گنجور

شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » قصاید
 

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان

یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن

وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی

کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد

گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دجله

خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

بر دجله‌گری نونو وز دیده زکاتش ده

گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان

گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل

نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان

تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را

در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را

تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان

دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو

پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون

گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان

از نوحهٔ جغد الحق مائیم به درد سر

از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان

آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی

جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما

بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان

گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را

حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان

بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید

گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه

نه حجرهٔ تنگ این کمتر ز تنور آن

دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه

از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان کز نقش رخ مردم

خاک در او بودی دیوار نگارستان

این است همان درگه کورا ز شهان بودی

دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

این است همان صفه کز هیبت او بردی

بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان

پندار همان عهد است از دیدهٔ فکرت بین

در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان

از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه

زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را

پیلان شب و روزش گشته به پی دوران

ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی

شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان

مست است زمین زیرا خورده است بجای می

در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا

صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان

کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین

بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان

پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی

کردی ز بساط زر زرین تره را بستان

پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو

زرین تره کو برخوان؟ روکم ترکوا برخوان

گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک

ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

بس دیر همی زاید آبستن خاک آری

دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن

ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان

چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است

این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد

این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن

تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه

فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان

گر زاده ره مکه تحقه است به هر شهری

تو زاد مدائن بر سبحه ز گل سلمان

این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر

کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان

اخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی

این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اخوان

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند

مهتوک مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ف- شهیدی نوشته:

هو
قصیده ایست بسیار غرا وحماسی و عبرت انگیز ضمنا هنر های خاصی در آن بکار رفته چنانکه در بیت ۲۳ همه مهره های شطرنج را ذکر کرده است
اینگونه قصاید احساسات عالی خواننده را برمیانگیزد چرا که شاعر با احساساتی عالی سخن کفته است
اگر سیاحی از ایوان مدائن عبور کرده بود نکات دیگری از تاریخ ومعماری وغیره میفهمید وخاقانی که اهل معرفت بوده با بینش گسترده وژرف چیزهای دیگری فهمیده که در متن قصیده آمده است

nezam نوشته:

this is the most beutiful poem i have ever heard. ground shaking

پویا نوشته:

از آنجا که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند، عرض می شود که در بیت ۲۱ به جای «ار»، «او» درست است و نیز به جای «شاد روان»، «شادُروان». به گمانم اینجا فرصت خوبی برای اصلاح غلط های تایپی اشعار است.

پاسخ: با تشکر و عرض ارادت، دو غلط اشاره شده تصحیح شدند.

عنایت الفت نوشته:

با درود، در این قصیده مطول ولی بسیار پند آموز البته اغلاط تایپی اجتناب نا پذیر است زیرا حجم اشعار از همه شعرا بسیار است. بهر حال در مصرع دوم از بیت ۲۷ نوشته شده: صد پنو نوست اکنون در مغز سرش پنهان. که صحیح آن صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان- میباشد
با آرزوی پیروزی
الفت

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

حسین نوشته:

من این شعر را درست ۴۰ سال پیش در کتاب فارسی ان زمان خوانده بودم بچه بودم هیچ نمی فهمیدم ولی هر سال که از عمرم میگذشت معنی این شعر را بیشتر میدانستم البته من هیچ گاه نه صاحب مقامی بوده ام نه جاه و جلالی داشتم تا مفهوم این شعر را بیشتر مد نظر قرار بدهم ولی به تمامی سردمداران رژیم جمهوری اسلامی توصیه میکنم که این شعر را بخوانند و در تمامی اوقات مد نظر قرار بدهند نه اینکه بگویند ما نخواهیم مرد و مرگ مخصوص همسایه است

raji نوشته:

in gasude baraye hese tarikh bastan va tafakhor nejadi neveshte shode chon khagani alage khsi be in gabil mozuate tarikhi va nejadi dashte

غلامحسین مراقبی نوشته:

با درود و سپاس از پدیدآورندگان گنجور
می پندارم زاده ره در مصراع (گر زاده ره مکه تحفه است به هر شهری) نادرست و زاد ره، به معنی ارمغان، هدیه و… درست باشد
نیز ره آورد نازیبا و درست آن رهاورد است:
اخوان که ز راه آیند، آرند رهاوردی
این قطعه رهاورد است، از بهر دل اخوان

ویرایش جدید ساغر