این جهان جای آرمیدن نیست
هیچ از او چاره جز رمیدن نیست
سخت دامی است مرغ دلها را
که از آن دامشان پریدن نیست
بر سرم هست سر بریدن خویش
وز تو هیچم سر بریدن نیست
سر عشق آشکار باید گفت
گرچه کس قادر شنیدن نیست
دست، درویش کن در این گلزار
زانکه این گل برای چیدن نیست
کام شیرین مرا از آن حلواست
که کسش قابل چشیدن نیست
کاهی از خرمن ریاضت ما
کوه را طاقت کشیدن نیست
برقع وهم بر جمال افکن
که بهر دیده تاب دیدن نیست
خسروی نامه ایست (حاجب) را
کش فلک قادر دریدن نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر این است که جهان محل آرامش و آسایش نیست و انسان باید از آن فرار کند. دلها در دامی گرفتارند که نمیتوانند از آن رهایی یابند. شاعر به درد و بلایی که بر سرش آمده اشاره میکند و میگوید که در عشق باید سخن گفت، هرچند کسی نتواند بشنود. در این گلزار، باید از دست درویش استفاده کرد زیرا گلها قابل چیدن نیستند. شیرینی زندگی از تجربیاتی است که دیگران توانایی چشیدن آن را ندارند. همچنین، در سختیهای زندگی، مشکلات ما بیش از اندازه است و بار سنگینی را بر دوش داریم. در نهایت، شاعر به زیبایی اشاره میکند که فراتر از درک و فهم عمومی است و از آنجا که کیهان قادر به دریدن این حجابها نیست، باید با واقعیتها مواجه شد.
هوش مصنوعی: این دنیا مکانی برای استراحت و آرامش نیست. تنها راه نجات از مشکلات این دنیا فرار کردن از آن است.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که دلها در چنگال سختی قرار دارند و به راحتی نمیتوانند از این وضعیت رهایی یابند.
هوش مصنوعی: در ذهنم فکر این است که خودم را از پا درآورم، اما هیچ چیزی از تو برایم اهمیت ندارد.
هوش مصنوعی: عشق واقعی را باید با صراحت بیان کرد، هرچند که هیچکس نتواند آن را بشنود یا درک کند.
هوش مصنوعی: دستت را در این باغ گل ببر، زیرا این گلها برای چیدن و از بین بردن نیستند.
هوش مصنوعی: طعم خوش زندگی من ناشی از حلوایی است که هیچکس توانایی چشیدنش را ندارد.
هوش مصنوعی: کمی از تلاش و زحمت ما، کوه را توانایی تحمل ندارد.
هوش مصنوعی: چادر یا پوششی بر زیباییات بگذار، زیرا چشمها تاب دیدن آن زیبایی را ندارند.
هوش مصنوعی: خسرو مانند نامهای است که خداوند قادر به پاره کردن آن نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سیب سیمین برای چیدن نیست
زو نصیب تو غیر دیدن نیست
روز وصلم قرار دیدن نیست
شب هجرانم آرمیدن نیست
طاقت سر بریدنم باشد
وز حبیبم سر بریدن نیست
مطرب از دست من به جان آمد
[...]
بی تو از دردم آرمیدن نیست
وز توأم طاقت بریدن نیست
روز وصلم قرار دیدن نیست
شب هجرانم آرمیدن نیست
چون زرم بهر نوخریدن نیست
چاره جز کهنه را دریدن نیست
یک تن بی لحاف و زیر افکن
[...]
وقت برقع ز رخ کشیدن نیست
رخ بپوشان که تاب دیدن نیست
بر من خسته بین و تند مران
که مرا قوت دویدن نیست
با که گویم غمت که در مجلس
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.