گنجور

 
افسر کرمانی

مهر و وفا سرشته به آب و گل تو نیست

یا آن که آشنایی ما، در دل تو نیست

رشکم ز میل توست، به اغیار، ورنه من،

باور نمی‌کنم که کسی مایل تو نیست

منزل گزیده‌ای و کرم کرده‌ای ولیک،

شرم آیدم که خانه دل قابل تو نیست

پرداختم ز خویشتن و هر که جز تو، دل

تنها نشین که غیر تو در منزل تو نیست

رخسار آفتاب که روشن کند جهان،

مانند ماه روی تو در محفل تو نیست

نبود اگر حمایت دادار دستگیر،

افسر، ترحمی به دل قاتل تو نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بابافغانی

آتشکده دلی که درو منزل تو نیست

بتخانه کعبه یی که درو محمل تو نیست

مردن در آرزوی تو خوشتر ز عمر خضر

خود زنده نیست آنکه دلش مایل تو نیست

چون در میان گرمروان سر در آورد؟

[...]

نظیری نیشابوری

در خون دیده گشته تنم بسمل تو نیست

زین مرحمت ملاف که کار دل تو نیست

از آبگینه حوصله ما تنک تر است

صبر از دلی طلب که درو منزل تو نیست

گویا دوانده ریشه نهال محبتم

[...]

صائب تبریزی

تخمی است دوستی که در آب و گل تو نیست

شمعی است روی گرم که در محفل تو نیست

چون سرو در سراسر این باغ دلفریب

آزاده ای کجاست که پا در گل تو نیست؟

در کان عقل و مخزن عشق و بساط حسن

[...]

مشتاق اصفهانی

جز جور کار طبع به کین مایل تو نیست

تخمیست دوستی که در آب و گل تو نیست

آن صید افکنی تو که روح‌القدس سزد

در خاک و خون تپد که چرا بسمل تو نیست

گفتی چه جویی از در دل‌ها عبث مرا

[...]

طبیب اصفهانی

برگیر مهر از آنکه بکام دل تو نیست

برکن دل از کسی که دلش مایل تو نیست

تا چند گوئیم که بخوبان مبند دل

ناصح ترا چکار، دل من دل تو نیست

دادی نویدی وصلم و خرسند نیستم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه