گنجور

 
افسر کرمانی

جان است اگر گرامی و عمر است اگر عزیز،

بادا نثار روی خوش و سیرت تو نیز

صبح است و باغ پرگل و بلبل ترانه سنج

تا بوستان بهشت کنی ای نگار خیز

بستان نه بلکه ساحت کیهان معطر است

تا داده ای به باد تو آن زلف عطر بیز

تا من برقصم از غم شادی فزای دوست،

مطرب تو نغمه سرکن و ساقی تو باده ریز

گر آتشم زنی چو نی اندر به بند بند،

عاشق نباشد آن که ز نار آورد گریز

از جان هزار بانگ برآید که مرحبا

گر بند بند من بشکافی به تیغ تیز

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

آزرده رفت مانا تاج‌الزمان ز ما

زیرا که وقت رفتن رفتم نگفت نیز

اسراف از او طمع نتوان داشت شرط نیست

لفظش درست و مرد حکیمست و در عزیز

فلکی شروانی

چون خشم او شود گه کین و ستیز تیز

گردون کند نفیر که ای رستخیز خیز

جهان ملک خاتون

دیگر چه فتنه می کند این باد مشک بیز

گر عاقلی دلا به سوی بوستان گریز

از باد صبحدم به چمن بین شکوفه ها

بنشین به زیر آن و شکوفه به سر بریز

ای نور هر دو دیده بینا ز روی لطف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه