منم در عشق تو جسمی و جانی
کشیده پوستی بر استخوانی
نه جز گریه مرا پشت و پناهی
نه جز ناله مرا نام و نشانی
تنی مانده چه تن محنت سرائی
دلی رفته چه دل درد آشنائی
نداری باک از چون من غریبی
نیاری رحم بر چو من جوانی
سراپای جهان گشتم ندیدم
چو تو اندک وفا بسیار دانی
سبک بربایدم موری دگر بار
کنی یادم بیایی و بخوانی
زبان تلخ داری ای پسر لیک
چو گفتار حسن شیرین دهانی
در این شیرین دهان از بخت شورم
عجب نبود بدان تلخی زبانی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و درد جدایی سخن میگوید. او احساس میکند که فقط جسم و جانش در عشق مانده و هیچ پشتوانهای جز گریه و ناله ندارد. بیپناهی و غم جدایی را به تصویر میکشد و از نبود محبت و همدلی میگوید. شاعر در پی نشانهای از وفا و محبت در جهان است، اما آن را نمییابد و به تنهایی و غریب بودنش اشاره میکند. او از تلخی گفتار یار سخن میگوید و احساس میکند که در این همه غم، شیرینی عشق نیز وجود دارد که با تلخیها در آمیخته است.
هوش مصنوعی: من در عشق تو تنها یک جسم و روح هستم که پوستم بر استخوانم کشیده شده است.
هوش مصنوعی: تنها چیزی که نصیب من شده، گریه و اندوه است و هیچ پشتیبان یا نشانی در زندگیام ندارم.
هوش مصنوعی: تنم به یاد مشکلاتی که کشیدهام رنج میبرد و دلم از غم و آشنایی با دردها و غصهها پر است.
هوش مصنوعی: نگران نباش از عکسی که میبیند، تو را درک نمیکند. بر جوانی چون من هیچ رحم و رأفتی نمیکنی.
هوش مصنوعی: در تمام دنیا سفر کردم و کسی را مثل تو که دارای کمی وفا باشد پیدا نکردم.
هوش مصنوعی: سبکی از دستم رفته است و امیدوارم که بار دیگر مرا به یاد آوری و به یادم بیاوری.
هوش مصنوعی: ای پسر، زبان تو تلخ و تند است، اما گفتارت مانند کلام حسن شیرین و دلنشین است.
هوش مصنوعی: حیرتآور نیست که من از بخت بد به تلخی زبانی دچار شوم در این دهان شیرین.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گل خندان خجل گردد بهاری
که تو رنگ از بهار و گل به آری
بسیم ومشک نازد جان ازیرا
که سیمین عارض و مشکین عذاری
نگار قندهاری قند لب نیست
[...]
پدید آورد آن را از هیولی
چهار ارکان بدین هر چار معنی
دیم یک عندلیب خوشنوائی
که مینالید وقت صبحگاهی
بشاخ گلبنی با گل همی گفت
که یارا بی وفایی بی وفائی
همای کلک تو مرغی است لاغر
که از منقار او شد ملک فربی
هر آنکس کو تو را بیند بپرسد
که این خورشید تابنده است یا نی
بسا کاخا که محمودش بنا کرد
که از رفعت همی با مه مرا کرد
نبینی زآن همه یک خشت بر پای
مدیح عنصری ماندهست بر جای
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.