گنجور

 
سید حسن غزنوی

منم در عشق تو جسمی و جانی

کشیده پوستی بر استخوانی

نه جز گریه مرا پشت و پناهی

نه جز ناله مرا نام و نشانی

تنی مانده چه تن محنت سرائی

دلی رفته چه دل درد آشنائی

نداری باک از چون من غریبی

نیاری رحم بر چو من جوانی

سراپای جهان گشتم ندیدم

چو تو اندک وفا بسیار دانی

سبک بربایدم موری دگر بار

کنی یادم بیایی و بخوانی

زبان تلخ داری ای پسر لیک

چو گفتار حسن شیرین دهانی

در این شیرین دهان از بخت شورم

عجب نبود بدان تلخی زبانی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

گل خندان خجل گردد بهاری

که تو رنگ از بهار و گل به آری

بسیم ومشک نازد جان ازیرا

که سیمین عارض و مشکین عذاری

نگار قندهاری قند لب نیست

[...]

باباطاهر

دیم یک عندلیب خوشنوائی

که می‌نالید وقت صبحگاهی

بشاخ گلبنی با گل همی گفت

که یارا بی وفایی بی وفائی

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از باباطاهر
امیر معزی

همای کلک تو مرغی است لاغر

که از منقار او شد ملک فربی

هر آنکس کو تو را بیند بپرسد

که این خورشید تابنده است یا نی

نظامی عروضی

بسا کاخا که محمودش بنا کرد

که از رفعت همی با مه مرا کرد

نبینی زآن همه یک خشت بر پای

مدیح عنصری مانده‌ست بر جای

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه