روز هنگامه شه ما، صف مژگان سپهش
وآن خم زلف پر از حلقه، کمند و زرهش
ترک آن چشم سیاه مژه اش حاجت نیست
کار صد لشکر خونخوار کند یک نگهش
آن که از ناز نهد پای تکبر بر خاک
غافل است آن که بوّد فرق سران خاک رهش
آن که از دیده او دیده ما گشت سفید،
نور هر دیده بود مردم چشم سیهش
به قیامت نکند میل بهشت و رخ حور
هر که آغوش نگاری بود آرامگهش
غیر ترسم بر افسر هنر خویش کند
فرصت صحبت وی بار خدایا مدهش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به وصف زیبایی و جذابیت محبوبش میپردازد. او با اشاره به مژگان و زلف معشوقهاش، قدرت یک نگاه آن را معادل با لشکری از جنگجویان میداند. همچنین، او به تکبری که محبوبش دارد اشاره میکند و تأکید میکند که کسی که از او فاصله بگیرد، در واقع به خود زیان زده است. زیبایی چشمهای معشوق به قدری است که بر دیدگان دیگران تأثیر میگذارد. شاعر همچنین به عشقی اشاره میکند که در قیامت نیز ارزشمند است و آرزویی برای نزدیکی به محبوبش دارد، و در نهایت از خدا میخواهد فرصتی برای گفتگو با او نصیبش کند.
هوش مصنوعی: در روزی که شه ما به میدان میآید، صف مژگانش مانند سپاهی است و آن خم زلف پر از حلقههایش مانند کمند و زرهی اوست.
هوش مصنوعی: نگاه آن چشمان سیاه، نیازی به تلاش ندارد، چرا که تنها یک نگاه او میتواند به اندازهٔ نیروی صد لشکر، دلها را متزلزل و خونین کند.
هوش مصنوعی: کسی که به خاطر ناز و خودخواهیاش بر خاک پای مینهد، غافل است از این که او نیز همچون دیگران در نهایت به خاک بازمیگردد.
هوش مصنوعی: کسی که به خاطر او، چشمان ما رنگ باختند و به سفیدی گراییدند، در واقع نور و روشنایی هر چشمی محسوب میشود، در حالی که مردم دنیا چشمان سیاه و تیرهای دارند.
هوش مصنوعی: هر کسی که آغوش یک معشوق را در کنار خود داشته باشد، به بهشت و زیباییهای آن اهمیت نمیدهد و به دنبال آنها نمیرود.
هوش مصنوعی: من نگرانم که هنر و شایستگی من نتواند به خوبی در برابر حضور او خود را نشان دهد، ای خدا، این فرصت را به من نده.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مَجمَعِ خوبی و لطف است عِذار چو مَهَش
لیکَنَش مِهر و وفا نیست خدایا بِدَهَش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
بِکُشد زارم و در شرع نباشد گُنَهَش
من همان بِه که از او نیک نگه دارم دل
[...]
آن که بر خیل بتان ساخت خدا پادشهش
سرمه اهل نظر باد غبار سپهش
شرمسارم که چو آمد به سرم قاصد او
برنیامد ز تنم جان که فشانم به رهش
حسن قاصد چو به مقصودی شه خاص بود
[...]
آهوی او که بود بیشه دل صیدگهش
میگدازد جگر شیر ز طرز نگهش
از بدآموزی آن غمزه نمیگردد سیر
ناز کافتاده به دنبالهٔ چشم سیهش
دو جهان گشته به حسنی که اکر در عرصات
[...]
دهر پرفتنه و شورست ز چشم سیهش
داری از چشم بد خلق خدایا نگهش
هرکه را باعث عصیان و خطا عشق شود
ملک از رشک بسوزد که نویسد گنهش
پر مگو خواجه که عشرتگه ما روشن ازوست
[...]
نتوان داشت نگه باز زچشم سیهش
دار از چشم بد خلق خدایا نگهش
جای رحم است بر آن بندهٔ مسکین فقیر
که برانند و ندانند چه باشد گنهش
نگهی جانب ما دلشدگان می نکنی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.