گنجور

غزل شمارهٔ ۹۶

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

درد ما را نیست درمان الغیاث

هجر ما را نیست پایان الغیاث

دین و دل بردند و قصد جان کنند

الغیاث از جور خوبان الغیاث

در بهای بوسه‌ای جانی طلب

می‌کنند این دلستانان الغیاث

خون ما خوردند این کافردلان

ای مسلمانان چه درمان الغیاث

همچو حافظ روز و شب بی خویشتن

گشته‌ام سوزان و گریان الغیاث

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

صفا از مولانا صفا نوشته:

درود دوستان فرهیخته و فرزانه :

صفا :» ” الغیاث ” = فریاد رس ، این ” ث ” را برای به در کردن رقیب در مشاعره

به کار می رند گویا دیگر ” ص ” س ” ث ” همه همان سین ” س ” حساب می شود

بهتر هست به کارش نبریم تکراری شده و ناجوانمردی است اینگونه رقیب را از میدان

به در کنیم .

[ناراحت][گل]

کمال نوشته:

باسلام،وقبول طاعتتان ،راجب این غزل،فالی رادرنظرگرفته ام که درذیل می آورم:

ای صاحب فال،شماازموضوعی رنجیده اید
وتلاش بسیارشمابرای حل مشگلاتتان به،،،،،،
نتیجه نرسیده است وحس میکنیددیگر،،،،،،،،
نمی توانیدتحمل کنید،بدانیدمشکلات بخشی
اززندگی ماست ،خوشحال باشیدکه به ،،،،،،،
زودی درهای رحمت به روی شمابازمیشود
مشروط براینکه به خداوندتکیه کنیدوبه
تلاشتان ادامه دهید.

پیروزباشید.

جهانگیر هزاوه نوشته:

ز کوی خواجه شرقی هوای یار می آید
تو گوئی یار خوشخوی پری رخسار می آید
به پای تُرک شیرازی ز خشنودی همی بخشد
سمر قند و بخارا را چون آن دلدار می آید
به بوی نافه زلفش کند یکسر گل افشانی
به شوق دیدن رویش هزاران بار می آید
دگر باره ز سر مستی غزلهای گران گوید
نهان باقی نمی ماند که در انظار می آید
خود او سرچشمه شوراست و در یکجا نمی ماند
بدنبالش دو صد مجنون دل افگار می آید
ندارد تاب دوری از رخش دلداده دل خون
نمی خسبد دمی آرام و خود بیدار می آید
جهان از بیم بی مهری گردون در عجب مانده
به فال از خواجه می پرسد چه فردا بار می آید؟

یغما نوشته:

 ١ -به فریادمان برسید که درد ما درمان و هجران یار پایان ندارد!

 ٢ -فریاد از ستم خوبان!زیرا که دل و دین ما را برده‌اند و اینک قصد جان ما را دارند!

۳ -به فریاد ما برسید که این دلبران،در برابر یک بوسه،جان عاشقان را از آنان مى‌خواهند!

 ۴ -اى مسلمانان به فریاد برسید که این دلبران کافر دل،خون ما را خورده‌اند!درمان این درد چیست؟

 ۵ -فریاد که مانند حافظ،روز و شب از رنج جدایى مى‌سوزم و اشک مى‌ریزم و سرگردانم.

کانال رسمی گنجور در تلگرام