گنجور

 
افسر کرمانی

روز هنگامه شه ما، صف مژگان سپهش

وآن خم زلف پر از حلقه، کمند و زرهش

ترک آن چشم سیاه مژه اش حاجت نیست

کار صد لشکر خونخوار کند یک نگهش

آن که از ناز نهد پای تکبر بر خاک

غافل است آن که بوّد فرق سران خاک رهش

آن که از دیده او دیده ما گشت سفید،

نور هر دیده بود مردم چشم سیهش

به قیامت نکند میل بهشت و رخ حور

هر که آغوش نگاری بود آرامگهش

غیر ترسم بر افسر هنر خویش کند

فرصت صحبت وی بار خدایا مدهش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حافظ

مَجمَعِ خوبی و لطف است عِذار چو مَهَش

لیکَنَش مِهر و وفا نیست خدایا بِدَهَش

دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی

بِکُشد زارم و در شرع نباشد گُنَه‌َش

من همان بِه که از او نیک نگه دارم دل

[...]

جامی

آن که بر خیل بتان ساخت خدا پادشهش

سرمه اهل نظر باد غبار سپهش

شرمسارم که چو آمد به سرم قاصد او

برنیامد ز تنم جان که فشانم به رهش

حسن قاصد چو به مقصودی شه خاص بود

[...]

محتشم کاشانی

آهوی او که بود بیشه دل صیدگهش

می‌گدازد جگر شیر ز طرز نگهش

از بدآموزی آن غمزه نمی‌گردد سیر

ناز کافتاده به دنبالهٔ چشم سیهش

دو جهان گشته به حسنی که اکر در عرصات

[...]

نظیری نیشابوری

دهر پرفتنه و شورست ز چشم سیهش

داری از چشم بد خلق خدایا نگهش

هرکه را باعث عصیان و خطا عشق شود

ملک از رشک بسوزد که نویسد گنهش

پر مگو خواجه که عشرتگه ما روشن ازوست

[...]

نشاط اصفهانی

نتوان داشت نگه باز زچشم سیهش

دار از چشم بد خلق خدایا نگهش

جای رحم است بر آن بندهٔ مسکین فقیر

که برانند و ندانند چه باشد گنهش

نگهی جانب ما دلشدگان می نکنی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه