گنجور

 
افسر کرمانی

ای که لبت کوثر و رویت بهشت

بی تو عذاب است مرا گشت کشت

شور توام از سر و مهرت ز دل

می نشود گر بشود خاک خشت

با تو مرا هرچه بود زشت، خوب

بی تو مرا هرچه بود خوب، زشت

سیم و زر از بهر نثارت نکوست

مرد نبرد آن که بمُرد و بهشت

بر رخ آن ماه به خطّ غبار

خامه صنعت غم افسر نوشت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

باز جهان گشت چو خرم بهشت

خوید دمید از دو بناگوش مشت

ابر به آب مژه در روی کشت

گل به مل و مل به گل اندر سرشت

مولانا

قصد سرم داری خنجر به مشت

خوشتر از این نیز توانیم کشت

برگ گل از لطف تو نرمی بیافت

بر مثل خار چرایی درشت

تیغ زدی بر سرم ای آفتاب

[...]

سعدی

با تو مرا سوختن اندر عذاب

به که شدن با دگری در بهشت

بوی پیاز از دهن خوبروی

نغزتر آید که گل از دست زشت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه