مسعود در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱:
بنظر حقیر پرده برداشتن از لفظ موجب پیدایش معنا میشود و معنا لذت بخش است از این حیث که آدم لفط شناس میشود
گلاب در واقع معنای گل است
معنای گل این است که بوی گلاب ناب بهتر و ماندگار تر از گلاب است
منظور حافظ این است که آن بوی زودگذری که با پژمردن گل ازدست میرود در واقع ذات او چنین است و در ازل برایش چنین خصوصیتی قرار داده اند و از این سو هم گلابی که درشیشه میرود وزندانی باشد این حکم هم برای گلاب صادر شده است
دراین میان هم یک تناقض یا پارادوکسی هم دارد بیان میشود
که گل باید بخندد تا ببوید و گلاب باید به زندان برود تا ببوید
اگرچه هر دو بو از یک منشا است
حافظ در این راستا اشاره ای دارد به زندگی انسان که مرده یا زنده اش فرقی ندارد باید ببویی و در هر دو حالت ببوی و عطربیفشانی
سعدی دردقالب دیگری بخود"هی " میزند ومیگوید
سعدیا مرد نکونام نمیردهرگز ....
پیام در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۵۹ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۵:
در نسخهی پرویز بابایی بیت ششم به صورت « صد دریای زهر » ذکر شده است.
کوروش روحانی در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۳۴ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:
بس است دیگر!!
چقدر بحث های پوچ و باطل
چقدر دعوا ها و ستیزه جویی های بی مورد و بی ربط به شعر سعدی
من جوانی محصلم و ادبیات را دوست دارم
حالا اما امدم کامنت ها را بخوانم تا استفاده ایی ببرم و معنی بعضی قسمت ها را بدانم و اگر نکات خوبی از دوستان هست که بازگو کنند؛بدانم
اما افسوس و صد افسوس که انسان را به خشم وا میدارند
آدم پشیمان میشود از نگاه کردن و خواندن کامنت ها(البته نه همه ی آنها)
چقدر حرف های بیخود و نامربوط به شعر میگویند بعضی از این نابخردان بی احساس!!! اصلا تمام ذوق آدم به مطالعه را نابود میکنند با این کامنت های بی سر و ته بی اساس
سخن را سر است ای خردمند و بن
میاور سخن در میان سخن.......
باشد که اصلاح شود
شمس در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:
با سلام
متاسفانه اصلی ترین بیت این شعر سانسور شده،
نه تنها در این سایت که حتی دیوان های مجوز چاپ گرفته از ودارت ارشاد
لطفا اضافه بفرمایید.
محمدامین در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۶۳ - یاد یاران:
سلام و درود
«شاهین عدم» چیست؟
رفیعی در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۴۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۱ - آغاز داستان:
مرگ اسفندیار از نظر من شکوهمندترین و غمگین ترین , داستانِ شاهنامه است! حتی از داستانِ رستم و شغاد هم دردناکتر و گزنده تر!
اسفندیار, این شهزاده ی رویین تر, سالها با سختی و درد و عذاب زندگی کرد , ستم های پدرش و مرگ فرزندانش او را در جوانی, به پیری رساندند! و در پایان هم که رستم با خدعه و نیرنگ این چنین جانِ او را گرفت!
رستم,به اندازه ی به اسفندیار بد کرد که گشتاسب, به اسفندیار ستم کرده بود!
بعد خواندن این داستان, موسیقیِ شاهکار همایون شجریان بر این داستان را بشنوید و لذت ببرید!
بعد از خواندن این داستان, بااینکه سالهاست از زمان خواندنش برای من میگذرد اما هربار که این داستان را تصور میکنم,قبلم به درد می آید...
مرگ اسفندیار...
امیر در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۵۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۹۵:
وزن شعر فاعلاتن فاعلاتن فاعلن و معادل رمل مثدث محذوف یا وزن مثنوی است .
امیر در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۵۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۹۵:
وزن شعر فاعلاتن فاعلاتن فاعلن می باشد و معادل رمل مثدث محذوف یا وزن مثنوی است .
محمدامین در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
سلام و درود
معنا و منظور از مصرع ذیل چیست؟
بی تکلف، مصحف بر طاق نسیان مانده ای است
رضا در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیفها » شمارهٔ ۱۸:
بیت ششم مصرع اول به روایت محمد صالح علا
گر که عابد شود آشفته مویت چه عجب
کسرا در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۲۴ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:
چه آنجا که تویی کس را گذر نیست
ز که پرسم که داند تا کجایی ؟
مهران در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۲۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
و سلام علیکم
خرسندیم که مطالب هر چند بصورت قلیل، اطلاعات مفید که چه، مثبتی را در اختیارتان قرار داد. البته بخاطر طولانی شدن متن مجبور شدیم جسته و گریخته از از هر جا مشتی برداریم که باعث گنگ شدن مطلب شد لذا سعی کردیم با استفاده از مثال مطالب را هر چند اندک قابل هضم نماییم.
با تشکر از توجهتان...باشد که از موحدان باشیم.انشاالله
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳:
خیال روی تو در هر طریق همره ماست نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست در هر حال و هر راهی صورت تو در پیش رویم هست( تو در عمق جان و سر وجودم پیوند خورده ای)نسیم مویت پیوستگی جان است (پس از آگاهی از حضورت) بیت2: روی زیبایت دلیل روشنی است( دنیای حقیقت استدلال های مادی را نیاز ندارد حضور و مشاهده کافی است) برای آنان که از عشق باز می دارند.(واج آرایی ج در حجت موجه) بیت 3:چاله چانه ات چنان گرفتار عشق می کند و از نهایت زیبایی بانگ بر میدارد که صد یوسف زیبا هم در این چاه افتاده اند. بیت4:زیبایی تو همیشگی و پابرجاست و عدم دریافت حضور از ناتوانی و سرنوشت آشفته ماست. بیت5و6و7:به پیام رسان مخصوص شاه بگو که من ملازم خاک درگاهش هستم.( برای رفع سرنوشت آشفته و جلب نظر چنین ابراز می کند و این واقعیت و فلسفه دعا برای جلب نظر و حضور یار هست) همچنین بگو در خاطر کاملا آسوده ما همیشه حضور دارد ( چون او مشتاق و ملازم خاک درگاه است- مراقبه دائمی-) همچنین بگو اگر حافظ پس از سالها شوق،یکبار اجازه حضور خواست، بر او در بگشای.
دکتر مهدی صحافیان آرامش و پرواز روحاینستاگرام:drsahafian
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:
از آن پیمانی که با خداوند در عالم "ذر" بستم چنان مست شدم که خود از خدای نشناسم پس از من انتظار عبادت و نیکوکاری نداشته باش و نه این که پس از این پیمان بزرگ پیمان دیگری در نظرم بیاید.
بیت2:همان لحظه ای که از چشمه عشق( غلام چشمه عشقیم هر کجا بگشاد، مولانا/ غزل930) وضو می گرفتم( عشق مرا پاک و رها می کرد تا به دیدار دوست برسم)روی جان از تمامی هستی برگرداندم (چار تکبیر نماز میت در باور اهل سنت)
بیت3:شراب بده تا تو را از راز سر به مهر سرنوشت آگاه کنم،(این مستی و دوری از همه چیز سبب تمرکز در کانون هستی و آگاهی است یا بر اثر حال خوش مستی اسرار آن حال را فاش می کنم)تا کانون توجهم( روی و بوی معشوق) را بگویم.
بیت4: کمر کوه در برابر راز سرنوشت ،از کمر موری کمتر است( ایهام تناسب کمر با روز الست-گفتگو با ذرات در کمر آدم-)
اما تو که به پرستش( آگاهی از بزرگی فراگیر آن) این باده رازآلود روی آورده ای ناامید نباش.
بیت5:به جز چشم مست او- که نظر بد از آن دورباد- هیچ چیز به این زیبایی در زیر خم ابروی فیروزه ای ننشست.
ایهام: بدون این کانون توجه(چشم)کسی در زیر آسمان فیروزه ای به حال خوش نمی رسد.
بیت6:فدای دهانش(دهانت/خانلری)که در باغ نگاه،توجه و تمرکز خداوند بهتر ازین غنچه ای نیافرید.(دهان از جهت زیبایی، کام دهی و بیان اسرار مورد توجه است)
بیت7: این عشق(با بیان این رازها) پادشاهی بزرگی مثل سلیمان می دهد ولی با اتصال و دیدار تو گویا هیچ ندارد (مقام فقر یا باد در اختیار اوست)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روحاینستاگرام:drsahafian
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست
بلبل عاشق از شکوفایی گل سرخ مست شده.به شادابی لحظه دعوت هستید ای صوفیان باده پرست( وقت پرست/ نسخه خانلری. پرستش وقت یا باده؛ تمرکز جان بر لحظه حال است و شکوفایی گل سرخ آماده شدن برای استفاده از حال خوش)
بیت2:گرچه توبه زاهدانه مانند سنگ محکم است اما عجیب این است که جام شیشه ای آن را می شکند(جام شروع دریافت حال لحظه)
بیت3: شراب حال خوش بیاور که صاحب لحظه بی نیاز مطلق است و در برابرش همگان یکسان.
بیت4: ازین کاروانسرای دو در(تولد و مرگ) سرانجام باید رفت پس تفاوتی نمی کند بهره مندی جسمت عالی باشد یا نه.
بیت5: سرخوشی " وقت" بدون تلاش و تمرکز به دست نمی آید.پیمان با خداوند با سختی به دست می آید( یا به فرموده حلاج خداوند خود بلاست که معشوق کل است و بلاهای دنیا برای رسیدن به عشق کل)
بیت6:با این فکر زیبا نگران هست و نیست نباش و به سرخوشی"وقت" ادامه بده که به هر کمالی برسی سرانجامش نیستی است( جز کمال حال خوش که بهشت جاودان است)
بیت7: حتی چیرگی سلیمان بر باد و سخن گفتن با پرندگان و شکوه وزیرش، آصف برخیا از بین رفت و از آن بهره ای نبرد.
بیت 8: با توانایی خود به دنبال درک سرخوشی "وقت" مباش که تیر گرچه اوج می گیرد اما سرانجام به خاک پستی می نشیند.
بیت9: زبان قلمت ای حافظ چگونه سپاسگزار آن( سرخوشی وقت) باشد؟که گفتارهای برآمده از درونت(سخن:دریافت خردآمیز)را روی دست می برند.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روحاینستاگرام:drsahafian
برگ بی برگی در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟
نسیمِ سحری را گفته اند که موجبِ شکوفاییِ گُلها می شود، آرامگاه در اینجا یعنی محلِ قرار و آرامش، و یار همان جانی ست که امتدادِ جانان در روی زمین یا خویشِ خداگونهٔ انسان است و از آغازِ حضورِ انسان در جهان یار و همراهِ او بوده است و حافظ در مصرع دوم او را ماهی زیبا روی توصیف می کند که عاشق کش است و عیّار، عیّار در اینجا به معنیِ چابک و گریز پای آمده است، اما پیوند دهندهٔ چنین مفاهیمی چیست و چه اشتراکی دارند؟ با توجه به فحوای غزل چنین بنظر می رسد گُلِ وجودیِ انسان که بعنوانِ هُشیاریِ خالص پای در عالمِ جسمانی و وجود می گذارد پس از مدتی کوتاه باید در هر چهار بعدش شکوفا شود و تا آن هنگام آن یار و ماهِ زیبا روی با عیاری و گریز پایی فراق را برگزیده و به محاق می رود تا با وزیدنِ نسیمِ سحری آن گُل شکفته شود و آن ماهِ بار دیگر به منزل و مأوای اصلیش باز گردد و با چنین بازگشتی ست که بُعدِ روحانی و حضورِ انسان به مرتبهٔ کمال می رسد. وزیدنِ نسیمِ سحری بر گُل را به پرورشِ بُعدِ جانِ انسان تعبیر کرده اند که تا سنینِ نوجوانی می تواند او را شکفته کند. پس حافظ از نسیمِ سحری جویایِ نشانی و محلِ قرارِ آن ماه می شود، ماهِ زیبا روی یا معشوقی که به لحاظِ چُست و چابکی که دارد حافظ وی را عاشق کش نامیده است، یعنی به این سادگی ها رخساره به عاشق نشان نمی دهد و او را می کُشد تا گوشهٔ چشمی بنماید.شب تار است و رهِ وادیِ اَیمَن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست؟وادیِ ایمن همان سرزمین امنِ یکتایی یا عالمِ قدس و شبِ تار فضایِ ذهن است، حافظ می فرماید برای رسیدن به منزلِ ماهِ عاشق کُشِ عیار که به برآمدنِ دوبارهٔ آن ماهِ درونی میانجامد انسان باید از شبِ تارِ ذهن عبور کند و راهِ وادیِ ایمن را در پیش گیرد، یعنیقدم گذاشتن در طریقتِ عاشقی تا همچون موسی بسویِ آتش و نور و گرما حرکت کند و پس از مُندک یا متلاشی شدنِ کوهِ ذهنش به دیدارِ آن ماه یا خداوند نایل شود. حافظ می فرماید موعدِ دیدارِ با آن ماهِ عاشق کُش یا معشوقِ الست همان جاست.
هرکه آمد به جهان نقشِ خرابی دارد
در خرابات بگویید که هُشیار کجاست؟
خرابی یعنی مستی و حافظ ادامه می دهد لازمهی دیدنِ آتشِ عشق و رسیدن به وادیِ ایمن و دیدارِ ماهِ عاشق کُش خرابی و مستی ست، عقلِ مصلحت اندیشِ انسان اجازه نمی دهد او همسرِ باردارش و هر آنچه دارد حتی نعلین را در بیابان رها کرده و از آنها عبور و بسویِ نور حرکت کند، پس زندگی یا خداوند برای هر انسانی که پای به جهان می گذارد نقشِ خرابی و مستی درنظر گرفت است و شما بگویید که آیا در خرابات کسی هست که مست نباشد؟ بدونِ شک در خراباتِ این جهان نیز باید که چنین باشد و همه با نوشیدنِ شرابِ عشق بسوی نور و وادیِ ایمن حرکت کرده و با فروریختنِ کوهِ ذهنشان به دیدار و وصالِ آن معشوقِ ماه روی برسند.
آن کس است اهلِ بشارت که اشارت داند
نکته ها هست بسی، محرمِ اسرار کجاست؟
حافظ می فرماید کُلِّ غرض و منظور از حضورِ انسان در این جهان را در این سه بیت بطورِ اختصار بیان کرده است، پس بقولِی العارفُ اشاره، کسی که این اشارات را بداند و عمل کند اهلِ بشارت است، یعنی بشارت باد بر او رسیدن به وادیِ ایمن و دیدارِ خداوند، در مصراع دوم می فرماید چه بسیار نکته های دیگری هستند که در غزلیاتِ خود بهآنها خواهد پرداخت، اما آیا محرمِ اسراری هست که آنها را به گوشِ جان بشنود؟
هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت گرِ بی کار کجاست؟
مخاطب در اینجا همهٔ ما انسانها هستیم و حافظ می فرماید اگر محرمِ اسرار و اهلِ بشارت هستید هر سرِ مویِ حافظ را با شما هزاران کار است، یعنی حالا حالاها با عاشقان کار دارم هرچند ملامت گران و سرزنش کنندگان را خوش نیاید، بدونِ تردید ملامت گرانی خواهند گفت این قصه و افسانه ها چیست؟ ماهِ درونی و کوهِ ذهن کدام است، نقشِ مستی و رها کردنِ عقل دیگر چه صیغه ایست و از اینگونه ملامت ها، حافظ ضمنِ بیکار خواندنِ ملامت گران می فرماید ما عاشقان کجاییم و آنها کجا؟ جالب که امروزه هم برای بیانِ این تفاوتِ دیدگاه همین اصطلاح را بکار می بریم و چقدر زبانِ حافظ امروزی ست.
باز پرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دلِ غم زده سرگشته گرفتار کجاست؟
گیسوی شکن در شکن کنایه از شادی و برکت ست که در کنفِ عنایتِ معشوق نصیبِ عاشق می گردد، پسحافظ پس از کنایه ای که به ملامت گرِ بیکار زد می فرماید می خواهید بدانید مرکزِ انسان یا دلی که بر اثرِ فراقِ آن ماهِ عیّارِ عاشق کش، غم زده و گرفتار و سرگشته و پریشان احوال بود اکنون کجاست؟ از گیسوی شکر شکنِ او بپرسید تا بگوید در شادی و برکت غوطه ور است و از آنهمه غم و دردی که از کوهِ ذهنِ خویشتنش بر او می رفت خبری نیست.
عقل دیوانه شد آن سلسلهٔ مشکین کو؟
دل ز ما گوشهٔ گرفت، ابرویِ دلدار کجاست؟
سلسلهٔ مشکین یعنی زنجیرِ سیاه که از قضا با سلسلهٔ مویِ دوست تناسب دارد و "دل" در اینجا همان خویشتنِ تنیده شده بوسیلهٔ فکر و ذهن است که تا پیش از عاشقی در مرکزِ انسان قرار دارد. پس حافظ ادامه می دهد آن عقل که مانعی بود برای گذشتن عاشق از ارزشمندترین چیزها و دارایی ها برای ورود به وادیِ اَیمَن دیوانه شد، پستا گریبان چاک نکرده است آن سلسلهٔ مِشکین و زنجیر را بیاورید تا در بندش کنیم، همچنین دلی را که تا پیش از این تمامِ وجودش خواستن بود (آنهم از طریقِ ذهن) گوشهٔ گرفته و در حاشیه است، دیگر در متن و مرکز قرار ندارد، ابرویِ دلدار کجاست؟ بگویید آماده باشد و سراسر کمان شود تا به محضِ سرکشیِ مجددِ دل، او را هدفِ تیرهایِ کن فکانش قرار داده و اجازهٔ خودنماییِ دگرباره به او ندهد.
ساقی و مطرب و مِی جمله مُهَیاست ولی
عیش بی یار مهیّا نشود، یار کجاست
ساقی در اینجا استعاره از عاشقی چون حافظ است که ماهِ عیّار و عاشق کُشِ او برآمده و به منزلی که به او تعلق داشت باز گشته است، پس او که از جنسِ معشوقِ الست شده می تواند شرابی را که بر وی جاری گشته است به دیگر عاشقانش هم بنوشاند، در این مجلس مطرب یا آهنگِ شادی بخشِ زندگی و کُن فکانِ خداوندی هم در کار است و همچنین مِی و شرابی که حافظ با غزلهایش به دیگران می نوشاند، اما هنوز عیش مهیا و آماده نیست زیرا یار یا معشوقِ الست که مداومتِ عیشِ حقیقی را رقم زده و تضمین می کند حضور ندارد، یعنی هرچند که عاشق از پریشان حالی بیرون آمده و از شرابِ ساقیانی چون حافظ بهرمند می شود و مطربِ زندگی نیز بنا به درخواستِ او می نوازد و خلاصه اینکه در طریقتِ عاشقی ست اما تا وصالِ معشوقِ الست محقق نگردد عیشِ او کامل نمی گردد و همچنان غمِ فِراق او را رها نمی کند، پس یار کجاست؟ آیا کسی نشانی از او دارد؟ پاسخ این است که؛ " یا من خبر ندارم، یا او نشان ندارد".
حافظ از بادِ خزان در چمنِ دهر مرنج
فکرِ معقول بفرما، گُلِ بی خار کجاست؟
اما حافظ پاسخی دیگر نیز برای چنین سؤالی دارد و اینکه مگر عیشِ ذکر شده پیوسته و مُدام است که نشانیِ یار را جستجو می کنی؟ شک نکنید که چنین عیشی دوام نخواهد یافت چرا که در این چمنِ دهر بادِ خزانی هم وجود دارد که بهار را به خزان مبدل می کند و عاشق باید بارِ دیگر با سعی و کوششِ مداوم ملزوماتِ عیشِ ذکر شده را فراهم کند تا بارِ دیگر بهار شود و باز هم همین اتفاق تکرار خواهد شد، یعنی بادِ خزان باز هم چمنِ سرسبزِ زندگی را پژمرده و زرد می کند و اجازهٔ پیوستنِ بهار به بهاری دیگر را نمی دهد، حافظ می فرماید عاشق نباید از این بادِ پاییزی رنجیده خاطر شود، زیرا که عقل حکم می کند همچنان که هیچ گُلی در جهان بدونِ تحملِ دردِ خارهایش حاصل نمی شود، یعنی که جانِ بینهایت بدلیل اینکه در محدودیتِ جسم است( و همچنین بدلیل اینکه دل یا خویشتنِ تنیده شده بوسیلهٔ ذهن در گوشهٔ است و امکانِ نابودیش وجود ندارد)، و مادام که انسان در این جهان یا بعبارتی در جسم حضور دارد، پس دردهایِ ناشی از این دل که همچون خاری در کنارِ گُلِ حضور حضور دارد نیز اجتناب ناپذیر است، و حافظ می فرماید گُلِ بی خار کجاست، و آیا کسی چنین گُلی را دیده است؟ اما خبرِ خوب اینکه؛
خار ارچه جان بکاهد، گُل عُذرِ او بخواهد
سهل است تلخیِ مِی، در جنبِ ذوقِ مستی
سید مجتبی مرتضوی در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۵:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲:
سلام.به گمانم بیت فاتحه شو تو یک سره تا که .....درست تر هست تا یک سری.معنی هم احتمالاً به فنا در حق اشاره دارد که در آن مرحله خدا بنده را میخواند یا همان عنایت میکند در ذات او.اما بیت آخر مصراع اول وزن رعایت شده؟ یا من ثقیل بمانم میرسد.اساتید لطفاً راهنمایی بفرمایند.
اسماء جوان در ۶ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
ضمنٱ در رابطه با پرسش دوست ناشناس اینکه آن قدرتیکه می را از نیزار برید و مولانا را از اصل خویش جدا و آنرا بر آبهای خویش چنان در آن دمید که نفیرش ناله های زنان و مردان عالم را در آورد و به گفته شیخ عطار آتش در خرمن سوختگان عالم زد و این نوای آهنگین چنان در فضای جهان طنین انداز شد که تا امروز تمام طالبان عشق و عرفان راشیفته و شیدای خود کرده و از این دریای بی پایان عشق سیراب نموده است
وآن قدرتی که آن نی را از نیزار برید چراغی بود افروخته که به دنبال چراغ نیفروخته میگشت که تمام شرایط افروخته شدن را داشت و فقط محتاج بوسه ای بود تا بکمک آن افروخته شود و جهان را روشنی بخشد
از شعله عشق هر که افروخته نیست.
با او سر سوزنی دلم دوخته نیست.
گر سوخته دل نیی زما دور که ما.
آتش به دلی زنیم کو سوختنی است.
کسی میخواستم از جنس خود که او را قبله سازم و روی بدو آرم که از خود ملول شده بودم.
تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم از خود ملول شده بودم اکنون چون قبله ساختم آنچه من میگویم فهم کند در یابد
مقالات شمس.
گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد
بوسه بده به پیش او جان مرا که اینچنین
پایدار باشید.
اسماء جوان در ۶ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۵۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
بنام خدا سلام حضورتان
مطالب بسیار ارزشمند جنابعالی را بارها خواندم وهر بار بیشتر متوجه مطالب پر مغزی که هر جمله اش خود کتابی است گردیدم هر روز و هر شب که آنرا مرور میکردم باب تازه ای برایم گشوده میشد و بقدر فهم خویش از این شراب معنوی نوش جان میکردم
آب دریا را اگر نتوان کشید .
هم بقدر تشنگی باید چشید .
چون بخواندم گفته های مستطاب.
زان چشیدم جرعه ای زآب حیات.
تو هم از این آب حیوان نوش کن.
خویش را چون خم می در جوش کن.
باده چون از خم وحدت میچشی.
خویش را بیرون ز کثرت میکشی.
خوشحال از همراهیت . با امید .
سعید نجفی در ۶ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶: