گنجور

حاشیه‌ها

محسن حیدرزاده جزی در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۹:

در لغت نامه دهخدا ذیل پاره و بل ،بیت سوم این غزل به عنوان شاهد مثال آمده است با این شکل :
ما پادشاه پاره و رشوت نبوده ایم
بل پاره دوز خرقه ٔ دلهای پاره ایم
و پاره در این بیت به معنی رشوه است .

کیمیا خ. منفرد در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۶:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:

یاد تو...
پیوند به وبگاه بیرونی

مهراب در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۵:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:

سلام.
این شعر در وصف امیرالمومنین است.
دانه تویی دام تویی
ایشان یکی یکدانه و در دانه ی عالمند، در حدیثی می فرمایند انا نقطة تحت البا: من نقطه ی زیر باء بسم الله هستم.وقتی دنبالش میروی اسیر عشقش می شوی و در دام عشق گرفتار می شوی.
باده تویی جام تویی: هم باعث مستی هستی هم جام و ظرف گیرنده ی انوار و علوم خداوندی
حجره خورشید تویی: تو گیرنده ی نور رسالت هستی
خانه ناهید تویی: خانه ی زهرا (س)تویی
قند تویی زهر تویی: برای شیعیان و عاشقانت همچو قندی و برای ظالمان و کافران همچو زهر تلخ
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا
امیرالمؤمنین صراط مستقیم اند.اگر در این راه وارد شویم نیاز به این همه گفتار نیست.دل بر این راه هست اما بها دادن به تن همچو دامی است که تنیده میشود و دل را از ورود به این راه باز می دارد.پس اگر کمتر اسیر تن شویم راه دل را کمتر میزند و وقتی دل در این راه افتد به اوج می رسد و نیازی به این همه گفتار نیست

محسن در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

درود بیکران به دوست‌داران ادب پارسی
به نظر من در بیت پنجم مصرع دوم فعل مضارع از مصدر "بردن "درست تر است. ببرد بر وزن "بشود" به معنای میبرد. مفهوم فرق زیادی ندارد. ولی خواننده غزل از فعل با زمان گذشته استفاده کرده است.

سهراب در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۱:

با سلام،
با احترام از دوستان و بزرگان عزیز تقاضای تفسیر و شرح این بیت را دارم:
گر عسس خرد تو را منع کند از این روش
حیله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن
با تشکر.

محسن در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۵۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

در واقع گفتن اصطلاح"چشمتان روشن" به فردی که یکی از عزیزانش را میبیند، اشاره به همین معنا است.

محسن در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۴۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

با درود به همه دوستان. شاید شنیده اید که میگویند چشم آینه درون یا آینه بدن است. در واقع چشم ما یک تصویر ذهنی از هر آنچه که ببینیم در مغز ما ایجاد میکند. افزون برتفسیر رایجی که از بیت اول گفته میشود چیز دیگری هم میتوان گفت.به این صورت که وقتی روی زیبای تو مقابل چشم من (آینه من )قرار میگیرد،چشم من(آینه من )زیبا میشود. و زیبایی چشم من(آینه من )به واسطه روی زیبای تو است.تاکید در بیت دوم آمده است.می روشن از پشت شیشه صاف روشنی خودش را نشان میدهد و در واقع خوی زیبا به واسطه روی تو زیبا شده است. مجموع دو بیت اشاره دارد به این معنا که :چشمان من پاک است و به دلیل انعکاس زیبایی روی تو چشمان من نیز زیبا شده اند.

اسماء جوان در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:

باعرض معذرت منظور از شاگرد فضول شاگرد دارای فضل می‌باشد جسارت نباشد

عرفان در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۰:

سلام ، در مصرع نیستم از روان ها برحذرم ز جان ها ،، نون در جان و روان ، نون ساکن بعد از هجای بلنده و در وزن حذف میشه ، پس اینجوری وزن اشتباست ،،، گیج شدم

اسماعیل سلیمی فر در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۲۶ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۸۶:

عزیزان بزرگوار
آنچه که اهل ادب را از یکدیگر متمایز میسازد، عنوان یک رویداد با بهره گیری از زیبا ترین کلمات و چیدن آنها در جملاتی است که خواننده از مسیری زیبا و لذت بخش مقصود راوی را دریابد. ممکن است و خیام سرآمد هنرمندان این چیدمان است.
ممکن است در این رباعی کلمه مستم در طول تاریخ به هستم تبدیل شده باشد اما زیبائی کلام یعنی وزن و قافیه نباید دستخوش مرور زمان گردد. بنظر بنده رباعی انعکاس یافته در صدر کلام دلنشین است.

اسماء جوان در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان سر زدم
مردم از حیوانی آدم شدم
پس چه ترسم کی زمردن کم شدم
حمله ای دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملایک بار و پر
بار دیگر بایدم جستن ز جو
کل شی هالک الا وجهه
بار دیگر چون ملک پران شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم کا لله الیه راجعون

این همه آمد شدن ها بهر چیست
آنکه ما را برد و باز آورد کیست

ما ز بالاییم و بالا میرویم
ما ز دریابیم و دریا میرویم
ما.از آنجا و از اینجا نیستیم
ما ز بیجاییم و بیجا میرویم
لااله اندر پی الالله است
همچو له ما هم به الا میرویم
با تعالو آیتی از جذب حق
ما به جذبه حق تعالی میرویم
کشتی نوحیم و در طوفان روح
لاجرم بی دست و بی پا میرویم
راه حق تنگ است چون سم الخیاط
ما مثال رشته یکتا میرویم
خوانده ای اناالیه الراجعون
تا بدانی که کجاها میرویم
اختر ما نیست در دور قمر
لاجرم فوق ثریا میرویم
همت عالی است در پرهای ما
از علی تا رب اعلا میرویم

بلبلان را جای میزیبد چمن
مرجعل اندر چنین خوشتر وطن
آن شکوفه ای که آن بالا جا خوش کرده پیش از این همین پایین با پهن همنشین بوده برای رسیدن به آن بالا تلاش کرده و در آن بالا هم جاودانه نیست
چشم بنما به گلستان و ببین
جلوه آب صاف در گل و خار
به امید کمک و همراهی . امید که ذره ای از درس را پس داده باشم . کمکم کنید یادم بدهید حتی با تنبیه و چوب و فلک
شاگرد فضول شما . فریاد . چهارشنبه 22 خرداد 98

محمدرضا در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱:

نظیر آنک نظامی به نظم می‌گوید
جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست
مصرع دوم تضمین از فرخی سیستانی!!!
خیلی عجیبه....

آرمین در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۱:

سلام لطفا مفهوم مصرع"لحد چو حبس نمیاد خلاص جان باشد" رو میگید؟

تماشاگه راز در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳:

شرح غزل شماره 283: سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
معانی لغات غزل (283)
هاتف : اسم فاعل هَتف، آواز دهنده که خود او دیده نشود .
دَور : زمان، عصر، دوره .
دلیر : نترس، شجاع .
مــی دلیر بنوش : بدون بیم و ترس و شجاعانه شراب بنوش .
شُد : گذشت .
اهل نظر : مردم صاحب نظر .
بر کناره می رفتند : گوشه گیر بودند، از کار کناره گرفته بودند، در گوشه و کنار رفته و در میان مردم نبودند.
دیگ سینه : (اضافه تشبیهی) سینه به دیگ تشبیه شده .
شراب خانگی : شرابی که در خانه تهیّه شده باشد .
ترسِ محتسب خورده : ترس محتسب را تحمل کرده .
سجاده کشید به دوش: جانماز و فرش نماز را به روی دوش انداخته می کشید، کنایه از تظاهر به زهد و عبادت، ریاکاری .
دلالت : راهنمایی .
فِسق : ترک فرمان خدا، بیرون آمدن از حکم و فرمان الهی .
مباهات کردن : افتخار کردن، نازش کردن .
زُهد هم مفروش : پارسایی و تقوا را هم به رخ مردم نکش .
محل نور تجلّی : جایگاه جلوه نور الهی .
قُرب : نزدیکی .
صفا : پاکی .
نیّت : اراده، قصد، اندیشه، آنچه از قصد که به دل گیرند .
ثنا: مدح، تحسین، تمجید .
جلال : بزرگی، بزرگواری .
سروش: فرشته پیام آور .
رموز : جمع رمز، اسرار، رازها .
مصلحت : آن چه که به خیر و صلاح است .
مصلحتِ ملک : خیر و صلاح کشور .
مخروش : فریاد مکن، سر و صدای راه مینداز .
معانی ابیات غزل (283)
1) سحرگاهان از سروش غیبی این خبر خوش به گوشم رسید که اینک زمان سلطنت شاه شجاع است بی پَروا میگساری کن …
2) (و) آن زمانی که مردمان صاحب نظر گوشه گیر بودند و در حالی که هزار گونه سخن برای گفتن داشتند، به ناچار لب از سخن فروبسته بودند سپری شد …
3) (حالیا) آن حکایت ها را که از پنهان کردن آن، دیگ سینه ما را به جوش آورده بود، به همراهی نوای چنگ بازگو می کنیم …
4) (و) شرابی را که در خانه انداخته و تهیّه کرده و ترس بازرسی محتسب را از سر گذرانده، به شادی روی محبوب با بانگ نوشانوش می نوشیم .
5) شب پیش، امام جماعت شهر را که پیش از این سجاده نماز را بر دوش خود می افکند، بر دوش گرفته و از کوی میخانه بیرون بردند .
6) ای دل، از روی خیرخواهی، راه رستگاری را به تو نشان می دهم: به ترک فرمان الهی مناز، و زهد و پارسایی خود را هم به رخ مردم مکش .
7) اندیشه روشن شاه جایگاه جلوه نور الهی است، اگر نزدیکی او را میخواهی به پاکی اندیشه یی که در دل داری همت گمار .
8) غیر از تحسین بزرگواری های او اندیشه دیگری در دل مپرور که سروش غیبی همه پیام ها را محرمانه به گوش دل او می رساند .
9) حافظ، تو یک مستمند گوشه نشین بیشتر نیستی، اینقدر داد و فریاد مکن.
پادشاهان به راه خیر و صلاح کشور داری، آگاهی کامل دارند .
شرح ابیات غزل(283)
وزن غزل : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات
بحر غزل : مجتّث مثمّن مخبون مقصور
*
اوحــــدی : دو هفته دگر از بوی باد مشک فروش
شــود چو باغ بهشت این زمین دیبا پوش
*
کمال خجند : زهی کشیده کمان ابروی تو تا بُنِ گوش
دمـــیده سبزه خطّت به گرد چشمۀ نوش
*
خواجــــــو : چو جام لعل تو نوشم کجا بماند هوش
چو مست چشم تو گردم مرا که دارد گوش
*
شاه ولی : به گوش هوش من آمد ندای ساقی دوش
که جــــام جم بستان و مـی حلال بنوش
*
با سر رسیدن دوران سخت گیری های امیر مبارز الدّین، دورۀ سلطنت پسرش شاه شجاع شروع میشود که بر خلاف پدر، آن سخت گیری های متعصّبانه را نداشت. حافظ که در ایام سلطنت پدر شاه شجاع، در مضیقه به سر می برد از دست بده دست شدن حکومت بسیار راضی است و این غزل را در این زمان و برای این رویداد مهم سروده است .
این غزل دارای اهمیت زیادی است. به ویژه برای آنان که مایلند دربارۀ شخصیت اخلاقی حافظ مطالعه کنند دارای نکات مثبت زیادی می باشد. شاعر در بیت اول غزل شروع حکومت جدید را به وسیلۀ هاتف غیب اعلام می دارد و این سروش غیبی به او پیام می دهد که زمان سلطنت شاه شجاع است و از این به بعد می توانی آزادانه به باده نوشی پرداخت .
این سخن را کسی بر زبان می آورد که در راه موفقیت شاه شجاع و رسیدن به حکومت به همراه خواجه تورانشاه وزیر و دیگر دست اندرکاران سهمی به سزا داشته است و بدین سبب در بیت دوم می فرماید گذشت آن روزهایی که اهل نظر یعنی مردم صاحب نظر خانه نشین بوده و در حاشیه قرار داشتند .
مردم صاحب نظر در اینجا دارای ایهامی است. یکی به شخصیت هایی مانند حافظ و تورانشاه و دیگر همدستان اطلاق می شود که از طرفداران شاه شجاع بوده و در زمان حکومت پدرش خانه نشین شده بودند و دیگری اشاره به این تعریف دارد که عرفا معتقدند که انسان برای رسیدن به سرحدّ کمال معرفت دو قوّه و دو راه در پیش دارد :
1- راه عقل نظری که به مقام علم الیقین می رسد .
2- راه عقل عملی که به مقام حق الیقین می رسد .
و شاعر می گوید آن زمانی که راه عقل نظری طی می شد گذشت و اکنون راه عقل و عملی را در پیش داریم یعنی دورۀ تئوری سپری شد و دورۀ عملی فرا رسیده و اکنون ما سوار بر مرکب مراد هستیم . بیت سوم بازگو کننده رویدادهایی است که در مدّت حکومت امیر مبارزالدین و حافظ در اینجا به آن اشاره کرده و وعده بازگویی آن را می دهد که یکی از آن ها که ظاهراً می توان در غزل بازگو کرد این است که در بیت چهارم بازگو می شود و آن شراب خانگی ترس محتسب خورده نوشیدن به صورت آشکاراست . و ما می دانیم که محتسب لقبی است که به امیر مبارزالدین داده شده بود چه از او خُم های شراب را می شکست و باده نوشان را تعزیر می کرد و خود که روزی از باده نوشان قهّار بود به مسجد می رفت و در مقام امام جماعت مردم را وعظ می نمود!
به همین سبب است که حافظ در بیت پنجم صراحتاً به این موضوع اشاره کرده و می فرماید آن امام شهر که تا دیروز سجاده نماز امامت را به دوش می کشید شب گذشته دستگیر و او را گرفته و از شهر شیراز تحت الحفظ به بازداشتگاه می بردند .
شاعر از بیت ششم روی سخن را به شاه شجاع برمی گرداند و دراین بیت که به منزله شاه بیت غزل است در مقام نصیحت به شاه جدید سخنی حکیمانه در میان می نهد که دارای ارزشی بس زیاد است . حافظ به شاه شجاع می گوید این نصیحت را از من بشنو تا رستگار شوی و حکومتت پیوسته پابرجا و استوار باشد و آن این است که راه میانه روی را برگزین، نه آنقدر در راه فسق و فجور گام بردار تا متجاهر به فسق قلمداد شده و مردم از تو روی برگردانند و نه آنقدر در راه تظاهر به دیانت مانند پدرت قدم بزن که مَردُم از تو متنفر و بیزار شوند .
این سخنان حکیمانه را کسی و در زمانی به شاه شجاع می گوید که ظاهر بینان گمان می کنند عمده هدف و مقصود او آسوده زیستن و باده نوشیدن و شعر گفتن بوده است. چنین نیست. حافظ یکی از دولتمردان عاقبت اندیش و باهوشی بوده که شیوه ظاهری او در مقام شعر و شاعری دارای پوشش ملامتی و هدف باطنی او مبارزه با متولّیان ریاکار شریعت و سربلندی ایران و رفاه ایرانیان بوده است .
ابیات هفتم و هشتم این غزل را که پاره یی از حافظ پژوهان حذف نموده و ظاهراً خواسته اند لکّه شاه دوستی را از دامن حافظ بزدایند در واقع در این غزل جای خود را دارد و شاعر در این دو بیت دومطلب دیگر را بازگو می کند : یک اینکه این شاه شجاعی را که من می شناسم به آن هایی که با او یکدل و یک زبان باشند بال و پر میدهد و در امر سلطنت سهیم می کند دیگر این که او دارای آن قدرت اطلاعاتی است که از باطن و نیت هرکس آگاه می شود و کسی نمی تواند با او دو دنده بازی کند و سروش غیبی دارد که همه اخبار محرمانه را به گوش دل او می رساند! این هم اطلاعاتی است که حافظ در این غزل به آن اقرار دارد و بالاخره در مقطع کلام، حافظ برای این که در ابیات قبلی شاه را نصیحت کرده است، به دوست آمر و نصیحتگو متهم نشود در کمال تواضع خطاب به خود می گوید که حافظ تو یک عضو حقیر کوچکی هستی تو را چه کار به این کارها. صلاح مملکت خویش خسروان دانند .
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

ناصر در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۴۹ دربارهٔ عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۹ - می صافی:

در بیت دهم مصرع دوم هم
که بر درگاه
باید صحیح باشه

ناصر در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۴۸ دربارهٔ عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۹ - می صافی:

در بیت نهم مصرع اول
لطف و کرم
باید صحیح باشه

ناصر در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۴۶ دربارهٔ عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۹ - می صافی:

سلام
در بیت ششم مصرع دوم
که آه گنج
باید درست باشه

محسن ، ۲ در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۸:

ایران خانم
دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی
امشب به دغل بهر سوئی میافتی
گفتم که مرا تا به قیامت جفتی
گو آن سخنی که وقت مستی گفتی
انگار خدای شما خوش می خوابد ، دغلباز وحیله گرست و مست هم بوده
خدای شما چقدر با خدای من تفاوت دارد

ابوالحسن کاشانی در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۲۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۸:

مصرع «نفس سرکش چون غنی شد راه را گم می کند» اشاره به آیه شریفه «کلا إن الإنسان لیطغی أن رآه استغنی» در سورة مبارکه علق است که به با واژه سرکشی به طغیان نفس اشاره کرده است و به حالت استغنا که در آیه آمده است با چون غنی شد اساره کرده است.

مجتبی آموزگار در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳:

این غزل مرا به یاد شعری از عبدالواسع جبلی انداخت که می‌گوید:
گر تو پنداری که عمرم بی تو ناخوش نیست، هست
یا دلم محتاج آن رخسار مهوش نیست، هست
ور چنان دانی که بی آن صورتِ جون نقشِ چین
روی من دائم به خونِ دل منقّش نیست، هست
ور تو اندیشی که لشکرگاه دل‌های عزیز
حلقه‌ی آن زلفِ جان‌آشوبِ دلکش نیست، هست
ور بری تهمت که جانم در مصافِ عاشقی
تیرِ مژگانِ تو را همواره ترکش نیست، هست
ور تو را در دل چنان آید که با این رنج‌ها
در همه حالی مرا با عشق تو خوش نیست، هست
ور کسی گوید که فرق و دست و چشم و جان من
جایگاه خاک و باد و آب و آتش نیست، هست

۱
۲۶۱۳
۲۶۱۴
۲۶۱۵
۲۶۱۶
۲۶۱۷
۵۷۲۳