گنجور

حاشیه‌ها

 

آهو استعاره از چشم معشوق است

علی در تاریخ ۱۲ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۵۰۳


“سر ز حسرت به در میکده ها بر کردم” در بیت ششم به نظر صحیح تر میرسد.( برگردم).

پاسخ: طبق پیشنهاد شما تغییر کرد.

وحیدرضا شعبانیان در تاریخ ۱۱ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۲۰:۴۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۰۹


@امیر:
چرا؟ با توجه به معنی یا با استناد به نسخه؟ اگر با توجه به معنی اینطوری فکر می‏کنید معنیی رو که برداشت کردید بنویسید.

حمیدرضا در تاریخ ۱۱ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۲۰:۱۲ دربارهٔ غزل ۴۰۲


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی (( سعدی شیرازی))

بیش از یک سال قبل سمیناری پیرامون منطق فازی برگزار شد برای اولین مرتبه بود که اصطلاح منطق فازی به گوشم می رسید

از یکی از آشنایان نزدیک که در برپایی این کنفرانس به گونه ای شرکت داشت خواستم توضیح و اطلاعاتی در مورد منطق فازی در اختیار من قرار بدهد طرف با حالتی متکبرانه سخنانی ایراد نمود که معنی آن این بود که فهم این مطلب در حد و اندازه سواد و رشته شما نیست

و اضافه کرد کسی این مطلب را می فهمد که سواد ریاضی و آمار اون هم در سطح بالا داشته باشد و در ادامه بیاناتش جملاتی را در توضیح منطق فازی بلغور نمود اما من متوجه نشدم چه می گوید اما متوجه این امر شدم که این شخص این هنر را ندارد که بتواند مثل یک معلم مطلب را با زبان ساده بیان کند بنا به فرموده لسان الغیب حافظ شیرازی

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاه داری و آیین سروری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند (( حافظ ))

تا اینکه امروز در اینترنت در جستجوی مطلبی بودم که برحسب اتفاق با مقاله ای روبرو شدم که خیلی ساده و با بیانی شیرین منطق فازی رابرای عموم توضیح داده بود که آن را در ادامه مطلب قرار داده ام

در اینجا چون مطلبم را بیت زیبایی از غزل سعدی شروع کردم حیفم آمد که ابیات بیشتری از این غزل زیبا را ننویسم

بسیار ســـــــفر باید تا پخته شود خــــــــامی
صوفی نشـــــــــــود صافی تا درنکشد جامی

گـــــــر پیر مناجاتست ور رند خـــــــــراباتی
هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی

فـــــــردا کـــــه خلایق را دیوان جزا باشـــــد
هـــــــر کس عملی دارد من گوش به انعامی

ای بلبــــــل اگـــــــر نالی من با تو هم آوازم
تو عشـــــق گلی داری من عشق گل اندامی

http://babajoonshirazi.blogfa.com/

مهدی پورابراهیم در تاریخ ۱۰ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۴۴ دربارهٔ غزل ۵۹۷


درود
بیت پنجم
چو جان فدای «لبت»…
صحیح است.
با توجه به روند شعر که معشوق را مخاطب قرار داده «لبت» صحیح می باشد.

پاسخ: با تشکر، نسخه‏ی قزوینی که مرجع احتمالی منبع گنجور است همین است.

حمید در تاریخ ۱۰ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۲۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۱۴


بجای “خوبان پارسی گو”، در بعضی نسخ “ترکان پارسی گو” آمده و آن ، به نظر من، حافظانه تر است و حلاوت معنای بیشتری دارد. متاسفانه در این محل دسترسی به نسخه های متعدد ندارم تا سخنم را مستند کنم. بر من ببخشایید و خود زحمت رجوع به بعضی دیگر از نسخه ها را بپذیرید. بقای عمر و دوام خدمت عظیم فرهنگی اتان را آرزو دارم.

پاسخ: با تشکر، «ترکان» را به صورت بدل اضافه کردیم (ماوس را روی خوبان ببرید تا ببینیدش).

ابراهیم در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۹:۵۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۵


با درود و سپاس از کار نیکویتان در زمینة ادبیات، به ویژه شعر پارسی، تا آن که فرصتی بیابید و به دیگر گونه های ادبی پارسی بپردازید.
نخست آن که رودکی از من و منیت سخن نمی گوید. او از خودش، از خود عاشقش و بزرگی عشقش می گوید.
دوم آن که آنچه که در این جا نوشته اید، از رودکی نیست! بنگریم درهم ریختگی کلام را که مفهوم چه قدر سست است! اما رودکی چه سرود؟ بنگریم:
دلا تا کی همی جویی منی را؟
چه کوبی بیهده سرد آهنی را؟
دلم چون ارزنی، عشق تو کوهی
چه سایی زیر کوهی ارزنی را؟
بیا اینک نگه کن رودکی را
اگر بی جان روان خواهی تنی را
دوباره بخوانیم و توجه کنیم به این پیوستگی مفهوم، و آن گسستگی مضمون هفت بیت شعر!
و از همه مهم تر زمینی بودن شاعر را!

غلامحسین مراقبی در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۴:۱۹ دربارهٔ شمارهٔ ۴


با درود
در مصراع چهارم واژه های مرجان را از هم جدا کنید: مر جان را، تا خواننده آن را مرجان نخواند!

پاسخ: با تشکر «مر جان» شد.

غلامحسین مراقبی در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ شمارهٔ ۳


مهربانان، درود
رودکی در این سروده، جهان را به داوری نشسته که کارهایش نادرست و نابجاست. اگر نیکی کنی، با بدی سزا می دهد و پادافره را هم پاداش می دهد! رودکی به درستی واژة دانش را در بیت آخر می آورد( شما کنش نوشته اید). دانش در این بیت به معنی قدرت تمیز اس، نه به معنی مرسوم و معروف آن!
شاعر در مصراع نخست نا دانستن او را یا بهتر بگوییم نا دانشی جهان را مطرح می کند و در مصراع بعدی کنش و کردار او را زشت می انگارد

غلامحسین مراقبی در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۵۴ دربارهٔ شمارهٔ ۱۷


با درود به شما و گران کارتان
در بارة مصراع دوم بیت نخست: بپذیریم که نگریستن، آن هم به زمانه، برای همگان پندآموز نیست. رودکی به نیکویی می دانست که اگر کسی باید پند بگیرد، باید با دقت بنگرد! ازین روست که سرود: زمانه را چو نکو بنگری، همه پندست
نکتة دوم در بارة مصراع آخر است: که را زبان نه به بندست پای در بندست
نخست در بارة که را. شکل نوشتاری باید این گونه باشد: کرا تا مفهوم کسی را که و یا آن را که را برساند
با ارادت

پاسخ: با تشکر، «که را» با «کرا» جایگزین شد.

غلامحسین مراقبی در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۴۲ دربارهٔ شمارهٔ ۱۸


با درود و سپاس از کار ارزشمندتان، با این آرزو که کارتان همچنان ادامه داشته باشد و به دیگر سرایندگان نیز بپردازید.
یکی از کاستی های خط پارسی، شکل نوشتن ا» است، به گونه ای که اگر آن را مرکب بنویسیم، خواندنش برای بسیاری از مخاطبان، دشوار می شود. بنگریم به همین دو بیت که شما واژه های کلیدی را این گونه نوشته اید: برآورد نیست. زد نیست. فرسد نیست!
توجه داشته باشیم که در مصرع نخست، واژة نیست اشکال بعدی را القا می کند، به ویژه که شما شان ها را با فاصله نوشته اید( بنگرید متن را)، در حالی که واژه ارتباطی با نیست ندارد، پیشنهاد می کنم آن ها را این گونه بنویسید: براوردنی ست. زدنی ست. فرسدنی ست. که واژة آخر به معنی فرسودنی است.
با ارادت

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

غلامحسین مراقبی در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۰۶ دربارهٔ شمارهٔ ۲۱


در برخی نسخه ها مصرع آخر به جای ((رو رو ای دل بجو زر به حرمدان خویش)) این مصرع ذکر شده است:(( رو رو ای دل بجو گل به گلستان خویش)) که به نظر اینجانب بسیار خوش در بیت می نشیند. یعنی اگر می خواهی شمس دین را که مانند گل است بجویی باید به گلستان (( تبریز)) سفرکنی….

مژگان صانعی در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۸:۳۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۲۷۲


بخش ۱۰ بیت های:

۵- ما درش >>> مادرش

۴۸- اب >>>>> آب

۶۰- اب >>>>> آب

۶۷- دران >>>> در آن

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

خلیل در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۶:۴۷ دربارهٔ بخش ۱۰ - آغاز سلسله جنبانیدن مجنون و لیلی


ba harzi salam
dar beet e ki Hafiz sahib megooyad
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد
taa aan ja ke man khanda am dar deewan kabir chinin aamada me ba dardi sar nameearzad…omid dorust bashad.
mamnoon

پاسخ: با تشکر، ضبط تصحیح قزوینی همین است و بدل هم نیاورده برایش، منظور شما از دیوان کبیر چیست؟ تا آنجا که من می‏دانم به دیوان شمس این عنوان اطلاق شده.

Wafa sarab در تاریخ ۷ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵۱


ریاقزآن که مهین کلام خوانند ورا
گه گاه نه بر مدام خوانند ورا
بر گرد پیاله آیتی هست مقیم
کاندر همه جا مدام خوانند ورا

شاهرخ در تاریخ ۷ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۰:۳۸ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۳


با احترام در مصرع اول بیت هفتم چه نسبت درست تر از چو نسبت است

پاسخ: با تشکر، بیت یازدهم منظور بوده و مطابق نظر شما تغییر کرد.

سید محمد خدایی در تاریخ ۵ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۴:۴۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۶۷


با سلام عید همایون درست است نه همیون

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

سید محمد خدایی در تاریخ ۵ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۴:۴۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۹۵


من فکر میکنم “کم خویش گیر و رستی” ضبط درستی از این مصرع است. میگوید خودت را کم و کوچک ببین تا رها شوی. در بیت قبلی هم میگوید “چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی”

پاسخ: با تشکر، با توجه به نظر شما و ضبط اولیه «کم» به جای «سر» بازگردانده شد.

مهرنوش طبری در تاریخ ۵ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۴:۰۰ دربارهٔ غزل ۵۲۳


بیت هفتم به این صورت صحیح تر است :
گر خداوند تعالی به گناهیم بگیرد
گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

امیر در تاریخ ۴ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۳:۱۴ دربارهٔ غزل ۴۰۲


من دنبال یه جمله می گشتم که خیلی زیبا آرزوی های خوشی برای همسرم کنم وقتی این ابیات حافظ رو داخل سایتتون دیدم فهمیدم خیلی از آرزوهای خوب رو داخل همین دو بیت حافظ هنرمندانه آورده بعد که به ایشون هم دادم خیلی خیلی لذت بردند

حامد در تاریخ ۳ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ قطعه شمارهٔ ۲۱


[صفحهٔ اول] … [۳۷۷۷] [۳۷۷۸] [۳۷۷۹] [۳۷۸۰] [۳۷۸۱] … [صفحهٔ آخر]