گنجور

 
حاجب شیرازی

ز روی، تا مه من زلف پر زتاب گرفت

هزار نکته روشن بر آفتاب گرفت

غراب شب بر زلف وی آشیان دارد

که صبح ناز سپید آن سیه غراب گرفت

شراب بیغش ساقی فزود مستی من

بدان مثال که هستی من شراب گرفت

خوی از جبین به زمین ریخت یار گلرخ من

همه بساط زمین در گل و گلاب گرفت

جهان چو، سینه سینا شد از تجلی نور

مگر، ز رخ مه من نیمه شب نقاب گرفت

الست ربکم اول سئوال جانان بود

ز مهر و ماه بلی ربنا جواب گرفت

خراب مردم چشم مراست خانه ز آب

دو چشمه را نتوان بست و راه آب گرفت

بیا، به کوی خرابات از طریق ادب

که عقل کل به ادب جا در آن جناب گرفت

تو راست بر سر چشم جهان مکان «حاجب »

که یار پیش تو ناگه ز رخ حجاب گرفت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

از آن سبب دل من ترک خورد و خواب گرفت

که صبح و شام و شب و روز با شراب گرفت

بهانه می کنم آخر شراب باری چیست

که دل ز مشعله ی مهر دوست تاب گرفت

هنوز هیچ ندیدم مرا زمن بستد

[...]

جهان ملک خاتون

دو دیده از رخ چون آفتاب آب گرفت

ترا چو بخت من ای دوست از چه خواب گرفت

چرا تو روی خود از چشم ما بپوشانی

که دیده و که شنیده که مه نقاب گرفت

به لابه گفتم کامم بده از آن لب لعل

[...]

صائب تبریزی

به ابر اگر چه توان چشم آفتاب گرفت

نمی توان دل بیدار را به خواب گرفت

به آب خضر کجا التفات خواهد کرد؟

چنین که تشنه ما خوی با سراب گرفت

خیال لعل تو از دل کجا رود، هیهات

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
واعظ قزوینی

بهار آمد و، آفاق را سحاب گرفت

ز سایه، چهره ایام آفتاب گرفت

هوا، زمین و زمان راز گرد کلفت شست

بهار، بهر جنون خوش گلی در آب گرفت

چنان عزیز نگردید غم که از شادی

[...]

جویای تبریزی

دلم چو کام هوس زان دو ناب گرفت

دگر به ساقی کوثر که از شراب گرفت

به سیل اشک ندامت کسی که تن در داد

پی عمارت عقبا گلی در آب گرفت

خداگواست که چیزی به خویش نسپارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه