گنجور

 
سید حسن غزنوی

جانا تو به دیگران چه مانی

کاسایش جان یک جهانی

چون یوسف توتیای چشمی

چون عیسی کیمیای جانی

تا چند بود چو گل دو روئی

چون سوسن چیست ده زبانی

در حسن چنان که آن توان گفت

شکر ایزد را که آن چنانی

خاکی شده ام چو سایه تو

در پرده نور خود نهانی

خود را همه در میان نهادم

زیرا که تو یار بی میانی

جان تو که جان من نبیند

بی روی تو روی زندگانی

اکنون که همه به یاد دادم

در عشق تو آتش جوانی

اندیشه چه سود گر تو آنرا

بو می نهاد این زمانی؟

چون غرقه شدم ز آب دیده

هر دم چه بر آتشم نشانی

آواره مکن ز خان و مانم

گر هیچ مرید خاندانی

هر شب گویم به عشوه دل را

رنجی مکش ای دل ارتوانی

یکبارگی از وصال آن بت

نومید مشو به بدگمانی

جهدی میکن چنانکه آید

باشد که نکو شود چه دانی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

آن جنگی مرد شایگانی

معروف شده به پاسبانی

در گردنش از عقیق تعویذ

بر سرش کلاه ارغوانی

بر روی نکوش چشم رنگین

[...]

سنایی

ای چشم و چراغ آن جهانی

وی شاهد و شمع آسمانی

خط نو نبشته گرد عارض

منشور جمال جاودانی

بی دیده ز لطف تو بخواند

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
عین‌القضات همدانی

عشقست نشان بی نشانی

از خود چو برون شوی بدانی

انوری

ای غایت عیش این جهانی

ای اصل نشاط و شادمانی

گر روح بود لطیف روحی

ور جان باشد عزیز جانی

گفتی که چگونه‌ای تو بی‌ما

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
ادیب صابر

تا بشنیدم که ناتوانی

دلتنگ شدم چنانکه دانی

گفتم شخصی بدان لطیفی

افسوس بود به ناتوانی

افتاد ز هاتفی به گوشم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه