زبان او، که ندیدم ز تنگی دهنش
امید هست که بینم بکام خویشتنش
چه نازکیست، تعالی الله! آن سهی قد را؟
که از گل و سمن آزرده می شود بدنش
هزار تازه گل از بوستان دمید ولی
یکی ز روی لطافت نمی رسد بتنش
سزد که جامه جان را قبا کند از شوق
هزار یوسف مصری ببوی پیرهنش
تبارک الله! ازین سبزه ای که تازه دمید!
بدامن سمن و بر کنار یاسمنش
برادران، بسگ کوی یار اگر برسید
تحیتی برسانید از زبان منش
هلالی از لب جانان عجب حدیثی گفت!
که تازه شد همه جانها ز لذت سخنش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به زیبایی و لطافت معشوق خود اشاره میکند. او از تنگی زبانش میگوید ولی امیدوار است که به خواستهاش برسد. معشوق او با قد بلند و زیباییاش از گل و سمن نیز لطیفتر است. شاعر با بیان اینکه هزار گل از بوستان دمیده، نتوانستهاند به لطافت معشوق برسند، به زیبایی او تأکید میکند. او همچنین به شوقی اشاره میکند که در دلش برای دیدن معشوق وجود دارد. در پایان، شاعر از برادرانش میخواهد که پیامی از او به یار برسانند و از گفتار معشوق که جانها را تازه کرده، یاد کرده است.
هوش مصنوعی: او زبانی دارد که هرگز به خاطر تنگی دهنش به آن امیدی ندارم، اما امیدوارم روزی از نتیجه خود باخبر شوم.
هوش مصنوعی: چه لطافت و زیبایی دارد آن قامت راست و بلند؟ که بدنش از بوی گل و سمن متأثر و نرم میشود.
هوش مصنوعی: هزاران گل جدید از باغ روییدند، اما هیچکدام به زیبایی و نرمی او نیستند.
هوش مصنوعی: باید انتظار داشت که لباس روح انسان با عشق و شوقی که از بوی پیراهن یوسف مصری برمیخیزد زینت یابد.
هوش مصنوعی: خدا را شکر! از این سبزه تازهای که روئیده، در کنار گل سمن و یاسمنش.
هوش مصنوعی: اگر برادران به محله معشوق رسیدند، از طرف من سلامی از دل نیکو بفرستند.
هوش مصنوعی: لبان معشوق داستانی شگفت انگیز گفتند که باعث تازگی و شادابی روحها شد و همه از لذت کلام او بهرهمند گردیدند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شگفت نیست چو با تیغ در مصاف آید
که تیغ کوه بلرزد ز دست تیغ زنش
لب ملوک همی بوسه بر بساطش داد
هنوز ناشده از لب طروات لبنش
هزار توبه شکسته ست زلف پر شکنش
کجا به چشم در آید شکست حال منش؟
دل شکسته اگر زلف او بیا غالی
کم از هزار نیابی به زیر هر شکنش
مرا دو دیده ز حسرت سپید گشت چنانک
[...]
درست گشت همانا شکستگّی منش
که نیک از ان بشکست زلف پر شکنش
دل شکسته بزلفش اگر برآغالی
کم از هزار نیابی بزیر هر شکنش
دگر ندید کسی تندرست زلفش را
[...]
رها نمیکند ایام در کنار منش
که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
بدان همیکند و درکشم به خویشتنش
ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
[...]
قبا و پیرهن او که می رسد به تنش
من از قباش به رشکم، قبا ز پیرهنش
کرشمه می کند و مردمان همی میرند
چه غم ز مردن چندین هزار همچو منش
عجب، اگر نتوان نقش خاطرش دریافت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.