گر گذر افتد، چو باد صبح، بر خاک منش
همچو گرد از خاک برخیزم، بگیرم دامنش
در هوایش گر رود ذرات خاک من بباد
از هوا داری در آیم ذره وار از روزنش
آن پریرو را چه لایق کلبه تاریک دل؟
مردم چشمست، بنشانم بچشم روشنش
گر شبی لطف تنش بر پیرهن ظاهر شود
از خوشی دیگر نگنجد در قبا پیراهنش
از لطافت دم مزن، ای گل، بآن نازک بدن
زانکه گردم می زنی آزرده می گردد تنش
تا بگردن غرق خونم، دیده بر راه امید
گر بخون ریزم نیاید، خون من در گردنش
خاک شد مسکین هلالی در ره آن شهسوار
تا لگدکوب جفا گردد چو نعل توسنش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دلدادگی خود سخن میگوید و به زیباییهای محبوبش اشاره میکند. او تمایل دارد که حتی پس از فوت یا در شرایط سخت نیز به عشق خود ادامه دهد و به نوعی با خاک، باد و طبیعت پیوند برقرار کند. شاعر احساس میکند که حضور محبوبش در زندگیاش آنقدر مهم است که تمامی آلام و رنجها را تحمل کند. همچنین، او به لطافت و زیبایی جسم محبوب اشاره میکند و میگوید که حتی با نزدیک شدن به او، باید از لطافت او مراقبت کند تا آسیب نبیند. در پایان، شاعر از خودخواهی و فدای عشق سخن میگوید و بیان میکند که چگونه عشق او را به زمین میزند و در عین حال، او را زنده نگه میدارد.
هوش مصنوعی: اگر روزی بگذرم، مانند نسیم صبح که به خاک میوزد، از خاک برمیخیزم و دامن او را میگیرم.
هوش مصنوعی: اگر ذرات خاک من به باد بروند، از طریق هوا به تو میرسم و به صورت ذرهذره از روزنهات وارد میشوم.
هوش مصنوعی: به چه دلیل آن دختر زیبا و دلربا باید در کلبهی تیره و دلسرد من زندگی کند؟ من او را در کنار خودم میخواهم، تا چشمانم را به نور او روشن کنم.
هوش مصنوعی: اگر شبی زیبایی و محبت او بر لباسش جلوهگر شود، از شادی و شوق دیگر جایی در قبا و لباسش نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: ای گل، با لطافت خود دم مزن زیرا که با آن بدن نازک، اگر تو میچرخانی، از این کار بدنش آزرده خواهد شد.
هوش مصنوعی: تا زمانی که گردنم در خون فرورفته است، چشمم به در راه امید است. حتی اگر خونم را بر زمین بریزم، باز هم خون من به گردن او نمیآید.
هوش مصنوعی: مسکین هلالی در راه آن پهلوان به خاک افتاد و زیر پاهای سختی و بیرحمی له شد، مانند اینکه اسبش را نعل کردهاند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
وه که پیدا می کند هر دم ز روی روشنش
فتنه ای در زلف شهر آشوب و چشم پر فنش
چشم او هر ساعت آبستن به روزی روشنست
خط دستورست پنداری شب آبستنش
هر سحر پیراهنی در بر قبا کرد آسمان
[...]
چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش
چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش
تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دو کار
دست او در گردنم یا خون من در گردنش
هر که معلومش نمیگردد که زاهد را که کشت
[...]
هر که ما را دوست دارد خلق گردد دشمنش
ترک خود باید گرفت آن را که باید با منش
هرکه گامی زد درین ره اختیارش شد ز دست
وآن که سر پیچید ازین در خون خود در گردنش
این قبول از دوست می باید که باشد قصّه چیست
[...]
آیتی از رحمت آمد، گر چه سر تا پا تنش
هم دعایی می دهم از سوز دل پیرامنش
سوخت جان و شعله ای نامد برون در پیش او
زانکه ترسم دل بسوزد ناگه از سوز منش
شمع را سوزد دل پروانه چون روشن نبود
[...]
چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنش
ماه رقاصی کند چون ذره در پیرامنش
از لباس بخت عریانم و گرنه کردمی
دست در آغوش او بی زحمت پیراهنش
دست بختم برفشاند آستین تا ساق عرش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.