گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل

زهی شگرف نوالی که بر کرم فرضست

به سنّت دل و دست تو اقتدا کردن

جهان جان شرف الدین علی که گردون را

ضرورتست بدرگاهت التجا کردن

ز معجزات دم خلق تست عیسی وار

به نو بهاران جان در دم صبا کردن

اگر فلک سپر حشمتت کشد در روی

نیارد آتش سرنیزه بر هوا کردن

وگربخواهد خشمت تواند اندرحال

چو ذرّه چشمه خورشید را هبا کردن

در آن مصاف که رای تو روی بنماید

حسود را نبود روی جز قفا کردن

در آن مقام که خلق تو تازه رویی کرد

نه کار صبح بود دعوی صفای کردن

ز بدسگال تو آموختست غنچه ْ گل

بدست تنگدلی پیرهن قبا کردن

چو رای پیر تو گیرد عصای کلک بدست

بکار ملک تواند قیامها کردن

سپهر کحّال آموخت چشم اختر را

ز گرد نعل سمند تو توتیا کردن

زمانه خصم ترا چون غرور جاه دهد

بلند بر کشدش از پی رها کردن

بجود دست تو اندر نمی رسد خورشید

بصدهزار تکاپوی و کیمیا کردن

به باد دادن سرمایه ی جهان چه بود؟

بدست تو دو سرانگشت رافرا کردن

گر آب رویی ابراز تو چشم می دارد

نباشدش پس ازین دعوی سخا کردن

ز خدمت تو بجایی رسید قدر فلک

که می ندانمش از درگهت جدا کردن

بمن یزید خرد نکته یی ز لفظ ترا

خطا بود بکم از عالمی بها کردن

چنان ز کلک تو بشکست نیزۀ خّطی

که می نیارد اندیشۀ خطا کردن

ترا کرم عملیّ است و جز ترا قولی

مسافتیست ز سرحدّ گفت تا کردن

ز عکس رای تو اندازه برگرفت فلک

چو خواست کالبد خطّ استوا کردن

مسلّم است سرکلک ناتوان ترا

مزاج فاسد ایّام را دوا کردن

بحسن سیرت و تدبیر خوب و رای صواب

تو میتوانی تدبیر شهر ما کردن

زبان چرب و دل نرم هم بمی باید

برای تمشیت کار پادشا کردن

که هم ز چربی روغن بود فروغ چراغ

زموم نرم توان ساز روشنا کردن

برآب، بند که داند نهاد جز که نسیم؟

گره زموی که داند جز آب وا کردن؟

چو باد نرم بود تیزتر رود کشتی

بسعی آب توان چرخ آسیا کردن

هزار حاجت بینم نهفته در هر دل

که نیست هیچ کسی را یکی روا کردن

مگر بحوصلۀ هّمت تو در گنجد

امید ما و امید همه وفا کردن

اگرچه خادم از آنجا که خویشتن داربست

نخواست زحمت این شعر ناسزا کردن

ولیک محض شقاوت شناخت دور از تو

بنزد لطف تو تعریف خویش نا کردن

چو در حضور تو توفیق نظم مدح نیافت

بغیبتت چه تواند بجز دعا کردن؟

قضای تهنیت فایت ار کسی کردست

فریضتست بسر خدمت این قضا کردن

مدار چرخ بران باد کآورد پیشت

هرآنچه خواهد رای تو اقتضا کردن

سپاه حفظ الهی خفیر راه تو باد

که واجبست دعای تودایما کردن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

اثیرالدین را رسمست بر زبان قلم

پیام روح قدس دم بدم ادا کردن

بنوک کلک گهر را جگر همی سفتن

بگام صیت مجارات با صبا کردن

چرا زتیغ زبانت گهر همی بارد

[...]

ابن یمین

بچنگ شیر تن خویش را رها کردن

ز مار و افعی در بادیه عصا کردن

شراب ساختن از زهر قاتل و ز حمیم

ز تف تیره و آب سیه غذا کردن

بنوک هر مژه آتش کشیدن از دوزخ

[...]

نظیری نیشابوری

گهر فروش شناسد ز در بها کردن

که مزد من نتواند کسی ادا کردن

سخن چو مزد سخن هست گو نوال مباش

ز گنج جایزه به دخل آشنا کردن

شد از کسوف کرم تیره آن چنان ایام

[...]

صائب تبریزی

خوش است مشق قناعت ز بوریا کردن

به خواب، مخمل بی درد را رها کردن

درین ریاض، سرانجام بال پروازست

چو غنچه پیرهن خویش را قبا کردن

چه عقده وا کند از دل جهان پست مرا؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه