گنجور

 
جامی

آن چه نور است که از وادی بطحا برخاست

که همه کون و مکانش به تماشا برخاست

وان چه نخل است به یثرب که چو بالا بنمود

نعره شوق وی از عالم بالا برخاست

یکزمان بر سر راهش به تماشا که نشست

که ز عشقش نه سراسیمه و شیدا برخاست

عاقبت بر لب او ختم شد از معجز حسن

گرچه اول دم احیا ز مسیحا برخاست

هیچ جا نکته ای از لعل شکرخاش نرفت

که نه پرشور شد آن مجلس و غوغا برخاست

دردنوشان غمش نعره مستانه زدند

چه صداها که ازین گنبد مینا برخاست

شد خرامان سوی صحرا اثر دامن اوست

هر گل و لاله که از دامن صحرا برخاست

وعده ای از لبش امروز به میخانه رسید

از دل باده گساران غم فردا برخاست

دید جامی قد آن سرو به جولانگه ناز

پا ز سر کرده به خدمت به سرپا برخاست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

علم دولت نوروز به صحرا برخاست

زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست

بر عروسان چمن بست صبا هر گهری

که به غواصی ابر از دل دریا برخاست

تا رباید کله قاقم برف از سر کوه

[...]

صائب تبریزی

نه خط از چهره آن آینه سیما برخاست

که درین آینه، جوهر به تماشا برخاست

شب که صحبت به حدیث سر زلف تو گذشت

هر که برخاست ز جا، سلسله برپا برخاست!

کرد تسلیم به من مسند بیتابی را

[...]

جویای تبریزی

رخ نمودی و جهانی به تماشا برخاست

برقع افکندی و فریاد ز دلها برخاست

تخم اشکی که ز درد تو فشاندیم به خاک

نخل آهی شد و از سینهٔ صحرا برخاست

جز نکویی طمع از سلسلهٔ نیک مدار

[...]

سعیدا

آه گرمی که به یاد تو ز دل ها برخاست

مرده ای بود ز اعجاز مسیحا برخاست

نرگس از مستی چشم تو چنین شد بیمار

سرو آزاد به تعظیم تو از جا برخاست

هر کجا بزم طرب ساز تو شد از راه ادب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه