفته است.

«عِبَر» هم با «عبرت» هم ریشه است و هم در لغت به معنای (جاری شدن ِ اشک). شاعر متاثر از وضعیت ویرانه ی کاخ، آن را محل ِ عبرت دانسته و از دل ِ عبرت بین خواسته که از دیده بر آن بگرید.

یک ره ز ِ لب ِ دجله منزل به مدائن کن

وَز دیده دُوُم‌دجله بر خاک ِ مدائن ران

کاروان ها پس از پیمودن مسیری در روز، شب را در جایی «منزل» می کرده اند. یک بار که از کنار ِ دجله می گذشتی، شبی هم در مداین منزل بگزین.

«دُوُم‌دجله»، اشک را می گوید. که با دیدن ِ مداین، اشک ات مانند ِ یک دجله ی دیگر، بر خاک ِ مداین جاری خواهد شد.

خود دجله چنان گرید، صد دجله‌یِ خون گویی

ک‌از گرمی‌ی خوناب‌اش آتش چِکَد از مژگان

خود ِ دجله آن چنان گریه می کند که انگاری صد دجله ی خون است. گرمی خاک کنار رود را به آتش چکیدن از مژه های رود تعبیر کرده. از گرمای خون گریه کردن اش

بینی که لب ِ دجله، کف چون به دهان آرد؟

گوئی زِ تَف ِ آه‌اش، لب، آبله زد چندان

تصویری از لب ِ دجله داده است. کرانه‌ی آب‌های خروشان، کف تشکیل می‌شود. لب ِ دجله را به لب ِ آدم ِ حسرت‌به جگری تشبیه کرده که دهان‌اش کف کرده و از بس آه ِ سوزناک کشیده، لب اش آبله (تب‌خال) زده.

از آتش ِ حسرت بین بریان جگر ِ دجله

خود آب شنیده‌ستی ک‌آتش کند اش بریان؟

تا حالا شنیده ای که آتش بتواند آب را بریان کند؟ آتش ِ حسرت، جگر ِ دجله را بریان کرده است.

بر دجله‌گِری نو نو، وَز دیده زکات‌اش ده

گرچه لب ِ دریا هست از دجله زکات‌اِستان

گِری یعنی گریه کن. پشت سر هم بر دجله گریه کن و اشک ِ تو مثل زکات یا خراجی است که بابت اش می پردازی.

زکات استان یعنی زکات ستاننده. می گوید هر چند که خود ِ دریا از دجله زکات می گیرد، اما تو هم با اشک ات زکاتی به دجله بده. لحن ِ گرچه، اعتراض آمیز به نظر می رسد که چرا دریا باید از رود زکات بگیرد. برای توضیح این حس، این سطر از کلیم کاشانی را ببینید:

گرچه محتاج‌ایم چشم ِ اغنیا بر دست ِ ما ست / هر کجا دیدیم آب از جو به دریا می‌رود!

سهیل قاسمی نوشته:

گر دجله درآمیزد باد ِ لب و سوز ِ دل

نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان

باد ِ لب، نسیم ِ خنک ِ ساحل ِ رود است. می گوید اگر دجله باد ِ لب و سوز ِ دل اش را در آمیزد نیمی منجمد می شود و نیمی گداخته!

یعنی اگر بخواهد خنکی یِ ساحل اش را؛ و آتشی که در دل ِ خودش دارد را؛ با هم بیامیزد، نصف خاموش می شود نصف شعله ور! یا: دجله اگر درد ِ دل‌اش بترکد و با تَف ِ لب‌اش در آمیزد، باد ش می‌فسرد (منجمد می‌شود) و دل‌اش آتش می‌گیرد.

تا سلسله‌یِ ایوان بگسست مدائن را

در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

سلسله معنی زنجیر است. سلسله‌ی ایوان، اشاره‌ئی به حکایت ِ زنجیر ِ عدل ِ انوشیروان هم هست. انوشیروان ِ عادل زنجیر ِ بزرگی از قصر ِ خود آویخت که در یک سر ِ آن زنگ ِ بزرگی بود که کسی که شکایتی داشته زنجیر را تکان می داده که زنگ به صدا در آید که به دادرسی بیایند. (۱) از زمانی که سلسله ی ایوان ِ مداین گسسته شد، «را» این‌جا («را» ی فک ِ اضافه) است. (آن زنجیر ِ دادپروری از میان رفت؛ یا به عبارت ِ دیگری، سلسله ی شاهان ِ ساسانی گسسته شد) دجله در غل و زنجیر شد (زندانی شد) و مانند زنجیر، پیچان شد. اشاره به پیچ و تاپ ِ مسیر ِ بستر ِ رودخانه دارد. مثل زندانی که در از درد و رنج در خود می پیچد. به نوعی اشاره‌ی تلخی به (در غل و زنجیر شدن ِ دجله «مَجاز از کشور» پس از گسستن ِ سلسله‌ی پادشاهی) کرده است. «پیچان» هم صفت ِ مشترک ِ رود و زنجیر است. و هم نشانه‌ی درد و رنج است.

گه‌گه به زبان ِ اشک آواز ده ایوان را

تا بو که به گوش ِ دل پاسخ شنوی ز ایوان

باز تلمیحی به همان سلسله ی عدل ِ انوشیروان است. حتا حالا که آن سلسله گسسته شده و آن زنجیر پاره شده، گاهی به زبان ِ اشک، ایوان را فرا بخوان. چنان که قدیم ها وقتی ستم‌دیده‌ئی آن را آواز می داد و کسی به داد‌خواهی اش پاسخ فرا می‌داد، تو هم با اشک این ایوان را آواز ده. شاید پاسخی بشنوی.

دندانه‌یِ هر قصری پندی دهد ات نو نو

پند ِ سر ِ دندانه بشنو زِ بن ِ دندان

دندانه، کنگره ها و شکل های بالای دیواره ی قصر است. به این کنگره ها اگر نگاه کنی، هر بار پند ِ نو ئی خواهی گرفت. این پند ها را با گوش ِ جان بشنو. از بن ِ دندان (با اعماق ِ وجود). دیده اید کسانی که با دقت گوش می دهند بی اختیار دهانشان باز می ماند؟ نگو از بُن ِ دندان می شنوند!

گوید که: تو از خاکی. ما خاک ِ توایم اکنون

گامی دو سه بر ما نِه، اشکی دو سه هم بفشان

در این سطر و چند سطر ِ بعدی به نظر می رسد که پند را از زبان ِ کاخ می گوید. کاخ می گوید که حالا ما خاک ِ تو هستیم. (اصل و ریشه یِ تو ما هستیم.) به تعبیری دیگر هم می توان گفت: اکنون من که زمانی کاخ بودم، خاک ِ زیر ِ پای تو شده ام. خاک به معنی وطن هم می شود تعبیر کرد. تو از خاک هستی. ما خاک ِ تو هستیم. گامی دو سه بر ما بنه. و اشکی دو سه هم بفشان. از آن سان که بر سر ِ خاک ِ کسی اشکی می ریزند. می شود مصراع اول را این طور هم می شود تعبیر کرد: تو از خاک هستی و ما انگاری مقبره (خاک) تو هستیم. قدمی بر خاک خودت بزن و دو سه اشکی هم بر خاک خودت بفشان!

از نوحه‌یِ جغد الحق، ما ئیم به درد ِ سر

از دیده گلابی کن، درد ِ سر ِ ما بنشان

جغد در ادبیات کهن فارسی خوش آیند نیست. صدای جغد که از در ویرانه ها می خواند هم چیز خوش آیندی تلقی نمی شود. نوعی جغد را مرغ ِ حق هم می نامند. تمسخر و تحقیر ِ کسانی است که طاق ِ کسرا را ویران کردند. نوحه ی جغد الحق؛ صدایی مثل ِ نوحه را از فراز ویرانه های کاخ گفته. و گفته سر ِ ما از نوحه ی این جغدالحق ها به درد آمده است. با اشک ات، مثل ِ گلاب، مرهمی باش و درد ِ سر ِ ما را تسکین بده.

آری چه عجب داری ک‌اندر چمن ِ گیتی

جغد است پی ِ بلبل، نوحه‌است پی ِ الحان

در ادامه، با لحن ِ ناله و نصیحت، می گوید که این رسم ِ روزگار است و چیز عجیبی نیست که بعد از بلبل ها، جغد ها بیایند و بعد از الحان و آواز ِ خوش، نوحه جای آن را بگیرد.

ما بارگهِ داد یم، این رفت ستم بر ما

بر قصر ِ ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان

ما که بارگاه عدل و داد بودیم این ستم بر ما رفت. حالا ببین آن ها که ستم کرده اند چه عقوبتی خواهند داشت!

گوئی که نگون کرده است ایوان ِ فلک‌وش را

حکم ِ فلک ِ گردان؟ یا حکم ِ فلک‌گردان؟

به نظر ِ تو این ایوانی که مانند ِ گیتی بوده و فلک وش بوده است را چه کسی سرنگون کرده است؟ کار ِ روزگار بوده یا دستور ِ خدا بوده؟

پس از ناله و نفرین، آدم به تقدیر و قضا هم شک می‌کند!

بر دیده‌یِ من خندی ک‌این‌جا ز ِ چه می‌گرید

گریند بر آن دیده ک‌این‌جا نشود گریان

به من می خندی که این جا برای چه گریه می کند! ولی به چشم ِ آن کسی باید گریه کرد که این ها را ببیند و گریه اش نگیرد.

نی زال مدائن کم از پیرزن ِ کوفه

نه حجره‌یِ تنگ ِ این، کم‌تر ز ِ تنور ِ آن

اشاره ای به دو داستان است. داستان ِ زال ِ مدائن و داستان ِ پیرزن ِ کوفه. و این مقایسه بین ِ این دو شخص را دستمایه ای قرار داده تا به نتیجه ی شاعرانه ای برسد.

زال ِ مدائن پیرزنی بوده که خانه ای مجاور ِ ایوان داشته که می بایست برای ساخت کاخ، آن را تخریب می کردند. با همه ی پافشاری، پیرزن حاضر به فروختن نشد. در نهایت کلبه را خراب نکردند و دیوار کاخ را از کنار این کلبه عبور می دهند که باعث ایجاد ناراستی در دیوار می شود. (۲)

پیر زن ِ کوفه (زال ِ کوفه) پیر زنی بود در زمان نوح که اثر ِ طوفان از تنور ِ خانه یِ او ظاهر شد و به او مضرت نرسانید. (۲)

می گوید که نه زال ِ مداین چیزی کم از پیر زن ِ کوفه دارد و نه حجره یِ تنگ ِ این کم تر از تنور ِ آن است.

دانی چه؟ مدائن را با کوفه برابر نِه

از سینه تنوری کن و ز دیده طلب طوفان

مداین را با کوفه ی زمان ِ توفان ِ نوح برابر نهاده است. وجه ِ شبه ها را به این ترتیب می توان بر شمرد: آسیب نرسیدن به خانه ی ِ زال ِ کوفه هنگام ِ توفان ِ نوح و آسیب نرسیدن به خانه ی زال ِ مدائن هنگام ِ ساخت ِ ایوان ِ مداین. وساطت ِ پیرزن ها، …

می گوید فکر کن این مداین، همان کوفه است. تو هم از سینه ات تنوری بساز (داغ ِ دل) و از چشم ات بخواه (گریه) تا توفان (ـِ نوح) بر پا کند. می توان قصد از این توفان را نیز چون توفان ِ نوح، اصلاح ِ وضعیت تصور کرد.

این است همان ایوان ک‌از نقش ِ رخ ِ مردم

خاک ِ در ِ او بود ی دیوار ِ نگارستان

فکر کنم در این بیت و چند بیت ِ بعدی، دلیل ِ این ادعای برابر نهادن اش را می گوید. می گوید این همان ایوانی است که از بس که مردم به آن رخ می ساییدند (برای کمک گرفتن و نیایش)، خاک ِ در ِ آن، از شکل ِ چهره هایی که بر آن سوده شده بود، شبیه ِ دیوار ِ نگارستان (چیزی مثل ِ موزه ها و نگارخانه های امروزی که تابلو های نقاشی و صورتگری بر آن می آویزند) بود.

این است همان درگه ک‌او را ز ِ شهان بود ی

دیلم مَلِک ِ بابِل، هندو شه ِ ترکستان

این همان درگاهی است که شاه ِ بابِل غلام اش بود و شاه ِ ترکستان دربان اش.

دیلم و هندو عبارت هایی بوده اند که معنی غلام و دربان را می رسانده اند. بحثی مطرح می شود که شاید استفاده از نام قومیت ها از دیدگاه امروزی، برای صفت های توهین آمیزی مثل ِ غلام و بنده، پسندیده نباشد. می بایست در نظر گرفت که آن زمان این شعر سروده شده است و بحث های حقوق ِ بشر و برابری، به شکل ِ امروزی مطرح نبوده است. هرچند که تا سال های اخیر هم {در زبان های غیر ِ فارسی} عبارت ِ «فیلیپینی» به معنی زن خدمتکار و پرستار بچه به کار برده می شده یا «تایلندی»، معنی جالبی نداشته. یا «نیگر» به معنی نیجریه ای، حاوی بار توهین آمیز و ناپسند برای سیاه پوستان است.

در صورتی که نام ِ قومیتی است که نباید به معنی خاصی مصادره شود.

ما هنوز تازه می آموزیم. و زیاد سخت نگیریم که چرا دیلم و هندو را به معانی مشاغل ِ پست به کار برده!

این است همان صفّه ک‌از هیبت ِ او بُرد ی

بر شیر ِ فلک حمله شیر ِ تن ِ شادُروان

شادُروان یعنی پرده ی آویز. پرده هایی که روی پنجره ها آویخته بودند و روی پرده ها شکل ها و طرح هایی از حیوانات مثل ِ شیر نیز وجود داشته. صفه یعنی ایوان ِ سقف دار.

این همان ایوانی است که هیبت ِ آن به قدری زیاد بوده که از هیبت ِ آن نقش ِ شیر ِ روی پرده ی کاخ به خودش اجازه می داده که به شیر ِ درنده (و به تعبیری دیگر اسد در برج ِ فلکی) حمله کند.

پندار همان عهد است از دیده‌ی فکرت بین

در سلسله‌ی درگه، در کوکبه‌ی میدان…

فکر کن و تصور کن که همان زمان است. کوکبه به معنی انبوهی جماعت است. میدان جنگ را تصویر می کشد. می گوید تصور کن همان زمان است. زنجیرهای درگاه کاخ را تصور کن و شلوغی میدان جنگ را.

از اسب پیاده شو، بر نَطع ِ زمین رُخ نِه

زیر ِ پی ِ پیل‌اش بین: شَهمات شده نُعمان

نطع یعنی بساط و فرش ِ چرمین. میدان را به چیزی مثل ِ همان صفحه ی بازی یِ شطرنج مانند کرده. (اسب، پیاده، رخ، پیل، شهمات) می گوید از اسب پیاده شو و رخ ات را بر روی زمین بگذار و ببین که نعمان (نعمان منذر نام شخصی بوده که در ادامه توضیح می دهم.) زیر ِ پی ِ پیل (پا ی فیل) مات شده است. در تاریخ بلعمی آمده‌است که نعمان بن منذر را پس از چهار روز بازداشت، در پای فیلان انداختند تا کشته شود. (۵)

کشتن و برانداختن نعمان بن منذر که در تمام بادیه حسن شهرت داشت و جایگزینی او با یک والی ایرانی نژاد، ناخوشنودی اعراب را در پی داشت. (۴) و منجر به جنگ ِ «ذوقار» و شکست ِ خسرو پرویز از قبایل ِ «بکر بن وائل» شد. این شکست از نظر ِ روحی موجب ِ تجری و تشویق ِ اعراب بر ضد ِ ایران گردید.

نی! نی! که چو نُعمان بین پیل‌افکن ِ شاهان را

پیلان ِ شب و روز اش کُشته به پِیِ دوران

نعمان بن منذر، امیر دست نشانده ی ساسانیان و حافظ منافع ایران در سرزمین های عرب نشین آنها بود. بر اثر اتفاقاتی، خسرو پرویز این والی خود را سرنگون کرد و کشت(۳)

در این بیت، تعبیر و تفسیر دیگری از مرگ ِ نعمان می دهد. می گوید که نه! نه! کسانی را ببین که چون نعمان فیل های زیر ِ شاهان را از پا در می افکندند، اکنون فیل های سفید و سیاه (شب و روز) در اثر ِ گذر ِ زمان (پی ِ دوران) او را کشته اند. یعنی این عقوبت، روزی برایِ همه خواهد بود. به نوعی می خواهد بگوید که از سرنوشت ِ نُعمان درس بگیر

ای بس شه ِ پیل افکن ک‌افکند پشه پیلی

شطرنجی‌ی تقدیر اش در مات‌گه ِ حرمان

ببینید! این بیت را به این شکل در جایی ندیدم. اصراری هم بر صحت ِ تصحیح ِ خودم ندارم! در جایی «ای بس پَشه پیل افکن» دیدم، در جایی «ای بس شه ِ پیل افکن ک افکند به شه پیلی» دیدم. هیچ کدام را نپسندیدم!

دنبال معنی دیگری برای «پیل» گشتم. با توجه به این آرایه های ادبی که به کار برده و در بازی شطرنج آمده و «پیاده» که از یک معنا و یک صفت به یک اسم خاص در بازی شطرنج پهلو زده، یا با آن مغز ِ مغلق اش پیل ِ شب و روز را به دوران تعبیر کرده و دوران را کشنده ی شاهان (نعمان) گفته، حدس زدم که «پیل» می بایست معنای دومی هم داشته باشد. در لهجه بختیاری چارلِنگ، پیل به معنی سِمِج آمده است. می توان تعمیم داد. و با داستان مرگ نمرود توسط پشه ای که از بینی او باعث مرگ اش شد و در دیباچه ی «کلیله و دمنه» هم به آن اشاره شده: (جباری که نیش پشه را تیغ قهر دشمنان گردانید…) کنار هم قرار داد. اگر معنای سمج را برای پیل نپذیریم، باز در روایت آمده که لشکر ابراهیم در مقابل نمرود، لشکر ِ پشه ها بوده است. در این صورت می توان پیل را همان پیل ِ لشکر در نظر گرفت و صفتی برای پشه! باز اصراری بر درست بودن اش ندارم اما با این تصحیح، به این شکل می شود تعبیر کرد:

ای بسا شاهان ِ پیل افکن، که شطرنج باز ِ تقدیر، با پشه ای آن ها را بر خاک افکنده و در جایی مات و درمانده کرده است که هیچ پناهی نداشته اند.

و اگر این روایت را در نظر بگیریم که نُعمان، به پیش ِ پایِ فیلان افکنده شد تا بمیرد، می توان مصراع ِ اول را به این شکل اصلاح کرد: «افکند به شه پیلی» یعنی پیلی را بر روی شاهی افکند. هنوز به نتیجه ی قاطعی نرسیده ام!

مست است زمین! زیرا: خورده است به‌جایِ می

در کاس ِ سر ِ هرمز، خون ِ دل ِ نوشروان

نفرین می گوید. زمین مست است؛ چون که خون ِ دل ِ نوشروان را در کاسه ی سر ِ هرمز به جای می نوشیده است.

بس پند که بود آن‌گه بر تاج ِ سر ش پیدا

صد پند ِ نو است اکنون در مغز ِ سر ش پنهان

شاهان پندها (ادعیه) ی فراوانی را بر روی تاج ِ خودشان می نوشتند، امروز صد پند ِ نو در جمجه ی جسد ِ آن ها پنهان است.

کسرا و ترنج ِ زر، پرویز و به ِ زرین

بر باد شده یک‌سر، با خاک شده یک‌سان

کسرا (خسرو) پرویز، پادشاهان ساسانی؛ ترنج ِ زر ساخته ی زرینی به شکل ِ ترنج که گویا عطر آگین هم بوده و در دست اش می گرفته و با آن بازی می کرده. به ِ زرین هم از همین دست. می گوید هم کسرا و هم پرویز و هم ترنج ِ زر و هم به ِ زرین، همگی بر باد شده اند و با خاک یک سان شده اند.

پرویز به هر بزمی زرین تره گسترد ی

کرد ی ز ِ بساط ِ زر، زرین تره را بُستان

پرویز، در هر بزمی میوه های زرین می گستراند و با سفره ی زرین اش، بوستانی از میوه های طلایی می ساخت.

پرویز کنون گم شد، زان گم‌شده کم‌تر گو

زرین تره کو برخوان؟ رو ”کَم تَرَکوا“ برخوان

پرویز اکنون گم شده است. از آن گم شده کم تر گوی. میوه ی طلایی (زرین تره) کو بر سفره (خوان)؟

”کَم تَرَکوا“ اشاره به آیه های ۲۵ تا ۲۷ سوره ی دخان است:

کَمْ تَرَکُوا مِن جَنَّاتٍ وَعُیونٍ * وَزُرُوعٍ وَمَقَامٍ کَرِیمٍ * وَنَعْمَهٍ کَانُوا فِیهَا فَاکِهِینَ

چه قدر باغ ها و چشمه ها و کشتزارها و جایگاه های برجسته و نعمت ها بودند که در آن شاد و خندان بودند اما ناگزیر رهایشان کردند

زرین تره کو بر خوان؟ رو ”کَم تَرَکوا“ بر خوان! همه چیز از میان رفت. برو و ”کَم تَرَکوا“ بخوان. و عبرت بگیر.

گفتی که کجار رفتند آن تاج‌وران اینک؟

ز ایشان شکم ِ خاک است آبستن ِ جاویدان

گفتی که کجا رفتند… یعنی «به نظرت الان آن تاج وران کجا رفته اند یا کجا هستند؟ که شکم ِ خاک همیشه از آن ها آبستن مانده است. لحن ِ این بیت، نوعی ابراز ِ دل تنگی برای آن تاج وران است. و انتظاری که خاک ِ آبستن، دوباره چون آنانی بزاید.

بس دیر همی زاید آبستن ِ خاک آری

دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

کسی که «خاک» او را آبستن است خیلی طول می کشد تا بتواند زاده شود. ستاندن (انعقاد) نطفه آسان است. اما تا این نطفه بتواند بارور شود و بزاید، کار دشواری است.

خون ِ دل ِ شیرین است آن مِی که دهد رَز بُن

ز آب و گِل ِ پرویز است آن خُم که نَهَد دهقان

رَز بُن درخت ِ انگور است. چیزی که مِی از آن می سازند. یعنی آن مِی که درخت ِ انگور می دهد، خون ِ دل ِ «شیرین» است. شیرین معشوقه ی «خسرو» و بوده است. وارد مقوله ی سه گانه ی عشقی یِ خسرو و شیرین و فرهاد نمی شوم چون متن را به سمتی جدا از محتوای این قصیده می کشاند. اما گذرا می توان استنباط کرد که خاقانی بر این باور بوده که شیرین از وصال خسرو خون ِ دل می خورده. که اگر ادامه دهیم، شاید ناگزیر اذعان کنیم که یکی از دلایل شکست ساسانیان، همین خودکامه گی یِ آنان بوده. در باره ی نُعمان در چند سطر پیش صحبتی کردیم که حاکم ِ دست نشانده ی ساسانیان در بلاد ِ عرب بود. چنان بود که ملوک ِ پارسیان از ولایت ها طلب ِ زنانی می‌کردند و یکی از علت های سوء تفاهم این بوده که خسرو پرویز، از نعمان، دختر ِ نُعمان را و دخترانی از ولایت ِ او می خواهد و این امر میسر نمی شود. بگذریم.

با تعبیر ِ خیام وار ِ این بیت، از آن بگذریم! می گوید شرابی که درخت ِ انگور می دهد، خون ِ دل ِ شیرین است و آن خُم که می نهند، از جنس ِ آب و گل ِ خسرو.

چندین تن ِ جباران ک‌این خاک فرو خورده است

این گرسنه چشم، آخر، هم سیر نشد ز ایشان

در مقابل ِ بیتی که عبارت ِ «تاج وران» را به کار برده بود و من تلقی لحن مثبت کردم، این بار از «جباران» نام برده است که لحن منفی است. می گوید همان سان، این خاک، تن ِ جباران را هم فرو می خورد. این گرسنه چشم، از جباران هم سیر نمی شود. آنها هم سرنوشتشان مرگ خواهد بود.

از خون ِ دل ِ طفلان سرخاب ِ رخ آمیزد

این زال ِ سپید ابرو وین مام ِ سیه پستان

در باره ی زمینی که می کُشد و می گیرد بد گفته است. می گوید که این پیرزن سپید ابرو و این مام ِ سیه پستان، سرخاب ِ رخ ِ خودش را از خون ِ دل ِ طفلان می آمیزد. خون در معنای اصلی خود، رنگ ِ سرخاب است و در معنای کنایی خود (خون ِ دل)، رنج و اندوه ِ کودکان را اشاره می کند.

خاقانی ازین درگه دریوزه‌یِ عبرت کن

تا از در ِ تو زین پس دریوزه کند خاقان

خاقانی، از این درگاه طلب ِ پند و عبرت کن تا پس از این شاهان به طلب نزد ِ تو بیایند.

امروز گر از سلطان، رندی طلبد توشه

فردا ز ِ در ِ رندی، توشه طلبد سلطان

در ادامه ی بیت ِ پیشین است. می گوید اگر امروز رندی از شاه (شاهان کهن ِ طاق ِ کسرا) توشه بخواهد، فردا از در ِ رندی، شاهان توشه خواهند خواست. هیچ ادعایی نمی کنم اما به ذهنم رسید که ممکن است اشاره ای به یزدگرد سوم (آخرین پادشاه ساسانی) باشد که در نهایت ناگزیر شد تا در خانه یِ آسیابانی پناه گیرد.

گر زاد ِ ره ِ مکّه، توشه ست به هر شهری

تو زاد ِ مدائن بَر تحفه زِ پی ِ شروان

اگر آذوقه ئی که از مکه می آورند، در هر شهری تحفه است، تو آذوقه ی مدائن را به شِروان (شهر ِ شاعر) تحفه ببر.

هر کس بَرَد از مکه سُبحه زِ گِل ِ حمزه

پس تو ز ِ مداین بَر تسبیح ِ گِل ِ سلمان

نمی دانم که این بیت های اخیر در اصل قصیده بوده یا بعد اضافه شده، اما هر آنچه در متون هست را با هم بخوانیم.

همه، تسبیح ِ تربت ِ حمزه را از مکه با خودشان می برند، اما تو، از مداین تسبیح ِ خاک ِ سلمان را ببر. سلمان فارسی در اواخر عمر والی مداین بود و آرامگاه او نیز آنجا واقع است.

این بحر ِ بصیرت بین. بی شربت از او مگذر

کز شطّ ِ چنین بحری لب تشنه شدن نتوان

این بیت های آخر هیچ به قدرت خود قصیده نیستند!

اِخوان که ز ِ راه آیند، آرند ره‌آوردی

این قطعه ره‌آورد است از بهر ِ دل ِ اِخوان

دوستان از سفر که می آیند، با خودشان ره آوردی می آورند و ره آورد ِ من این قطعه است.

بنگر که در این قطعه چه سِحر همی‌راند

مهتوک ِ مُسبِّح‌دل، دیوانه‌ی عاقل جان

مهتوک شاید یعنی کسی که مورد هتک و پرده دری قرار گرفته. به هر حال شعری است که بعید است حساسیت برانگیز نبوده باشد. مهتوک به معنی درگذشته هم هست. شاید برای ما آیندگان این جمله را گفته است. مسبح دل، کسی که دل اش مشغول ِ تسبیح است.

و واقعیت هم همین است که بنگر که در این قطعه، خاقانی چه سحری همی رانده است.

ناشناس نوشته:

یا ابر فرض!!!

سجاد نوشته:

این شعر را از ته دل دوس دارم

کیارش و.ش نوشته:

شعر بسیار گیرا و فلسفی ست. پرسشم از دوستان و آگاهان این ست که آیا اشاره ای به کج بودن بنای دیوار ایوان دارد که بر اثر این بوده که خانه ی پیرزنی در کنار بنا بوده و حاضر به فروش آن نشده و باعث گردید تا بنای ایوان کج ساخته شود.
باسپاس

پوریا نوشته:

بهترین قصیده در تاریخ یک هزار ساله ادبیات فارسی

دهگان نوشته:

در بیت اول از دیده نظر کن درصورتی درست است که دیده را چشم معنی کنیم ولی اگر دیده را (چیزی که میبینیم )معنی کنیم از دیده عبر کن درست تر میباشد به نظر من با توجه به معنی دیده ( چشم ) در مصرع دوم بهتر ست در مصرع اول عبر کن گفته شود سپاس

فرهاد نوشته:

هر بار که این خواندم، از دیده همی راندم
اشک از پی اشک و خون، بر گونه همی غلطان!

شمس الحق نوشته:

یا ابر فرض یعنی چه ؟!!

کانال رسمی گنجور در تلگرام