مهر و وفا سرشته به آب و گل تو نیست
یا آن که آشنایی ما، در دل تو نیست
رشکم ز میل توست، به اغیار، ورنه من،
باور نمیکنم که کسی مایل تو نیست
منزل گزیدهای و کرم کردهای ولیک،
شرم آیدم که خانه دل قابل تو نیست
پرداختم ز خویشتن و هر که جز تو، دل
تنها نشین که غیر تو در منزل تو نیست
رخسار آفتاب که روشن کند جهان،
مانند ماه روی تو در محفل تو نیست
نبود اگر حمایت دادار دستگیر،
افسر، ترحمی به دل قاتل تو نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این متن به بیان احساسات و سرخوردگیهای خود از عشق و وفا میپردازد. او میگوید که مهر و وفا در وجود معشوقش نهفته نیست و به این فکر میکند که آیا واقعاً کسی به معشوق علاقهمند است یا نه. شاعر از این که در دل معشوق جایی ندارد ابراز شرمندگی میکند و میگوید خانهای برای محبت او نیست. همچنین وی به زیبایی معشوقش اشاره میکند و آن را بینظیر میداند. در پایان نیز، شاعر به حسرت و دشواری عشق اشاره میکند و از نبود حمایت الهی در این مسیر گله میزند.
هوش مصنوعی: دوست داشتن و وفاداری در وجود تو نیست، یا اینکه احساس نزدیکی و آشنایی ما در دل تو وجود ندارد.
هوش مصنوعی: من به خاطر رغبت و شوقی که به تو دارم، به دیگران حسادت میکنم، وگرنه نمیتوانم قبول کنم که کسی به اندازه من به تو علاقهمند نیست.
هوش مصنوعی: تو در خانهای نشستهای و به ما لطف کردهای، اما من شرم میکنم که بدانم دل من ارزش و قابلیت پذیرش تو را ندارد.
هوش مصنوعی: از خودم گذشتم و دلم را فقط به تو سپردم، زیرا کسی غیر از تو در خانهام نیست که با او باشم.
هوش مصنوعی: صورت تابناک خورشید که دنیای اطراف را روشن میکند، مانند زیبایی چهره تو در جمع تو وجود ندارد.
هوش مصنوعی: اگر خدای یاریکنندهای نبود، هیچ رحم و اندوهی در دل قاتل تو وجود ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آتشکده دلی که درو منزل تو نیست
بتخانه کعبه یی که درو محمل تو نیست
مردن در آرزوی تو خوشتر ز عمر خضر
خود زنده نیست آنکه دلش مایل تو نیست
چون در میان گرمروان سر در آورد؟
[...]
در خون دیده گشته تنم بسمل تو نیست
زین مرحمت ملاف که کار دل تو نیست
از آبگینه حوصله ما تنک تر است
صبر از دلی طلب که درو منزل تو نیست
گویا دوانده ریشه نهال محبتم
[...]
تخمی است دوستی که در آب و گل تو نیست
شمعی است روی گرم که در محفل تو نیست
چون سرو در سراسر این باغ دلفریب
آزاده ای کجاست که پا در گل تو نیست؟
در کان عقل و مخزن عشق و بساط حسن
[...]
جز جور کار طبع به کین مایل تو نیست
تخمیست دوستی که در آب و گل تو نیست
آن صید افکنی تو که روحالقدس سزد
در خاک و خون تپد که چرا بسمل تو نیست
گفتی چه جویی از در دلها عبث مرا
[...]
برگیر مهر از آنکه بکام دل تو نیست
برکن دل از کسی که دلش مایل تو نیست
تا چند گوئیم که بخوبان مبند دل
ناصح ترا چکار، دل من دل تو نیست
دادی نویدی وصلم و خرسند نیستم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.