گنجور

 
جامی

باز عید آمد و مهر از دهن خم برخاست

داد ساقی می و مطرب به ترنم برخاست

واعظ شهر درانداخت حدیثی ز لبت

گفت یک نکته و فریاد ز مردم برخاست

روی تو پیش نظر چهره چه مالم به رهت

چون درآمد مه من آب، تیمم برخاست

هر که شب بر خس و خاشاک درت پهلو سود

سحر آسوده تن از بستر قاقم برخاست

سرمه در چشم رمد دیده عشاق کشید

توسنت را چو غباری ز سر سم برخاست

چشمت آن ظالم مظلوم کش آمد که ازوست

هر کجا از چو منی بانگ تظلم برخاست

مرد جامی به زمین روی و نکردی رحمی

وه که از روی زمین رسم ترحم برخاست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بیدل دهلوی

غلغل صبح ازل از دل عالم برخاست

کاتش‌ افتاد در بن ‌خانه ‌و آدم برخاست

خلقی از دود تعین به جنون ‌گشت علم

شمعهاگل به سر از شوخی پرچم برخاست

صنعتی داشت محبت‌که ز مضراب نفس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه