گنجور

 
حاجب شیرازی

این جهان جای آرمیدن نیست

هیچ از او چاره جز رمیدن نیست

سخت دامی است مرغ دلها را

که از آن دامشان پریدن نیست

بر سرم هست سر بریدن خویش

وز تو هیچم سر بریدن نیست

سر عشق آشکار باید گفت

گرچه کس قادر شنیدن نیست

دست، درویش کن در این گلزار

زانکه این گل برای چیدن نیست

کام شیرین مرا از آن حلواست

که کسش قابل چشیدن نیست

کاهی از خرمن ریاضت ما

کوه را طاقت کشیدن نیست

برقع وهم بر جمال افکن

که بهر دیده تاب دیدن نیست

خسروی نامه ایست (حاجب) را

کش فلک قادر دریدن نیست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عراقی

سیب سیمین برای چیدن نیست

زو نصیب تو غیر دیدن نیست

سعدی

روز وصلم قرار دیدن نیست

شب هجرانم آرمیدن نیست

طاقت سر بریدنم باشد

وز حبیبم سر بریدن نیست

مطرب از دست من به جان آمد

[...]

کمال خجندی

بی تو از دردم آرمیدن نیست

وز توأم طاقت بریدن نیست

نظام قاری

روز وصلم قرار دیدن نیست

شب هجرانم آرمیدن نیست

چون زرم بهر نوخریدن نیست

چاره جز کهنه را دریدن نیست

یک تن بی لحاف و زیر افکن

[...]

وحشی بافقی

وقت برقع ز رخ کشیدن نیست

رخ بپوشان که تاب دیدن نیست

بر من خسته بین و تند مران

که مرا قوت دویدن نیست

با که گویم غمت که در مجلس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه