گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۶

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف

گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف

طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من

گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف

از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد

وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

ابروی دوست کی شود دستکش خیال من

کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف

چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل

یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف

من به خیال زاهدی گوشه‌نشین و طرفه آنک

مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف

بی خبرند زاهدان نقش بخوان ولاتقل

مست ریاست محتسب باده بده ولاتخف

صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد

پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق

بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

سالار عقیلی » سر هزار ساله » طالع اگر مدد دهد

ایرج بسطامی » مژده بهار » تصنبف طالع اگر مدد دهد

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » مخالفت – اجرای خصوصی شجریان، ذوالفنون و موسوی

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امینی نوشته:

در دیوان حافظ من بیتی هست که در غزل ۲۹۵نیست:
من به کدام دلخوشی می خورم و طرب کنم
کز پس و پیش خاطرم لشکر غم کشیده صف

پاسخ: منظورتان ۲۹۶ است، در تصحیح قزوینی بیتی که فرمودید نیست.

دکترمحمدعلی شیخ الاسلامی نوشته:

طالع به حساب حروف ابجد معادل ۱۱۰ است چنان که نام مبارک امام علی . با توجه به بیت پایانی که همت از شحنه نجف می خواهد می توان پذیرفت که معشوق حافظ در این غزل امام اول شیعیان حضرت علی باشد .

طوطی نوشته:

طالع چه تأثیر مهمی در حیات انسان می تواند داشته باشد که رهرو وارسته ای چون خواجۀ رندان به کمک و مدد آن چشم امید بدوزد، و این عقیده در او راسخ گردد که در صورت مدد طالع دستش به دامن معشوق و محبوبش خواهد رسید؟ این عقیدۀ خواجۀ رندان با اصول عرفان نظری و عملی هماهنگ است؟ لا مؤثّر فی الوجود الا الله مفهومی نیست که رند پاکبازی چون خواجه آنرا در طاقچۀ نسیان گذاشته باشد. در نهایت، و در راه ” او ” قبض به بسط و هجر به وصل می انجامد. نکته ای را که « آن » این غزل است عرض می کنم کلمۀ « طالع » با نام مولایمان حضرت « علی » (ع) هم عدد است. و منظور و مراد حافظ در عصر تعصبات دینی، بیان این نکته با ظرافت رندانۀ خودش این بوده که : علی اگر مدد کند دامن حق را بدست می آورد. و ….

طوطی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم. طالع چه تأثیر مهمی در حیات انسان می تواند داشته باشد که رهرو وارسته ای چون خواجۀ رندان به کمک و مدد آن چشم امید بدوزد، و این عقیده در او راسخ گردد که در صورت مدد طالع دستش به دامن معشوق و محبوبش خواهد رسید؟ این عقیدۀ خواجۀ رندان با اصول عرفان نظری و عملی هماهنگ است؟ لا مؤثّر فی الوجود الا الله مفهومی نیست که رند پاکبازی چون خواجه آنرا در طاقچۀ نسیان گذاشته باشد. در نهایت، و در راه ” او ” قبض به بسط و هجر به وصل می انجامد. نکته ای را که « آن » این غزل است عرض می کنم کلمۀ « طالع » با نام مولایمان حضرت « علی » (ع) هم عدد است. و منظور و مراد حافظ در عصر تعصبات دینی، بیان این نکته با ظرافت رندانۀ خودش این بوده که : علی اگر مدد کند دامن حق را بدست می آورد. و ….

طوطی شکر خا نوشته:

بسمه تعالی. طالع چه تأثیر مهمی در حیات انسان می تواند داشته باشد که رهرو وارسته ای چون خواجۀ رندان به کمک و مدد آن چشم امید بدوزد، و این عقیده در او راسخ گردد که در صورت مدد طالع دستش به دامن معشوق و محبوبش خواهد رسید؟ این عقیدۀ خواجۀ رندان با اصول عرفان نظری و عملی هماهنگ است؟ لا مؤثّر فی الوجود الا الله مفهومی نیست که رند پاکبازی چون خواجه آنرا در طاقچۀ نسیان گذاشته باشد. در نهایت، و در راه ” او ” قبض به بسط و هجر به وصل می انجامد. نکته ای را که « آن » این غزل است عرض می کنم کلمۀ « طالع » با نام مولایمان حضرت « علی » (ع) هم عدد است. و منظور و مراد حافظ در عصر تعصبات دینی، بیان این نکته با ظرافت رندانۀ خودش این بوده که : علی اگر مدد کند دامن حق را بدست می آورد. و ….

دکترحامد نوشته:

پارادم زیر دم اسب نوار چرمی بسته میشود .کنایه از بی شرمی وحیوان صفتی زیاد است دراز بودن این چرم بزرگی جثه و شهوت رانی اسب و کارهای زشت زیادی که شحنه ید طولایی در آن دارد را می نمایانددراز بودنش خراب بودن وفاسد وبی حیا وبی شرم بودن رامیرساندچون درست زیر دم اسب قرارنمیگیرد.شعرهای حافظ فقط ۲۰ درصداز نظر من عرفانی است ومابقی اجتماعی است با این حال خیالات شما مورد احترام است حافظ را من ویکتور هوگوی ادبیاتمان میدانم

حسن نوشته:

آقای ؛دکتر؛ حامد، شما لطف کن و دست از حافظ بردار و ویکتور هوگوی خودت را بخوان. شعر را نمی تولنی بخوانی و صوفی و شحنه را قاطی می کنی و به موضوع شعر هم توهین.

محسن نوشته:

سلام باتوجه به اینکه شیراز درقدیم مرکز اهل سنت و مذهب شافعی بوده و بنابر ظاهر حافظ سنی مذهب بوده تبعیت از اهل بیت و توسل به امیرالمومنین رو نمیشه قبول کرد مگر اینکه بگوییم حافظ شیعه است که اثباتش ساده نیست! اما سوال اینجاست که تو یک سایت معتبر خوندم نظر یکی از خبره ها که گفته بودن این شعر و شعر دیگه درخصوص امیرالمومنین در نسخه های کهن موجود نیست و احتمالا اضافه شده ان! یعنی اساسا این شعر و یک شعر دیگه که الان یادم نیست تو نسخه های کهن دیوان حافظ اصلا موجود نیست! لطفا درخصوص صحت این حرف کمک کنید ممنون

مسکین عاشق نوشته:

سلام
ببخشید اقا حسن سنی بقودن یک شهر دلیل بر این نیست که در ان شهر شیعه نباشد . الان در شهر سنندج که یک شهر سنی نشین است شیعه هم اونجا زندگی می کنه .
در ضمن این غزل و غزل بعد کاملا از خود حافظ و هیچ موقع یک شخصی که به قول شما خبره در ایترنت یک مطلبی رو نوشته به طور صد در صد نمیشه بهش اعتماد کرد در ضمن تمامی کسانی که دیوان حافظ را تصحیح کرده اند از جمله جناب غنی و قزوینی و جناب تیموری و جناب قدسی و جناب پژمان و … همه این غزل را از حافط دانسته اند. و کاملا معلومه که از شحنه نجف مولا امیرالمومنین است و گرنه چه دلیلی داره که خواجه حافظ اشاره به شحنه نجف کنه؟ و چه طور دیگران می تونن هر وصله ناجور رو به حافظ بچسپونن و حافظ رو زنا کار و شراب خوار معرفی کنند اما ما نمی تونیم حافظ رو یک انسان پاک و متدین و عاشق علی بدونیم؟ خواهش شما دست بردارین از اینکه حافظ رو کافر یا سنی یا زرتشتی یا پیرو هر مذهب و ایین دیگه می دونین روز قیامت در محضر خدا چه طور می خواین جواب حافظ رو به خاطر این تهمت های ناروا بدین. تمامی اولیا خدا حافظ را عارف و ولی خدا می دونند و به شیعه بودن ایشان یقین دارند. یا علی مدد.

غلام علی نوشته:

با سلام با اینکه هیچ شک و شبحه ای نیست که حضرت حافظ(ره) از مریدان خاسه امام علی (ع) است اما گیریم که حضرت حافظ شیعه نبوده و معتقد بر آیین دیگری بوده در این صورت هم اسبات حقانیت حضرت علی (ع) احتیاجی به این حرفا نداره

حسن نوشته:

بنده که نگفتم سنی بوده چرا داغ میکنی کی تهمت زد؟ بالاخره حرف زیاده تو این زمینه نظرات مختلفه حالا یا هست یا نیست!! درجواب آقای غلامعلی هم عرض میشه حالا مگه ما چی گفتیم؟ بحث هم نکنیم یعنی؟

سدید نوشته:

سلام :)
در زمان حافظ بحثی در خصوص مذهب نبوده است.
یعنی همانظور که پیغمبر مکرم اسلام فرمودند : بهترین سنی ها من شیعه های من هستند !
یعنی در آن زمان همه از سنت پیروی میکردند.
دوم اینکه
بین ما قبل آخر
مراد از پار دم طنابی است که روستاییان به پای حیوان میبندند تا از منطقه ای فراتر نرود و در آن منظقه بچرد و معمولا این طناب کوتاه است.

حافظ در این بیت هم به همین موضوع اشاره دارد و میگوید که پاردمش دراز و دراز تر باشد تا هر چه میتواند بچرد !
بیت آخر هم اشارت به حضرت علی دارد.

شاید لازم بوده است که پس از این بیت تند و تیز ارادت را به خاندن کرامت به همگان نشان دهد

محسن نوشته:

سدیدجان لطفا اگر اطلاعات نداری نگو چیزی که اشتباست !!! چونکه بحث مذهب بوده خیلی هم بوده عزیزدل برادر

شاعر عاشق اهل بیت محمد امین مرادی نوشته:

بسم الله الرحمن ارحیم
من شواهد زیادی برای شعر حاف دارم اما یکی از آن ها را در این غزل برایتان بیان می کنم:
«پدر و پسر» در زبان فارسی ، اصطلاح علم فتّوت است چنان که در فرهنگ اصطلاحات و تعریفات (نفایس الفنون ) ذیل «کبیر» آمده است :
«کبیر Kabir [ فتوّت ] : آن که شرب این (پسر) از نهر او بوده باشد بی واسطه ، یعنی قدحی از او خورده باشد… و از این جهت او را پدر خوانند و شارب را پسر، و اسم کبیر بر زعیم قوم اطلاق کنند و …»
و در تأیید این معنی است که حافظ می گوید: تا کی باید مدح شاهان بکنم و به ایشان بنازم در حالی که این پسران ناخلف از پدر و کبیر فتوّت ، یعنی شحنه نجف یادی نمی کنند و همین معنی را ابیات دیگر غزل به اثبات می رسانند که خواجه از ترس اهل تعصّب برادران اهل سنّت نمی توانسته حرف دل خود را آشکار کند و قراین این معنی پوشیده را در همین غزل نهاده است .
و دیگری اینکه حافظ شیرازی چه لزومی داشته که از شحنه نجف صحبت کند مگر اینکه شحنه نجف حضرت علی بوده است
یا علی از عشق تو درمانده ام
تا به ابد در حرمت مانده ام
سوره عشق تو به دل خوانده ام
غیر تو از کوی دلم راندهام

یونس نوشته:

پاردم طنابی چرمی بوده که از روی کفل و از زیر دم الاغ رد میشده و پالان را نگاه میداشته است. وقتی حیوان چاق میشده این پاردم به کفل فشار می آورده و لذا مجبور میشده اند بر طول آن بیفزایند.

علیرضا نوشته:

اگر بخواهیم نظر آقای دکتر حامد، یعنی یکی بودن مخاطب حافظ در دو بیت آخر را قبول کنیم باید بپذیریم حافظ یک ترکیب متناقض زشت و بدترکیب استفاده کرده است، مگر میشود به یکی افترای لقمه ی شبهه خوردن زد و در عین حال از او به عنوان بدرقه راه یاد کرد؟

و در اینکه حضرت حافظ سنی مذهب بوده است شکی نیست اما همه ی فرق اهل سنت به خصوص شافعی ها احترام خاصی به امام علی قائلند به جز ناصبی ها و وهابی ها و امثالهم
این احترام خاص را در اشعار مولانای سنی مذهب هم میتوان دید.

دکتر ترابی نوشته:

خواجه خود میفرماید: جنگ هفتادو دو ملت همه را
عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدندو این همه افسانه است و افسون. مهر ی بوده است ، مسلمان ….. هر چه بوده شاعر و فارسی زبان بوده است و صوفی بی خانگاه و سلسله. همه چیز گفتید مگر یاد ایرج ناکام که این غزل را خوانده است. ایرج بسطامی.

چنگیز گهرویی نوشته:

دوستان و سروران گرامی .که به هر جهت شرحی مینویسید توجه.به استناد اشعار حافظ.بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست … یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش .و یا .ای مگس عر صه سیمر غ نه جولانگه توست …و….در غزل بالا گفتمانی را حافظ شروع وبا درد دل و گله و شکایت سرزنش و دعا به پایان میر ساند .در مصرع اول بیت اول .منظور از طالع خواست و اراده الهی میباشدیا به قولهبخت و اقبال میباشدچه بسا حافظ در بسیاری اشعارش به بخت و اقبال و قضا و قدر تکیه کرده و مگر میشود حافظی که میگوید .در خرقه زن اتش که خم ابروی ساقی … بر میشکن گوشه ابروی امامت یا تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت …همت در این عمل طلب از می فروش کن .. بگوید اگر علی کمک کند دامنش را بدست می اورم در این صورت و با توجه به مصرع دوم دامن کی.با توجه به اینکه خواست او بر تمام خواستها ارجح میباشد.و وسعت و افق دید حافظ اوست ولا غیر .پس مرتبه فکر و اندیشه حافظ را تقلیل ندهیم ./. در مصرع اول بیت ۸ حافظ میگوید.صوفی شهر را ببین که چگونه لقمه مشکوک میخورد یا صوفی شهر به خاطر اینکه لقمه مشکوک میخورد./.در مصرع دوم به خاطر این عمل نا پسند تشویق نمی کندبلکه نفرین و سرزنش میکند .اما در باب پاردم .جل را که معمولا برالاغ میگذارندتوسط ۳ نوار چرمی مهار میکنند .یکی به نام سینه بند که از زیر گردن و روی دو دست حیوان رد میکنند و به دو طرف جل میبندنددر سر بالاییها از عقب رفتن و درامدن جل جلو گیری میکند .یکی به نام شکم بند که از زیر شکم رد میشود از چپ و راست شدن جل جلو گیری میکند ویکی به نام پاردم که از زیر دم و پشت دو ران حیوان رد میشود و به دو طرف جل میبندنددر سرازیریها و به خصوص هنگام چریدن و علف خوردن از شل شدن افتادن جل از سر و گردن الاغ جلو گیری میکند ارگر پاردم دراز یا شل بسته شود باعث زحمت و درد سر حیوان خصوصا هنگام چریدن و علف خوردن میگردد

امین کیخا نوشته:

پالدم یا پاردم یک ریسمان است که زیر دم ستور می بسته اند . ولی استفاده ی امروزی آن در واژه سازی های نو . از بین واژه هایی که واژه ی که معنای بند و ریسمان می دهند پال واژه ی کوتاهی است . برای profile واژه ی فراپال را پیش نهاده اند . واژه های دیگری که معنای بند و تسمه می دهند یکی هم سِنِور است ( به پارسی دری ) که لغتی کهنسال است این وازه ی سنور تنها یک س از nerve انگلیسی بیشتر دارد . nerve هم در انگلیسی پیش از اینکه معنای عصب بدهد معنای ریسمان می داده است . دوال هم که تسمه ی چرمی است یک زبانزد زیبا از نظامی گنجه ای در هفت پیکر ازش هست . دوال بر دهل کسی زدن یعنی دهل کس دیگری را نواختن و کسب شهرت از نام بلند دیگران !

فرهاد پیرمرد نوشته:

با سلام به دوستان
قبل از هر چیز باید یادآوری کنم که جمع کننده اشعار حافظ که فقط ۳۰ سال بعد از فوت حافظ دست به این کار زده و هم عصر و همدرس خواجه شیراز بوده در مقدمه ای بسیار ادیبانه و محترمانه از او به عنوان مدرس قرآن و حدیث و دروس دینی یاد می کند ودر سرتاسر اشعار حافظ خود خواجه به ورد سحری- دعای شب ودرس سحری - ورد سحری - درس قرآن خود اشاره مستقیم دارد چگونه چنین مردی را به دائم الخمر و گاه همجنس باز غیره متهم می کنیم آن هم شخصی که از لحاظ مقام ادبی در جایی قرار داشته که بابزرگان نه تنها شهر خود بلکه با بزرگان کشور ایران و هند و ترکمنستات و … رابطه داشته است؟‍!

علی درخشان نوشته:

در راستای سخن جناب کیخا
وقتی تیمور شیراز را میگیرد در جلسه ای بزرگان آن شهر را دعوت میکند
و جالب این است که طوری از حافظ صحبت میشود که گویا جنبه مذهبی و عرفانی او بیش از شاعری او بوده
مدرک هم کتاب منم تیمور جهانگشای تیمور لنگه

مسلم علینژاد طیبی نوشته:

با سلام از خیلی از اشعار حافظ میتوان این برداشت را کرد که وی مرید و پیرو اهل بیت بوده است مثلا در بیت
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او بجای آورد
منظور از پیر مغان امام حسین(ع) میباشد و شیخ که در لسان عرب منظور آدم کهن و پیر میباشد در اینجا حضرت ابراهیم(ع) میباشد که وی را مورد خطاب قرار میدهد و میفرماید من مرید پیر مغانم از من منرنج چرا که تو وعده کردی فرزندت را در سرزمین عرفات قربانی کنی ولی این واقعه اتفاق نیفتاد و امام حسین(ع) فرزندانش و خودش در سرزمین کربلا قربانی راه حق شدند و این وعده توسط او بجای آورده شد.
اشاره به آیه: وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ

یا در جای دیگر میفرماید:
از آستان پیر مغان سر چرا کشیم دولت در آن سرا و گشایش در آن در است
یک قصه بیش نیست غم عشق و وین عجب کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
که باز مراد از پیر مغان امام حسین(ع) میباشد و قصه ماجرای کربلا میباشد که میفرماید با وجود اینکه ماجرای کربلا یک قصه بیش نیست از هر زبان که میشنوم انگار تازه نقل میشود و یرای من این قصه دردناک عشق تکراری نیست و همیشه تازگی دارد.

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو بتایید نظر خل معما میکرد
گفتم این جام جهانبین به تو کی داد حکیم
گفت آنروز که این گنبد مینا میکرد

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم

به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمیبینم

گرم نه پیر مغان در بروی بگشاید
کدام در بزنم چاره از کجا جویم

چل سال بیش رفت که من لاف میزنم
کز چاکران پیر مغان کمترین منم

حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسی این در نمیکنم

حافظ جناب پیر مغان مامن وفاست
درس حدیث عشق بر او خوان وز او شنو

من که خواهم که ننوشم بجز از رواق خم
چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد
وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ
(آیه ۷۳ سوره انبیاء)
العاقل اشاره

حامد نوشته:

رندی ؟!! این دقیقا یعنی نان به به نرخ روز خوردن، بوقلومون صفتی، حزب باد، منافق و … عجبا که چنین ناهنجاری اخلاقی به عنوان ارزش های اخلاقی و فضایل انسانی قلمداد شده است!!
عصر وارونگی حقایق و ارزش ها همین است…
این که رندی روحیه اکثریت ایرانی است دقیقا یک واقعیت است، اما حقیقت نیست و باید در میزان ارزیابی باید ها و نباید ها قرار گیرد و به عنوان یک رفتار روانی ناهنجار و یک آفت بزرگ مورد درمان قرار گیرد.

برخی چنان مدهوش اشعار حافظ هستند که هم می وحدت و هم ام الخباحث حافظ را جمع اضداد فرموده و این محال نقیضین را در بستر رندی، رندانه می پذیرند!!!
آنچه از رندی حافظ گفته شد قابل تعمیم به اکثریت شعراست چرا که شاعر موضوع شعرش را با شعور تعیین نمی کند بلکه با شور و احساس در باره موضوع پیش آمده می سراید. وقتی شاعر موضوع شعرش را تعیین نمی کند و با شعور عقلانی از آن سخن نمی راند بلکه درباره موضوعی که با شور و احساس فراهم آمده … چه جای حسن و قبح، چه جای خوب و زشت، دوست و دشمن … با دوستان مروت با دشمنان مدارا…
لیبرالیسم و پلورالیسم شالوده و بینان شعر و ادبیات ایرانی است و لذا دقیقا در باره شعرای ایرانی نمی توان قضاوت شفاف و قطعی داشت که به کدامین کیش و آئینند، به کدامین راه و مسلکند… ملغمه ناموزونی از جبر و اختیار، شیعه و سنی، متشرع و لاابالی، آرام و تند، سرد و گرم، همگی بسته به مقتضای حال و احساس و شور ….
اما براستی حافظ انتقادات تند و تیزش در بستر رندی اش نادیده گرفته شده است. انتقادات گزنده و نیشداری که به نظر می رسد کمتر کسی از قماش جامعه آن روز از زهر گزندش در امان مانده باشد… بنگرید از مفتی و شیخ و صوفی و زاهد و عابد و عارف و شاه و مدرس و واعظ و شاعر و … همگی زیر قلم تیز نقادی ریز حافظ به رعشه افتاده است…
برای نمونه:
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
آنگاه عده ای عامی می خواهند پار و دمش را قیچی و ماست مالی کنند!

محدث نوشته:

حامد جان
مزاح می فرمایید!
پلورالیسم؟ لیبرالیسم؟…
قضیۀ همه خدایی که برخی صوفیان مطرح کرده اند غیر از پلورالیسم است. قسمت اول نظرتان خوب بود ولی نیمۀ دومش به نظر غیر مهم بنده، ناخوب. شاکلۀ حافظ چه شاکله ای است؟ مگر نه اینکه عارف است؟ و عارف با رمز و راز و سر و اسرار ارتباط دارد… عامل اصلی تناقض نمایی گفتار بزرگان عرصۀ عرفان و معرفت، همین ارتباط است و به دردی دچار بوده اند که جز با سر گویی مختصر، کمی تسکین نمی یافته… که اگر صریح می گفته اند مردود بزرگان شده و توسط عوام معدوم می شدند و اگر هم اصلا دم نمی زدند، مغز استخوانشان می سوخت…
دیگر اینکه من اگر قرار باشد امثال حافظ را متناقض گو و منافق بدانم یا اینکه بگویم شخصیتی منفی و سیاه داشته اند راحت ترم است که فرض دوم را بر گزینم؛ خلاص.
دیگرتر اینکه فکر نمی فرمایید ملاکی در دست باشد که بتوان کیش و آیین بزرگان مشکوک الدین را به دست آورد؟ اینکه بگوییم چون اغلب شیرازیان آن روزگار، شیعه نبوده اند دلیل بر سنی بودن حافظ نازنین نمی شود. جریان قاعدۀ تغلیب، قانون و قاعده دارد. به ویژه نسبت به بزرگان و نوابغی چوه حافظ که در موج عام گرفتار نیستند. در شد الازار که چند سال قبل می خواندم در خاطرم هست برخی شیعیان عصر حافظ را معرفی کرده بود… خلاصه اینکه به عقیدۀ حقیر سراپاتقصیر، ملاک و معیار برای کشف دین و مذهب این نوابغ وجود دارد و اصلا فهم این مطلب هم دارای فوایدی است. مطالعه تان را بیشتر کنید دوست من، که می توانید به معیار و ملاک و مناط دست یابید.
رهرو «خاقانیا» دوری منزل مبین
رو که مدد می‌کند همت شاه نجف

ستار اسدی نوشته:

مفهوم همه خدایی با مفهوم وحدت وجودی که عرفای اسلامی بیان کرده اند، دو مفهوم کاملا متفاوتند. همه خدایی مفاهیمی چون “حلول” و “اتحاد” را در پی دارد، که نزد عرفای اسلامی کفر و شرک قلمداد میشود. به قول شیخ محمود شبستری:
حلول و اتحاد اینجا محال است
که در وحدت دویی عین ضلال است

سید امین حسینی راد نوشته:

سلام و عرض ادب
در خصوص بیت تخلص این غزل زیبا تنها اشاره می کنم به سه کلمه ” صدق ” ، ” خاندان ” و ” شحنه نجف ” و استفاده ظریفی که حضرت حافظ از این کلمات نموده است.
این بیت اشاره بسیار جالبی به آیات ۸۴ سوره شعرا و ۵۰ سوره مریم دارد یعنی آیاتی که در آن به خاندان ابراهیم (ع) ، “لسان صدق”( خواسته حضرت ابراهیم ) و “لسان صدق علیا” ( لسان صدق اعطا شده به حضرت ابراهیم ) اشاره شده است.
برای درک صحیح تر لطفا از متن آیات نامبرده استفاده نمایید. یا علی

hani نوشته:

سلام
ماه رجب که ماه امام علی است و سالروز تولد امام علی علیه السلام، پیشاپیش مبارک.
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
یا علی

سید محمد نوشته:

معنیه من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک چیه؟

سیدمحمد ۱ نوشته:

سید محمد جان
خوشحالم که هم نامی پیدا کرده ام
من به خیال زاهدی گوشه‌نشین و طرفه آنک
مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف
می گوید : من گوشه گیری کرده ام مانند زاهدان ولی مغبچه گان با چنگ و دف مرا رسوا می کنند
پاینده باشی

کمال داودوند نوشته:

بنده این غزل روبادوستان به اشتراک گذاشتم
غزل زیبای است(روح شاعرشاد)

سعید نوشته:

در رابطه با مذهب حافظ کتاب خوبی هست به نام ” جاذبه های تشیع در آثار مولوی ، سعدی و حافظ” از آقای نصراله احمدی مهر.در بخش حافظ به خوبی به شیعه یا سنی بودنش پرداخته البته بیشتر نقل قول صاحب نظران کرده.

مجید نوشته:

زندگانی لسان الغیب خواجه شمس الدّین محمد حافظ شیرازی با زمان و حکومت سه نفر حاکم بر فارس در عهد ایلخانان مغول به ترتیب ابو اسحق اینجو، امیر مبارز و شاه شجاع قرین بوده است. امیر مبارز مردی بی ادب عامی و سبک مغز بود ،ولی با این وجود به دینداری تظاهر می کرد. لذا از زمان حکومت وی که دینداران حقیقی از ریا کاری چنین حاکمی به ستوه آمده بودند، اجباراً با کنایه و رمز حرف های خود را می زدند و حافظ نیز برای بیان مقاصد خویش از حروف ابجد استفاده نموده، مخصوصاً در رابطه با مذهب خویش که برای بسیاری از مردم هنوز ناشناخته مانده، عده ای او را سنّی و بعضی شیعه و معدودی جبری می دانند و حال آنکه حافظ شیعه اثنی عشری بوده و در یکی از اشعار خویش می فرماید:

من نخواهم کرد تَرک لعل یار و جام می عارفان معذور داریدم که اینم مذهب است

ملاحظه می فرمایید که حافظ لعل یار و جام می را مذهب خود دانسته که با عنایت به حروف ابجد لعل یار و جام، می شود ۳۸۵ وکلمه شیعه نیز ۳۸۵ است.حافظ مذهب خود را با علم و آگاهی کامل و با طی درجات عالی عرفان و با مقام در حد ولایت درک و اختیار نموده است و اثنی عشری بودن مذهب خود را در اشعار دیگر ذکر نموده، می فرماید:

یا رب به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد بکام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما

کلمه باده در حروف ابجد می شود ۱۲ ،یعنی حافظ خداوند را بنور ۱۲ امام قسم داده که دلش را روشن نماید .

در مطلب دیگر درباره عشق و علاقه حافظ به اهل بیت نبوت می گویند صاحب ابن عباد قطعه شعر معروف:

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت وندران برگ نوا خوش ناله های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست گفت ما را جلوۀ معشوق در این کار داشت

را برای وصال شیرازی می فرستد و از او می خواهد تا برایش معنی کند.وصال در پاسخ وی چنین می گوید:

صاحبا در مطلبی این بنده غم بسیار داشت یادم آمد زان کلامی کان جناب اظهار داشت

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت وندران برگ نوا خوش ناله های زار داشت

نیمه شب غوّاص گردیدم به بحر ابجدی تا ببینم این گهر آیا چه درّ در بار داشت

بلبلی برگ گلی شد سیصد و پنجاه و شش با علی و با حسین و با حسن معیار داشت

برگ گل سبز است دارد او نشانی از حسن چون حسن وقت شهادت سبزی رخسار داشت

چونکه گل سرخ است دارد او نشانی از حسین چون حسین روز شهادت سرخی رخسار داشت

بلبلش باشد علی ،کاندر فراق هر دو عین روز و شب او از بصر درّ و گهر بسیار داشت

در بیان شعر حافظ خوب سنجیدی وصال تا ببینم اهل معنی کی توان انکار داشت

امیدوارم مطالب فوق مورد پسند اهل ادب قرار گرفته باشد.
برگرفته از وبلاگ http://www.shirazume88.blogfa.com

هوشنگ نوشته:

به نظر من این خاصیت تعلق مذهبی کورکورانه است که ره آوردش چسباندن دم هر کسی که سرش به تنش بیارزد به مذهب مورد علاقه است. همین حاشیه های گنجور را در این اوقات اگر ردگیری کنید می بینید که با دلایل عجیب و غریب می و مطرب و معشوق حافظ را به ناف صحرای کربلا می بندند.
عده ای دیگر هم که ظاهرا تلاش می کنند با دلایل شبه علمی خودشان را موجه جلوه بدهند غول آخرشان یکی مثل همین جناب آقای مجید است که شواهد النبوه ش بستن ریش صاحب بن عباد قرن چهارمی و مربوط و متصل به آل بویه به وصال شیرازی دوره قاجار است. بگذریم که چرتکه انداختن و ورود به ابجد و … همگی اوج دست خالی بودن را می رساند.
این حرف من به معنای نفی مذهب یا تعلق مذهبی نیست حرف من این است که زور نزنیم همه را خودی کنیم و قبول کنیم اگر کسی مثل ما بخت زاده شدن در یک خانواده رستگار را نداشت دلیل نمی شود نتواند حافظ بشود.
گو این که حافظ به علت قدرت شاعریش مورد ستایش است نه احیانا اولیا و اوصیا بودنش.
دور و برتان را نگاه کنید آدمهای زیادی را پیدا می کنید که می توانند نمونه های کوچک شده حافظ باشند: آنهایی که خیلی خوب حرف می زنند و شاید بنویسند و شعر بگویند اما بعضا با معیارهای مذهبی در صف منکرین و مشرکین یا حتی اشقیا قرار می گیرند.

مجید نوشته:

با سلام جناب آقای هوشنگ
از حاشیه خوبتون که وقت گذاشتید و نوشتید ممنونم.
درمورد صاحب بن عباد حق با شماست. من بدون تحقیق این مطلب رو ازوبلاگ(http://www.shirazume88.blogfa.com) دراینجا نوشتم و کار اشتباهی هم بود.از تذکر شما هم ممنونم.
اما در مورد مذهب حافظ،اولا: ما که عددی نیستیم بخواهیم نظری بدیم آنجه که صاحب نظران گفته اند
این است که با توجه به جو جامعه آن زمان افراد عقیده خود را پنهان میکردند.
و یا این که تعصب مذهبی نداشته اند. علاوه بر این قرائنی بر شیعه بودن حافظ وجود دارد که این قرائن حداقل شیعه به معنای اعم یعنی دوستداری خاندان رسالت را برای او ثابت می کند.
دوما:مگه هرجا شاعری حرف از می و مطرب و معشوق زد دلیل بر این میشه که منظور شاعر معنی ظاهری کلماته؟ یعنی نمیتونه به کنایه سخن بگه؟ مثلا مثل همون صحرای کربلا که گفتی.
شعر های حافظ چند بعدیه. هرکس میتونه طبق نظر خودش هر برداشتی بکنه . من و شما نمیدونیم که منظور خواجه از این کلمات چیه.اصلا معشوقش خداست؟ یا اهل بیته؟ یا هرآدم دیگه ای که در زمان خودش بوده؟ از خودشم که نمیشه رفت و پرسید که آقا منظو شما در این شعر کی یا چی بوده؟
پس حق بدین که از زندگی نامه یک نفر که در یک زمانی از تاریخ گذشته زندگی میکرده و اطلاعات دقیقی دردسترس نیست چنین برداشت هایی بشه.
ضمنا ما در زمان معاصر هم از این نمونه ها داریم مثلا
علامه طباطبایی رو که همه میشناسیم و میدونیم مذهبش چیه گفته که:
پرستش به مستی است در کیش مهر
برون اند زین جرگه هشیارها
حالا ما بیاییم و بگیم علامه چنین وچنان گفته.
سوما: این حرفها از روی علاقه و از شدت محبت و اون شعفیه که موقع خواندن شعر حافظ به آدم دست میده. هرکسی دوست داره حافظ و از خودش و از مذهب خودش بدونه (واقعا چرا در مورد دیگر شعرا چنین نیست؟ و چرا با دیوان یا غزلیات دیگر شعرا فال نمیگیرن؟)
و کلام آخر اینکه مگه شیعی بودن حافظ چه ضرری به شخصیتش وارد میکنه که بیاییم وبگیم که شیعه نبوده؟ و از مذهب دیگری بوده.حافظ اگر مرد عارف و عالم وارسته ای بوده پس باید بهترین راه رو برای سیر وسلوکش انتخاب میکرده که همون طریق اهل بیته.آیادر زندگی اهل بیت تاریکی ونقطه سیاهی وجود داره که حافظ نخواد از ایشان پیروی کنه؟

اما با این حال خدا از اسرار دل هرکسی آگاهه و
ان شاء الله در روزی که پرده ها کنار برود مشخص خواهد شد که حافظ شیعه بوده یا سنی یا … ؟

والسلام

مهدی نوشته:

هر کس به اندازه ظرفیت و عقل خود از شعر حافظ کام میگیره. یکی با شراب دنیایی و مستی پست، دیگری با شهادت و صحرای کربلا.
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند

وفایی نوشته:

دوستان ! قلم فرسایی دلیل باسوادی نیست . کم گوی و گزیده گوی چون در .

حسن دهقان نوشته:

سلام بر شما و بر همه ی کسایی که به اهل بیت، این مرادهای حافظ ارادت دارن!
دوستان، به قول خواجه:
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد.
نظرات خودتون رو بدون هتک حرمت دیگران قرار بدید و بیشتر به نقد و اصلاح درستِ بیان ها بپردازید.
بنده با نظرات آقا مجید موافقت دارم.
کما اینکه حافظ در اشعارش ارادت خودش و اشتیاقش رو به اهل بیت حالا به هر روش و اسراری بیان کرده، مثل:
عشقت رسد به فریاد، ار خود به سان حافظ
قرآن ز بَر بخوانی در چارده روایت…
حال اونکه ما فقط سه روایت از قرآن داریم، نه چهارده روایت؛ آیا با بردن عدد ۱۴، فکر شما سریع به سمت اهل بیت نمیره؟
تشکر از شما دوستان…

نادر.. نوشته:

……..
خود جوز ز مغزِ جوز به کودک را ………………

بیژن نوشته:

اینکه حافظ چه مذهبی داشته بجای نظرات نادرست بهتر است به کتاب “حافظ” نوشته خرمشاهی مراجعه کنید .
حافظ خود میگوید : سالها پیروی مذهب رندان کردم !
حافظ نهنگی است در اقیانوس بیکران بیخود او
را با ذهن ناتوان خود در قالب باورهای عمیقن کهنه و مندرس محبوس نکنید .

شهرام بنازاده نوشته:

اینکه حافظ چه مذهبی داشته مهم نیست .
اما مذهبش هر چه بوده اردات او به علی ابن ابیطالب قابل انکار نیست .
کلمه “خاندان” و “شحنه نجف” در این غزل را قرار دهید کنار این رباعی :
مردی ز کنندهٔ در خیبر پرس
اسرار کرم ز خواجهٔ قنبر پرس

گر طالب فیض حق به صدقی حافظ
سر چشمهٔ آن ز ساقی کوثر پرس

شکیب نوشته:

جناب سید محمد
بیت “من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک” مربوط به داستان شیخ صنعان است، شیخ زاهدی که خرقه زهد خود را برای دریافت شراب در خمارخانه رهن یا گرو میگذارد
به منطق الطیر عطار مراجعه کنید

جمشید پیمان نوشته:

پاردمش دراز باد!
با سلام: حافظ در دو بیت و از دوغزل ، زبان اعتراضش بسیار تند می شود. یکی همین بیت است که آورده اید و یکی هم این بیت : گر بدی گفت حسود و رفیقی رنجید / گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم. فکر می کنم در هر دو بیت یک فرد خاص مورد نظر حافظ بوده است به نام زین الدین علی کلا که صوفی مشهوری بوده است در شیراز ،بسیار متظاهر و سخت گیر. بخصوص عنادی دیرینه و پر از کین به حافظ داشته است. حافظ در این بیت او را متهم به خوردن لقمه ی شبهه می کند. مراد از لقمه ی شبهه خوردن نیز هم اکل خوراکی و هم کسب ثروت و جمع مالی است که در حق و ناحق بودن و به اصطلاح حلال و حرام بودن آن تردید باشد. حافظ در مصرع اول نگفته است این صوفی لقمه ی حرام می خورد، اما در مصرع دوم چنان او را نواخته که خواننده آن شبهه را از بنیاد فراموش می کند و گویا با کسی طرف است که فقط حرام خوار است. او را جانور معرفی می کند( حَــیـَـوان با فتح ح و ی . در زبان عربی به معنای جانور و موجود زنده ی غیر نباتی). اما برای اینکه به خواننده بگوید چه نوع حیوانی مورد نظرش است، از دو کلمه ی مصطلح بهره می گیرد: پاردم و خوش علف. پاردم یا رانکی نواری است از چرم که روی کفل اسب و قاطر و الاغ می اندازند و از زیر دم او رد می کنند و دو سر آن را به زین یا پالان چهارپا محکم می سازند تا موقع حرکت و بخصوص حرکت سریع، زین یا پالان به جلو و عقب نرود و ثابت بماند. تا اینجای کار معلوم شد که مقصود حافظ از حیوان ، در بهترین حالت اسب است . چار پای خوش علف، چارپائی است که هر جا علفی تازه و خوش رنگ ببیند، سیری را از یاد می برد و بی توجه به اینکه اجازه ی خوردن از آن را بدهند، با خیال راحت خوش چرائی می کند.
چرا حافظ برای این صوفی آرزوی پاردم دراز می کند؟ هرچه سرین و کفل چارپا فربه تر و بزرگ تر باشد ناگزیر پاردمی دراز تر برای محکم کردن زین و پالان بر پشت او ضروری می شود. پس حافظ برای این صوفی با طنز آرزوی فربهی آنهم با لقمه ی شبهه کرده است؟ چرا؟زیرا انسان هرچه از گناه و حرامخواری فربه تر شود جرم و جزایش نزد پروردگار بیشتر خواهد بود: فمن یعمل مثقال شرا یره!!

جمشید پیمان نوشته:

با پوزش: در پایان حاشیه قبلی متن آیه را درست تایپ نکرده ام. تصحیح می کنم: فمن یعمل مثقال ذزة شرا یره !

فرخ نوشته:

۱- مطالب عجیب وغریب دوستان رو درباره “پاردُم” (و اینکه چرا حافظ برای صوفی آرزوی درازیِ آن را دارد) تماماً خوندم.
اینجور که من میفهمم حافظ این رو بجای یک جمله دعائیه و صرفا به طنز و تمسخرگفته. مشابه اون که میگیم “عمرِ فلانی دراز باد” کفته ” زیر دُمیِ این جنابِ خر هم دراز باشه اینشالا !”
وگرنه تمام تنگ های پالان طول متغیر دارن و قابل سفت و شل کردن هستن، مسئله ی آرزوی چاقی و لاغری برای حیوان در کار نیست.
۲- “بی خبرند زاهدان نقش بخوان ولاتقل”
نقش خواندن= متوجه مطلب شدن : خودت بگیر قضیه رو ولی صحبتش رو نکن ( چون خطرناکه)

رضا نوشته:

طـالـع اگر مـَدد دهـد ، دامـنـش آورم بـه کـف
گر بـِکـَشـم زهی طَرب ، وَر بِکـَشد زِهی شَرف
طالع: بخت و اقبال، اتّفاقاتی که خارج ازاراده ی ماست، شانس
بعضی ازنقدکنندگان، ایرادِ بنی اسرائیلی گرفته اند که چرا حافظ، همانندِ مردم عوام، دست به دامانِ شانس واقبال شده است!؟ درپاسخ بایدگفت که “طالع اگرمَددهد” یک تکیه کلام ِعامیانه وشاعرانه است. به معنی این نیست که عارفی مثلِ حافظ، کارها واموراتش رابه شانس واقبال سپرده باشد! اتّفاقاً اودارای همّتی عالی وانسانی عمل گراست. اودرمقابل ِ شکوه وعظمتِ دوست، گرچه خودرا ذرّه ای ناچیزمی شمارد،امّا همّتی بلند دارد وتارسیدن به خورشیدِ حقیقت دست ازتلاش وکوشش بَر نمی دارد.
ذرّه را تانبود همّت ِ عالی حافظ
طالبِ چشمه ی خورشید درخشان نشود.
مَدد : کمک ،هم یاری
زِهی : چه نیکو، چه بسیار، شبه جمله است در مقام تعجب و تحسین
طَرب : شادی ، خوشحالی
شَرف : عزّت و سرافرازی
“دامن به کف آوردن” یعنی به مُرادرسیدن به وصال دست پیداکردن
بعضی مصرع دوّم را “گربِکُشد” می خوانند که بنظر گر “بِکَشَد” حافظانه تراست. چون معشوق حافظ لطیف ترازآنست که “بکُشد” جفای او درحدِّ دامن کشیدن ازروی ناز وبی نیازیست .
دامن کشان همی شد درشَرب زرکشیده
صدماهرو زرشکش جیبِ قَصَب دریده
معنی بیت :
اگر بخت واقبال باخواستِ من باشد و یاریَم کند. اگرشرایط واوضاع احوال ِ پیش ِ رو، وفق ِ مُراد بوده باشد، حتمن دستم به دامنش خواهدرسید. اگر توانستم به وصال ِاوبرسم واورا به سوی خودم بکشانم(دلش را به دست آورم) چه سعادتی! چقدرنیکو خواهدبود وچه شعَف و شادمانی ها که نصیبِ من خواهدشد!. و اگرنتوانم ومن موّفق نشوم و او مرا به سوی خود بکشاند (چه ازرویِ محبّت وچه ازرویِ عِتاب وخشم) مایه یِ سرافرازی وعزّت و آبرومندی ِ من خواهدبود. معشوق اگربه خشم وقهر نیز به عاشق توّجه کند، برای عاشق زهی لذّت است وفخر وغرور.
تادامن کفن نکشم زیرپای خاک
باورمکن که دست زدامن بدارمت
طـَرفِ کـرم ز کس نـبـست این دل پـر امـیـد من
گـر چه سخن همی بـرد ؛ قصّـه‌ی من به هر طرف
طَرْفِ کرم نبَست یعنی دلم ازکرَم وبخشش ِ کسی بهره مندنشد.بدشانس هستم.”طـَرْف” به معنی گوشه و کرانه است،امّامعنای ِ آن بیشتر بسته به جمله ایست که درآن بکارگرفته شده است. نمونه “طرف” به معنای گوشه:
نه هرکه طَرْفِ کُله کج نهاد وتندنشست
کلاه داری وآئین سَروری داند
“سخن”را حافظ دراینجا به معنای شعر بکارگرفته است.
معنی بیت : اگرچه شعروغزلهایم که به هر گوشه کناری برده می شود شرح حال مـرابه گوش همگان رسانده وچگونگیِ احوالات وعواطفِ درونی ِ مرا انعکاس می دهند. امّا این دل سرشارازامیدِ من،هیچ خیری ازکسی ندید. من ازسخاوت و بزرگواری کسی تا کنون بهره‌مند نشده ام.
غزل احتمالن برای دوستِ صمیمی یا پادشاهی مثل ِ شاه شجاع سروده شده است. زیرا نوعی گله وشکایت نیزدردلِ این بیت موج می زند. می خواهد به مخاطب برساند که خیال نکن حال وروزبهتری دارم ودوستی بزرگوارتر ازتوپیداکرده ام وسخت سرم شلوغست. نه… اینگونه نیست ومنِ بَدطالع ازسخاوت وکرم کسی بهره مندنیستم. حال وروزم ازغزلهایی که می سُرایم پیداست. اوضاع چندان که فکرمی کنی وفقِ مُرادنیست. قحطِ جود وکرم است.!
قحطِ جوداست آبروی خودنمی بایدفروخت
باده وگل ازبَهای خرقه می بایدخرید
از خم ابـروی تـو اَم هیچ گـشـایشی نشد
وَه که دریـن خیال ِکج عـمر عزیز شد تلف
حافظ عاشق است وزبان وبیان ِ اوعاشقانه است. مخاطب هرکسی بوده باشد وگلایه برسر هرموضوعی بوده باشد، حافظ این توان رادارد که آن را عاشقانه بیان کند.بااین روش هم حرفِ خصوصی ِ خودرا به مخاطبِ خویش می رساند، هم خوانندگان ِ غزلش را ازشَعَف وشورعاشقانه، بهره مند می کند. حافظ نیک می داند که دوستاران زیادی درگوشه وکنار دنیا داردکه با اشتیاق ِ در انتظار غزلیّاتش لحظه شماری می کنند. بنابراین زبانی را انتخاب می کند که فراشمول باشد ونیازِدوستارانش رامُرتفع نماید. حافظ اگر درموردِ پیرامونِ روابطِ شخصی ِ خود باشاه شجاع یا فلان وزیر زبان ِفراشمول انتخاب نمی نمود، بی هیچ تردیدی،غزلیّاتش شَعَف انگیز وماندگار نمی بود. حافظ قصدندارد وقتِ دوستارانش را برای شنیدنِ گلایه هایِ فردیِ خویش ازشاه شجاع یادیگران تَلف کند. اوهرگاه قلم دردست می گیرد، همه چیز را مانندِ عقابی تیزبین زیرنظردارد. هم درموردِ مشکلاتِ فردی و اجتماعی،ارایه ی طریق می کند، هم نسخه های درمانی تجویزمی کند، هم به مَددِ احساسات و عواطفِ درونی شعر می سراید، هم طعنه می زندوووووو جالب اینکه این همه را درعباراتِ لطیفِ عاشقانه می گنجاند.
“از خمِ ابـرویِ تـو اَم هیچ گـشـایـشی نـشــد ” هم منعکس کننده یِ گلایه ی شاعراز مخاطبِ موردِ نظر می تواند باشد هم یک بیتِ عاشقانه ی به یادماندنی ِ عاشقانه هست که دارای مضمونی بِکر وخیال انگیزاننده است. بنابراین اصرار براین موضوع که این غزل برای فلان شخص می باشد بیهوده وبی اثراست. آنچه که مهّم است دریافتِ لذّت وشَعَف وحظّ ِ روحانیست که دراین بیت وغزل نهفته است.
در اینجا “خم ِ ابرو” ایهام دارد : ۱- یادآورقوس وخمیِ محراب است که معمولن حافظ ابروی دوست را محرابِ رازونیازدرنظرمی آورد:
ابرویِ دوست گوشه ی ِ محراب دولت است
آنجا بمال چهره وحاجت بخواه ازو
۲- خم ابرو بیانگرِخشم و عدم رضایت است وتیروکمانیست که به سمتِ دل عشّاق نشانه گرفته شده است.
خم ابروی تودرصنعتِ تیراندازی
بُرده ازدست هرآنکس که کمانی دارد
۳- خم ابروهمانندِ خم ِ طرّه وگیسو، تجلّی گاهِ زیبائی و جذبه ی معشوق است وچشم نوازعاشق.
درگوشه ی امید چونظّارگانِ ماه
چشم طلب برآن خم ِ ابرو نهاده ایم
از طرفی “خیال کج” هم دراینجا دو معنا دارد : ۱- تصویر خمیدگی ِابرو۲- فکرناروا ونشدنی.
معنی بیتِ:
می فرماید، از انحنایِ ابروانِ تـو، ازجَذبه وزیبائی ابروان ِ تو برای من خیری نرسید،هرچندکه محرابِ ابروانت، محلِّ رازونیاز وحاجت گرفتن است، دریغا که حاجت من روانشد.!عمر عزیز در این آرزویِ مَحال و گمان ِ ناروا به هدر رفت وهیچ گشایشی درکار من حاصل نشد
ابـروی دوسـت کی شود دست‌کش خـیـال مـن ؟!

کـس نـزد ست از یـن کـمـان تـیـر مـُـراد بـر هـدف

دست‌کش :هر چیزی که بدان دسترسی باشد وبتوان بی هیچ مانعی بـدان دست کشید.
مُراد یعنی هدف و آرزو
تیرمراد : آرزوبه تـیـری تشبیه شده که برهدف نمی خورد.
درادامه ی بیتِ قبلی دریغ می خورد وازازروی افسوس می فرماید:
شدنی نیست! ابرویِ معشوق هرگز در دسترس ِ من قرارنخواهد گرفت، فاصله ی ما بسیارزیادترازآنست که من توانسته باشم به ابروانِ نازنین ِ دوست دست بکشم نوازش کنم ودراین محراب حاجت رو گردم.هیچ امیدی نیست زیرا که تا کنون کسی از طریقِ کمانخانه یِ ابروی یار به مراد و خواسته‌ی خود تیری رها نکرده که برهدف بنشیند. امّا عشق است واگرچه عاشق هیچ امیدی به دسترسی ووصال ندارد بازهم دست بردارنیست وتا آخرین نفس دراین اشتیاق غوطه وراست.
دل که ازناوکِ مُژگانِ تودرخون می گشت
بازمشتاق کمانخانه ی ابرویِ توبود!

چنـد بـه ناز پـرورم مِـهـر بـُتان سنگدل ؟!
یاد پـدر نمی‌کـنند این پسـران نا خلـف
پیشه ی حافظ عشق ورزیست، اوزندگانی را درعشق ورزی می کند. امّادریغاکه این عاشقِ خونین جگر دراوج ِ ناامیدیست. گویی که ازسرگشتگی ودرماندگی با در ودیوار حرف می زند. واگویه هایش پیش ازآنکه مخاطبِ مشخصّی داشته باشند، دریغ وافسوس ولاعلاجی را انعکاس می دهند.
معنی بیت : تاکی وچه قدر من می بایست مِهر زیبا رویانِ نامهربان را به ناز در دل خود پرورش بـدهم. من مهرومحبّتِ آنها را اینگونه عزیز ومحترم می دارم ونازشان رامی کشم امّا آنها (زیبارویان) اصلن به یادِ من نیستند. منظوراز پسران ناخلف همان زیبارویان کم لطف وبی مهر هستند. شاعر دراینجا خودرا درجایگاهِ پدری نشانده که پسرانِ ناخلف ونامهربان دارد وازاوهیچ یادی نمی کنند وبه حال خود رها کرده اند.
دراینجا روشن است که سخن ازعشق زمینیست. چون درعشق آسمانی گِله وشکایتِ عاشق، ناروا وزهی بی انصافیست. امّا عشق زمینی چون مرتبه اش ازعشق آسمانی پایین تراست،چه بساکه چنین اتّفاقاتی رقم بخورد. عشق زمینی(فارغ ازجنسیّتِ طرفین) تمرین ودست گرمیست! دست گرمی برای آماده شدن جهتِ انتقال به عشق ِ حقیقی همانا عشق به معشوق اَزلیست. میزان صداقت ،خلوص ِ نیت وپاکی باطن، هرچه درعشق زمینی بالا باشد، مرحله ی انتقال راحت تر وسریعترصورت می پذیرد. درغیراینصورت اگر پشتوانه ی عشق زمینی،شهوت، هوا وهوس، ومادّیات بوده باشد، نه تنها مرحله ی انتقال به عشق ِ آسمانی مُختل می گردد بلکه رابطه یِ عاشقانه نیز بین دوفرد( عاشق ومعشوق) به زودی ازهم گُسسته ونفرت وبیزاری جایگزین عشق می شود. عشق ازهرنوع که باشد، مراقبت ومواظبت نیازدارد، باید هرروز هرساعت، چونان باغچه ای، موردِ توجّه قرارگیرد. علفهای هرزِ هوس ازریشه کنده شده وازآفات وکثافات پاکسازی گردد تا گلهایِ خیال انگیز عشق رویش پیداکنند.
طریق ِعشق پُرآشوب وفتنه است ای دل
بیفتدآنکه دراین راه باشتاب رود.

مـن بـه خـیـال زاهدی ، گوشه نشیـن و طـُرفه آنـک
مـُغـبـچـه‌ای ز هر طرف می‌زنـدم بـه چـنـگ و دف
طـُرفه یعنی شگفتا ، عجبا
مُغبچه به پسران ِ نوجوانِ زیبارویی گفته می شد که در میکده خدمت می کردند وبرای مشتریان ِ میخانه ، شراب یا باده می آوردند. استعاره از معشوق نوجوان است که نظربازان را به خود متوجِه می کردند. بیشترنظربازان،ازجمله حافظِ رند، اعتقاد داشتند که با نظرکردن برسیمای ِاین خوش قد وقامتانِ دلرُبا، به آنهاحظّی روحانی دست می دهد وآنها را متوجّه ِ خالقِ زیبائیها می نماید. منتقدین این جریان، نظربازان را درشمارِ مُفسدین وهوسرانان قرارداده وبراین باوربوده وهستند، که” نظربازی” نوعی لغزش وانحرافاتِ جنسی است!
حافظ درپاسخ به این منتقدین می فرماید:
درنظربازی ِ ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگرایشان دانند.
“نظربازی” یکی ازبحث انگیزترین ودرعین ِ حال دشوارفهم ترین واژه ی درعرصه ی ِ رندیست. حافظ نظربازی را این‌گونه توجیه می کند که مشاهده ودرکِ زیبایی، همان مشاهده ودرکِ حق یاحداقل تمرینی برای مشاهده ی جمالِ حق است. درنظرگاهِحافظ نظر به خوبرویان از رویِ هوا وهوس وشهوت نیست،لیکن منتقدین به ادّعاهای نظربازان قانع نشده وهمچنان برمخالفتِ خود اصرار وپافشاری می نمایند.
“چنگ” ایهام دارد : ۱- پنجه ، مجموعه‌ی انگشتان دست ۲- سازی قدیمی که باچنگ می نواختند.
“دَف” :دایره ، سازی کوبه‌ای.
این بیت نیز درراستای همان جریانِ نظربازیست.
معنی بیت : من بارها تصمیم می گیرم پارسایی وزُهد پیشه کنم، گوشه‌نشینی اختیار کنم وبه عبادت بپردازم امّا چه کنم؟ شگفتا که مُغبچه ای ازهر سویی برسر راهم قرارمی گیرد ومرا شیدا وشیفته ی ِ خویش می سازد ومن از زُهد وپارسایی بازمی مانم. یا دلبر نوجوانی با نواختنِ چنگ و دَف دلم را می‌رُباید و به خودش جلب می‌کند.
دراین بیت حافظ سعی دارد قدرتِ عشقبازی ِ زمینی ازنوع نظربازی را در مقابل ِ زُهدِ خشک به نمایش گذارد والحق که چه زیبا ازعهده ی این کاربرآمده است. حافظ طوری سخن می گوید که خوانندگان وشنوندگان ِ شعر،توانسته باشند بااوهم ذات پنداری کرده وبه اوحق دهند.!
گرچنین جلوه کندمُغبچه ی باده فروش
خاکروبِ درِ میخانه کنم مُژگان را

بی‌خـبـرنـد زاهـدان ، نـقـش بـخـوان و لا تـَـقـُل
مـستِ ریـا ست مُـحتـسب ، بـاده بـده و لا تـَخـَف

نقش : “نقش” معانی بسیاری دارد.دراینجامنظور:۱-ترانه ، تصنیف ۲- تصویری بی جان ودل،مجسّمه ۳َ بازیگری که نقش بازی می کند ودرحقیقت، درونش بابرونش تفاوت دارد. خودِ اودرخلوتِ خودش آن نیست که درنظرگاهِ دیگران وانمود می کند.
لا تـقـُل :چیزی نگو ، حرف نزن بگذر وبگذاردرحال خودش باشد. ازعشق بویی نبرده وهرچه هم بگویی ثمری ندارد. هیچ مگو
ریا : نیرنگ ، فریب
مُحتسب : حسابگرومُحاسبه کننده، مأمورِ امر به معروف و نهی از منکر ، کسی که دیگران را از کارهای غیر شرعی جلوگیری می‌کند.
لا تخف : واهمه ای نداشته باش، نترس
“بی خبرند زاهدان” یعنی ازعشق و رندی چیزی نمی فهمند. زاهدان نه ذوق دل دارند ونه شوق ِ جان! آنها همانندِ مجسّمه بی روح هستند،ازبی ذوقی گویی که نقشی بر دیوارند!
معنی بیت : زاهدانِ خشکه مغز وپارسایانِ مُتعصّب که خودشان راحق و دیگران راناحق می پندارند، از عشق و رندی نظربازی چیزی درک نمی‌کنند، باآنها درموردِ این مسائل سخن مگو،آنها راتصویربی روح درنظربگیر،طوری که گویی ازکنارمجسّمه رد می شوی! یا ترانه ای زیرلب زمزمه کن انگار که کسی دراطرافت نیست. درمصرع دوّم، می فرماید: مأمورین حکومتی، سرمستِ باده ی ریا وغرورهستند ازآنها بیم نداشته باش وبه کارخودت (میگساری) بپرداز. آنها مستِ شرابِ خودنمایی هستند، ومتوجّه نیستندکه درپیرامونشان چه می گذرد، نـتـرس و شراب بـده !.
درغزلیّاتِ حافظ “محتسب” معمولاً افرادی فاسق وفاسد هستند که موازی ومتناسب باتغییراتِ جامعه، رنگ عوض کرده ودرنقش ِ مامورشرعی ظاهرمی گردند.
مُحتسب شیخ شد وفِسق خود ازیاد ببُرد
قصّه ی ماست که برهرسر بازاربماند.

صوفی شـهـر بـیـن ؛ که چون لـُقـمـه‌ی شـُبـهـه می‌خورد !
پـاردُمـش دراز بـاد آن حـَیـَـوانِ خوش عـلـف
صوفی : کسی که باپوشیدن ِ خرقه وظاهرسازی وانمود به پاکی باطن می کند وخودرا ازدیگران تافته ی جدابافته می پندارد وازاین حُقّه بازی برای خویش موقعیّتی مناسب برای حفظ منافع شخصی ایجادمی کند.
شُبهه : تردیدآمیز،اشتباه ، شک دار
لُقمه ی شبهه : طعامی که با پول ِ ناحق تهیّه شده وحَلال بودن ِ آن روشن نیست.
پاردُم : تسمه‌ای چرمین که به دو طرف پالان وزین را به هم وصل می‌کند و از زیر ِ دُم چهارپایان(الاغ واسب) رد می شود. “پاردُم” در اینجا به معنی افسار آمده است.
حافظ دراینجا باخشم وبه قصدِ اهانت به صوفی ِ متظاهر که ازسادگی ِ مردم به نفع خویش سوء استفاده می کند، اورا به حیوان تشبیه کرده است. حیوانی
خوش علف وخوش خوراک!
همین که صوفی به حیوان تشبیه شده وافسار دارد توهین ِ بزرگی محسوب می شود. امّا حافظ به این میزان توهین اکتفا نکرده وافسارِ صوفی را دوباره به پاردُم که به زیر دُم حیوان می بندندتشبیه کرده تا اهانت به اوج خودبرسد!
هرچه افسار حیوان بلندتر باشد میدان ِشعاع ِ محلّ ِ چریدن ِ اوبیشتر می شود.
معنی بیت :
آن صوفی ِ مشهور شهر رابـبـیـن که چگونه وچه سان حریصانه لقمه‌ی شبهه‌ناک می‌خورد ؟! چقدراشتها به خوردن ِ مال حرام وشُبه ناک دارد؟! ای کاش افسارش را بلند تر می گرفتند تا این حیوانِ حریص وخوش خوراک، بیشتر بچرد و آلوده‌ی غذای حرام شود این که با این خوردن سیر نمی شود!!.
حافظ دراین غزل،بی باکانه، صوفی وزاهد ومحتسبِ ریاکار را به توپ بسته وگلوله باران کرده است. حقیقتن درآن فضای بسته ی آن روزگاران، که بازار ریا وتظاهر نیز بسیارگرم بوده، بیانِ چنین انتقاداتِ زهرآگین ونیش دار وآگاهسازی مردم، شجاعتی فوق العاده می طلبید وهرکسی جرات نداشت که ازاسرار حقّه بازی آن متعصّبینِ کینه جوپرده بردارد. انسان درحیرت فرومی رود که حافظ چگونه ازعواقب وتبعاتِ این افشاگری هیچ باکی به دل ندارد!؟ پاسخ روشن است: اوعاشقی تمام عیاراست وهمه ی دغدغه ی او فقط شرمنده نبودن دربرابرِ دوست است ودشمنان را به هیچ نمی شمارد!.
دشمن به قصدحافظ اگردَم زندچه باک؟
منّت خدای را که نیم شرمسار دوست
حافظ ! اگر قـدم زنی در ره خـانـدان بـه صدق

بـدرقـه‌ی رهـت شـود هـمّـت شـِـحـنـه‌ی نـجـف

خاندان : اشاره به اهل بیت عصمت و طهارت است.
بدرقه : پشت و پناه ، راهنما
همّت :اراده وعنایت وتوجّه
شِحنه : داروغه ، امیر و حاکم
شحنه‌ی نجف : کنایه از امیرالمؤمنین علی (ع) است. “دکتر قاسم غنی” می‌نویسد که : «این تنها موردی است که حافظ ذکر حضرت علی (ع) را کرده است ، بقیه ابیات منتسب به حافظ است ، فقط در اینجاست که از گام بر داشتن در راه خاندان عصمت و طهارت صحبت کرده و این دلیل بر شیعه بودن حافظ نیست زیرا اهل سنت هم خاندان پیامبر را احترام می‌گذارند و فقط ناصبی ها هستند که از علی (ع) کراهت دارند»
بعضی ها با استناد به این تک بیت، براین باورند که حافظ شیعی مذهب بوده است.! درحالی که اولاً با استناد به یک بیت، نمی توان درموردِ شاعری همانندِ حافظ که تمام سخنانش،دارای ایهام وابهام وکنایه وپُررمز ورازست، قضاوت درستی کرد. دوماً اگرحافظ شیعه بود، همانگونه که دراین بیت اشاره به خاندان عصمت وطهارت نموده، می توانسته حداقل چندغزل درمدح این خاندان بسُراید! باشجاعتی که ازاین نادره گفتار روزگارسراغ داریم بعید است که ازروی ترس وواهمه، هیچ اشاره ای به حضرت امام حسین(ع) وسایرامامان شیعه نگفته باشد. حافظ وقتی مُحتسب وصوفی مشهورزمانه وزاهدان ریاکار را آنچنان به توپ می بندد وحتّا موردِ تهدید وتکفیرقرارمی گیرد امّا دست ازافشاگری برنداشته، ورسوایشان می کند،بنابراین اگرشیعه مذهب بوده، می توانسته درموردِ خاندان عصمت وطهارت نیز غزلهایی بسراید.
سوماً اگربااستنادبه یک بیت درموردِ حافظ نتیجه بگیریم که اوشیعه بوده، پس باسایر صدها بیتی که درراستای آزاداندیشی، وخروج ازچارچوبِ شریعت، می خواری و نظربازی ووووو چه نتیجه ای بگیریم؟ بسیاری بااستنادبه دههابیت درموردِ احترام به زرتشت، حافظ رازرتشتی می پندارند وبسیاری دیگر شافعی،ملامتی وووووو درحالی که همه بیراهه رفته اند. مذهب ِ واقعی حافظ عشق است.حافظ شاعر تضادهاست و درچارچوب نمی گنجد. هرجاسخنِ حق ودلنشینی می شنود می پذیرد. برای اوفرقی نمی کند این سخن از زرتشت باشد یاحضرت علی یا یک شاعر. اوجوینده ی حقیقت است وبه شخصیت های حق جو احترام وارادت می ورزد. نتیجه اینکه حافظ یک آزاداندیش بوده وبه هیچ مذهب ومَسلکی جزعشق پایبندنبوده است.
چنانچه بپذیریم که حافظ درزمان ِ سرودن ِ این غزل دارای مذهبی مشخّص بوده، بازبه این نتیجه می رسیم که حداقل سُنی مذهب شافعی ویا غیره بوده، چراکه درآن روزگاران شیراز وخطّه ی فارس، جمله سنّی مذهب بودند وغالبِ فرقه های سُنّی ،حضرت علی را به عنوان یک خلیفه می شناسند وبه اواحترام قائل هستند. گرچه بنظراین ناتوان، وبادرنظرداشتِ کلیّاتِ غزلیّاتِ حافظ، سُنّی مذهب بودن ِ حافظ وکلاً مذهبی بودن ِ حافظ، مردود وغیرقابل استناداست. اوشاعری نکته پرداز، عاشقی تمام عیار،رندی باروح لطیف، وآزاداندیشی نیک پندار وانسانی وارسته وفرهیخته است وبس.
معنی بیت : ای حافظ! اگر از روی راستی و با نیّتِ درست و پاک (خاصانه) در راهِ خاندان عصمت وطهارت گام برداری، عنایت و دعای حضرت علی (ع) پشت و پناه و راهنمای تو خواهد شـد.
من نخواهم کرد ترک لعل یار وجام می
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است.

.

کانال رسمی گنجور در تلگرام