گنجور

 
هلالی جغتایی

بهر خون ریز دلم، ترک کمان ابروی من

راست چون تیر آمد و بنشست در پهلوی من

شب دل گم گشته می جستم بگرد کوی او

گفت: ای بیدل، چه میجویی بگرد کوی من؟

پیش و پس تا چند در روی رقیبان بنگری؟

روی ایشان را مبین، شرمی بدار از روی من

از تو این قیدی که من دارم، خلاصی مشکلست

کز خم زلف تو زنجیریست بر هر موی من

چشمت از مستی فتد هر گوشه ای، در حیرتم

زین که هرگز گوشه چشمت نیفتد سوی من

چین ابروی تو نتوانم کشیدن بیش ازین

کز کمانت عاجز آمد قوت بازوی من

با تو چون گوید هلالی: ظلم و بدخویی مکن

هر چه میخواهی بکن، ای ظالم بدخوی من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خاقانی

ترک سن سن گوی توسن خوی سوسن بوی من

گر نگه کردی به سوی من نبودی سوی من

من بخایم پشت دست از غم که او از روی شرم

پشت پای خویش بیند تا نبیند روی من

رسم ترکان است خون خوردن ز روی دوستی

[...]

فضولی

دوش در مجلس نگاری بود همزانوی من

عیشها می کرد دل تا صبح از پهلوی من

یار وحشی طبع و من معتاد الفت چون کنم

آفت من خوی او شد محنت او خوی من

چند می نازی فلک با ماه نو چندین مناز

[...]

صائب تبریزی

بس که شبها چین غم می چیند از ابروی من

موج جوهر می زند آیینه زانوی من

بی تو گر پهلو به روی بستر خارا نهم

اضطراب دل زند صد سنگ بر پهلوی من

پنجه دعوی بتابم تیشه فولاد را

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه