گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۹

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم

هیچ لایق‌ترم از حلقه زنجیر نبود

یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد

که در او آه مرا قوت تأثیر نبود

سر ز حسرت به در میکده‌ها برکردم

چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

نازنین‌تر ز قدت در چمن ناز نرست

خوش‌تر از نقش تو در عالم تصویر نبود

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم

حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو

که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

داریوش رفیعی » گلنار 1 » قتل این خسته (بیات اصفهان)

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

وحیدرضا شعبانیان نوشته:

“سر ز حسرت به در میکده ها بر کردم” در بیت ششم به نظر صحیح تر میرسد.( برگردم).

پاسخ: طبق پیشنهاد شما تغییر کرد.

محمدغفاری نوشته:

در بیت آخر، آیتی بد [بود] ز عذاب، درست نیست؟!

سعیده اسدی نوشته:

با سلام؛
در بیت سوم”یارب آیینه ی حسن تو چه جوهر دارد”و در یت آخر”آیتی بد ز عذاب انده حافظ بی تو” صحیح تر است
با تشکر

علی اسفندیاری نوشته:

با سلام.
در بیت دوم نیم فاصله کلمه “لایق‌ترم” رعایت نشده.

روفیا نوشته:

سلام دوستان
واژه جوهر در مصرع سوم معادل فارسی کلمه لاتین substance می باشد و substance از دو پاره sub + stance به معنای زیر + ایستادن تشکیل شده به معنای چیزی که آن زیر ایستاده است . یعنی چیزی که همه چیز روی ان ایستاده است یعنی قائم بر اوست .
نظامی در مخزن الاسرار می گوید :
زیر نشین علمت کائنات
ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
ای کاش ما هم می توانستیم دفتر هستی هر موجودی را ورق بزنیم و چیزی را که آن زیر ایستاده ببینیم .
کسی کز معرفت نور و صفا دید
به هر چیزی که دید اول خدا دید

امین کیخا نوشته:

با سپاس از روفیا

existence را هم در کتاب ایستادن در آنسوی مرگ نویسنده بجای وجود برون ایست ترجمیده است .

امین کیخا نوشته:

از همین بن stance که با ایستادن پارسی یکی است وازه ی ستند را هم ساخته اند که به معنای stand-by است .

شمس الحق نوشته:

دکتر کیخا درود بر تو !
خوش آمدی که گنجور بی حضورت لطفی نداشت ، اما روفیا و همچون او حقیر را در این گمگشتگی زبان پارسی به آینده این ملک کهن امیدوار می سازد . از تشابه ایستادن و ستند با stance و stand - by بسی لذت بردم ، بودت بیش باد ، کم مباد ! در غیابت با دکتر ترابی دلخوش بودیم که به او سلام می کنم .

امین کیخا نوشته:

شمس الحق یکدانه ی ما . زمستان است و کار ما چندچندان ! فرصتی یافته ام که از چند دانای فرهیخته بیاموزم سخن ایشان زبانم را کوتاه کرده است و گوشهایم را نیوشا . کاش به شما هم دسترسی بود . اگر سیاهه کارهای یک روزم را بفهرم ( فهرست بکنم ) می بینید که روزها بسیده ی کارها نیستند . و گرنه در شاگردی همیشه ایستاده بر درگاه می بودم . دکتر ترابی هم که با ریزبینی و مهربانی و بردباری اینجا را به لطف و مهر خود گرم نگه میدارد .دوستان نو رسیده ای هم داریم که برخی واقعا استادانه می نویسند و مایه برازش و افتخار همه ی ما هستند . درود به شما خاک راه دوستان هستم .

شمس الحق نوشته:

با خود می گفتم چه کرده ام که این پزشک نابغه علم اللغة با حقیر قهر کرده است و حالا هم که می فرماید اگر .. !! قربانت شوم شما که هم آدرس مجازی مرا داری و هم واقعیم را ، لابد چنان سرت شلوغ است که نگاهی هم به ایمیل هایت نیفکندی تا عرایض مرا ببینی ! حال آن دانایایان فرهیخته کجایند ، در گنجور یا بیرون از آن ؟ در مورد دکتر ترابی و دوستان نورسیده ، اما راست گفتی که دل انسان از خواندن سخن شان آرام می گیرد . هرگاه فرصت یافتی بیا به گنجور که : بی تو بسر نمی شود .

بهرام مشهور نوشته:

در پاسخ به دوستان : آخرین بیت ، همان آیتی بود درست است زیرا با وزن مناسب تری در مصرع دوم سازش دارد :که برِ هیچ کسش حاجت تفسیر نبود . یعنی نزد هیچ کسی نیاز به تفسیر و تبیین نداشت از بس واضح بود

امید قیصری نوشته:

زنده یاد داریوش رفیعی این شعر را در نهایت سوز وگداز خوندن.آهنگساز زنده یاد مجید وفادار.برای دانلود رایگان این اثر به لینکی که برای دوستان عزیز آپلود کردم.مراجعه بفرمایند.این شعر حافظ رو اگر کسی عاشق باشه وسینه رو چاک نزنه موقع خوندنش.باید به عاشق بودن خودش شک کنه.الله اکبر.عجب شعری.
http://s9.picofile.com/file/8294710268/GHATL_IN_KHASTEH.mp3.html

رضا نوشته:

قـتـل ایـن خـسـتـه به شـمشیر تو تـقـدیر نـبـود
ورنـه هیچ از دل بی‌رحم تـو تقصیر نبود
خسته :خاطر آزرده ،زخمی
تقدیرنبود : سرنوشت وقسمت این نبود. چنین مـقدّرنشده بودکه به شمشیر توکشته شوم.
تقصیر : کوتاهی کردن
معنی بیت: خطاب به معشوقست:
توخاطرنازکت رامُکدّرمکن! توکه در کشتنِ ما هرآنچه توانستی کردی! تو دربی مهری چیزی فرو نگذاشتی ودربی رحمی هیچ کوتاهی نکردی وبه قصدِ کشتن من، شمشیرتیزِعشق را فرود آوردی و مرا زدی ولی چه می شودکرد، قسمت این چنین نبود که با شمشیر تو کشته شوم. خسته ومجروح شدم اما کشته نشدم. حافظ معشوق را دلداری می دهد که دلگیرواندوهناک مباش ! توناتوان نبودی، توهیچ تقصیری نداری که من کشته نشدم! امّااین دلداری بسیاررندانه است! جسارتِ حافظ همانندِ همه ی ویژگیها وابعادِ شخصیّتش مثال زدنی وستودنیست.
صددریغ وهزارافسوس که ازشان ِ نزول ِ غزلها، سندِ معتبری در دست نیست تا عاشقانِ حافظ باآگاهی ازاینکه این غزلیّات درچه زمانی، به چه مناسبتی وبرای چه کسی سروده شده،ازخواندنِ این اشعارحظّ بیشتری ببرند،لاجرم هرکسی برحَسبِ فکرگمانی دارد. یکی ازصاحبنظران بنام درشرح این غزل، اضافه نموده که “شاه شجاع” مخاطبِ این غزل می باشد. شاه شجاع که مدّتی انیس ومونس ِحافظ بوده، ظاهراً تحتِ تاثیر اطرافیان،ازاین شاعرمنتقدِجسورِوبی باک، رویگردان شده ودرادامه یِ کدورت، باهماهنگی ِقبلی بامتعصّبینِ یکسویه نگر،زمینه ی صدور حکم اِرتداد وتبعید برای یارقدیمی خویش را فراهم ساخته است.!
البته باتوجّه به اینکه زندگانی ِاین شاعرفرهیخته، درهاله ای ازابهام فرورفته، صحّت وسُقم این داستانها چندان روشن نیست ونمی توان باقاطعیّت تاییدکرد. چنین داستانها وافسانه هایی که ازاین شاعردوست داشتنی نقل می شود بعضاً موجب شکسته شدن دل دوستان وعاشقانِ آنحضرت می گردد.! چراکه بعضی ازشدّت ِ علاقه وارادت ،دوست دارند تمام غزلیّاتِ حافظ عارفانه وبرای خدا سروده شده باشد! درصورتی که این انتظارقابل قبول نبوده وحقیقت چیزی غیرازاین است.
برای نمونه حافظ دوستی ساده دل وپاک نیّت، بامطالعه ی داستان شاه شجاع درمعنای این بیت،آهی ازدل برکشیده و واگویه های دلش راذیل این داستان چنین آورده بودکه:
” …وای من یک عمرفکرمی کردم که مخاطبِ این غزل خداست وحافظ این گله وشکایتش را به درگاهِ خدامی کند من نمی دانستم که مخاطبِ این غزل شاه شجاع است تورابخدا یکی بگوید که این داستان افسانه ای بیش نبوده وصحّت ندارد…..”
حافظ دوستان عزیز وارجمند درچنین شرایطی می بایست به یک مطلب کلیدی توجّه فرمایند تاشاهدِ بروزچنین سرخوردگی ها وسردرگمی های ناراحت کننده نباشیم.
هیچ شکی نیست که حافظ یک شخصیّتِ اَبَرانسانی دارد وجهان بینیِ او فراتر وفراشمول است یعنی درچارچوبِ زمان ومکان ومذهب ومرز وارادت به یک نفرخاص وووووومحدود نمی شود. درست است که اوجهانشمول فکرمی کند وتراوشاتِ طبع وذهن وزبانِش، درپشتِ هیچ مرز وملیّت ومکان وزمان منتظر باقی نمی ماند. امّاباید بپذیریم که حافظ نیزمثل همه ی ما، اتّفاقاتی داشته،رفیقِ گرمابه وگلستانی داشته، روحیّه ی مبارزه و زبانِ انتقادآمیزی داشته، دغدغه ی نان شب ونگرانی وتشویش ِ حفظِ جان وزندگی داشته وناگزیر بوده درغزلیّاتش، به پیامدها وتبعاتِ این جریانات اشاره کند. اتّفاقاً هنر ونبوغ حافظ درهمین است: “درهم آمیختنِ وقایع ِ روزمرّه ی زندگی ومسائل پیش پاافتاده با مسایل ماوراالطبیعه،عشق وعرفان ورندی وحکمت وفلسفه، وبه سیاحت بردنِ مخاطبین ودوستارانش ازمسیراتّفاقاتِ زمینی به فراخنای آسمان معنویّات وعالم روحانی وبازگشتِ دوباره به زندگانی زمینی”
شاید حافظ گلایه ای ازیک دوست مثلِ شاه شجاع را دستآویز وبهانه ای برای سرودنِ یک غزل قراردهد، امّاچنانکه می بینیم وازآنحضرت سراغ داریم سخن رابگونه ای پیش می برد که تمام مردم، صرفنظر ازملیّتها وزبانها وزمانها، بهرمندمی گردند. اواین توانمندی رادارد که دردِ خَلقی را دریک غزل بازگو ودرمان آن رانیز ارایه دهد! ضمنِ آنکه گلایه های خصوصی اش رانیز ازفلان دوست یا پادشاه مطرح ساخته وبگوش او برساند..
اودرمقام ِ یک عاشقِ صادق گرچه درمحضر معشوق،هرگز پارا ازگلیم خویش وازحدودِ خود بیرون نمی نهند،لیکن آنچه که بایدگفت رابانهایتِ ادب واحترام وبابیانی حافظانه می گوید!. اوحتّا درپیشگاهِ خداوند نیزچنین عمل می کند. اودربسیاری ازغزلیّاتش، خداراهمچون یک دوست صمیمی قلمدادکرده ودرمقامِ یک دوست بااوبه صحبت می نشیند، اظهاربندگی وارادت می کند وگهگاه نیزصمیمانه گله وشکایت می کند.
ای که درکشتنِ ماهیچ مدارا نکنی
سودوسرمایه بسوزی ومحابا نکنی مـن دیـوانـه چـو زلـف تـورهــا مـی‌کــردم
هـیـچ لایـق‌تـرم از حـلـقـه‌ی زنـجـیـر نـبـــود
دیوانه : عاشق
بین “دیوانه” و “زنجیر” و بین “زلف” و “حلقه” ایهام تناسب وجود دارد.
چنانچه آن داستان شاه شجاع صحّت داشته باشد، معلوم می شود که این حافظ بوده که ازشاه شجاع رویگردان شده ونسبتِ به قطع روابط پیش دستی کرده است. درهرصورت بدون درنظر گرفتن داستان رابطه ی حافظ وشاه شجاع، حافظ دراینجا به یکی ازفرازوفرودهای عشق زمینی اشاره می کند. بعضی اوقات عاشق زودرنج می شود وتصمیم می گیرد به رابطه ی عشقی ِ خودبامعشوق پایان دهد.این بیت به بهترین شکل عاطفی واحساسی، حال آنها رابیان می کند وزبانحال آنهاست.
معنای بیت:
من دیوانه بودم ودچار خشم وبحرانِ عاطفی شده بودم،آن هنگامی که قصد کردم رابطه‌ی عاطفی ِ خودرا باتوبه پایان برسانم و ترا رها کنم. حقِّ منِ دیوانه همین زنجیر است ومن سزاواراین هستم. “می دانیم که دیوانه راازقدیم جهتِ کنترلِ بهتربه زنجیرمی بستند” حافظ ضمن ِ اشاره به این مطلب، به زنجیرگیسو نیز اشاره دارد.! ظاهرسخن چنین است که من ازروی ِدیوانگی تورا رهاکردم وحالاکه مرابه زنجیربسته اندلایق ِ این زنجیرم.امّا زنجیراستعاره ازحلقه های زلف وگیسوی بافته شده نیزهست. رندانه به مخاطبِ خویش می گوید من لایق آن زنجیرگیسوی ِ توبودم ودیوانگی کردم که خودراازآن رَهانیدم. درهردو صورت ابرازپشیمانی نیز مشهوداست.
شاید بین ِحافظ وشاه شجاع یک رابطه ی عاطفی برقراربوده وپس ازمدّتی ازسوی حافظ بنابه دلایلی قطع شده وحال پشیمانیِ خودرا این چنین ابراز می دارد. امّا لطفِ سخن ِحافظ دراینجا بسیارمهمّترازاصلِ موضوع ِ رابطه ی این دوشخصیّتِ تاریخیست.
روانی،لطافت وشیواییِ سخن، اصلِ موضوع را تحتِ تاثیرقرارداده وبیشتربُعدِ شاعرانگیِ حافظ رابرجسته ساخته است. شاعری که قادراست همه ی احساسات وعواطفِ پنهانی ِ عاشقی را که ازنظرپوشیده ونادیدنیست، همچون نقاّشی چیره دست، به تصویر کشد ودرمعرض ِ دیدِ همگان به تماشاگذارد.
بازمَسِتان دل ازآن گیسوی مشکین حافظ
زانکه دیوانه همان بِه که بُوَداندربند.

یـا رب ایـن آیـنـه‌ی حُـسـن چـه جـوهـر دارد
کـه در او آه مــرا قــوّت تـأثـیـر نـبـود
آینه‌ی حُسن: زیبایی به آئینه تشبیه شده است.
جوهر : ذات ، اصل ، ماهیّت ، جسم

در قدیم آینه را با صیقل دادنِ “فولاد” یا “مس” و دیگر فلزات می‌ساختند. هرفلّزی که ازآن آینه می ساختند، به عنوانِ جوهرِآن آینه معرّفی می شد.
وقتی در برابر آینه آه می‌کشیم بخار نفس، آینه را مُکدّر می‌ سازد. حافظ دراینجا متعجّب ازاین است که مگرآئینه ی حُسن وزیبایی ِ معشوق از چه جنس است وچه جوهری دارد که آهِ های او هیچ تاثیری درآن ندارد.
معنی بیت :
خداوندا،آئینه ی ِ رخسارِ یارمگر از چه ماهیتّی وازچه اصلی هست که حتی آِه من قدرتِ تاثیر در آن را ندارد؟!
حافظ دراینجا زیرکانه،بگونه ای سخن می گوید که به نظرشنونده تعریف وتمجید درآید وخاطریارآزرده نگردد. لیکن روشن است که ازسخت دلیِ یارگله می کند. آینه چون صاف و صیقل خورده است، ازاثرنفس وآهِ آدمی مکدّرمی شود. ظاهراً دلِ یارخیلی سنگدل است که ازآه های عاشق تاثیرنمی پذیرد.
تاچه کندبارُخ تودودِ دل من
آینه دانی که تابِ آه ندارد.
سـر زحـسـرت به درمـیـکـده‌ها بـرکــــردم
چون شناسای تو در صومعه یک پـیـر نـبـود
شناسای تو: شناسنده ی تو، کسی که تورا شناخته باشد
پـیـر : رهبر وراهنما، مُراد، عارف کامل
درنظرگاهِ حافظ “صومعه”
مکانی برای خودنمایی وریاکاری و تظاهر است. امّامیکده ، میعادگاهِ عاشقان پاک دل وپاکباخته است.
معنی بیت:
اکنون از روی حسرت وناامیدی بادلی شکسته وخاطری خسته به میکده ها پناه برده ام . زیرا هرچه در خانقاه ها گشتم عارف و مرشدی که تورا واقعاً وحقیقتاً بشناسد ، نـبـود.آنها به ریاکاری ونمایش مشغول بودند وکسی به تونمی اندیشید.
حافظ درهرفرصتی که پیداکند، شمشیرتیزسخن را به سمتِ ریاکاران وخشکه مغزانِ متعصّب می چرخاند وضربه ای به آنها می زند تابی نصیب نمانند. شایداین غزل خطاب به شاه شجاع سروده شده لیکن چنانچه ملاحظه می شود برداشت های عرفانی نیزازادامه ی غزل مُیّسراست وخواننده ی غزل برحَسَب فکر وگمانی که دارد می تواند برداشت های دلخواه داشته باشد. دربرداشت عرفانی معنی چنین خواهدشد:
خطاب به معشوق ازلی:
صومعه ها راگشتم درموردِ افکار پوسیده اشان رابه دقّت کاویدم،تفحُص وتحقیق کردم، جستجوکردم،هیچکدام ازتوشناختی نداشتند،آنها ازفضائل وخصوصیّات وکرم ِ توکاملن بی اطلاع هستند. آنها همانگونه که مردم رامی فریبند گمان می کنند توراهم می توانند بفریبند! آنهابی همّتانی هستند که تنهاخودرافریب می دهند ونمی دانند که انتظاروخواستِ توازبندگانت چیست؟
زکُنج صومعه حافظ مجوی گوهرعشق
قدم برون نه اگرمیل جستجوداری
نـازنـیـن‌تـر ز قـدت در چـمـن نـاز نــرُســت
خوش‌تر از نقـش تو در عـالّـَم تصـویر نـبـود
چمنِ ناز: نازکردن به چمن تشبیه شده است. برای اینکه سخن درموردِ قدوقامتِ یاراست. درعالم ِ ناز، دردنیای ناز، ازقدت چیزی نازنین ترنیست.
عالَم تصویر: هستی، کائنات وجهان آفرینش، چیزی زیباترازنقش تو، رخسارتو یاشمایل تودرجهانِ هستی وجودندارد.
معنی بیت:
درباغ وچمن ِناز، ودرعالم دلبری ،قامتی نازنین ترازقامتِ تویافت نمی شود. قدت ازسرودلرباتراست و درجهانِ هستی شمایلی دلکش تر از تو آفریده نشده است.
درآن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت
جزآنقدرکه رقیبان ِ تندخوداری
تا مگـر هـمـچـو صـبـا باز به کوی تو رسـم
حـاصـلـم دوش بـجـز نـالـه‌ی شـبـگـیـر نـبـود
باد صبا همیشه دررفت وآمداست. از کوی یار می‌آید درچمنزارچرخی می زند، عطروبوی یار رابه عاشقانش می رساند ودوباره به منزل یارمراجعت می کند.هنگام ِ وزش صدایی تولیدمی کند گویی که عاشقی درفراقِ یار ناله ای سرداده باشد.
حافظ که دیشب را سراسرناله وزاری کرده ،انتظاردارد اقبالش چون اقبال ِ بادِ صبا بوده باشد وامکان ِ بازگشت به سرمنزل ِ یار برایش میسّرباشد.
ناله‌ی شبگیر : آه و زاری شبانگاهی
معنی بیت:
برای اینکه اقبالی چون اقبال ِبادِ صباداشته باشم وهمانند او به کوی تو دسترسی پیداکنم، دیشب رایکسر به آه و زاری سپری کردم .
صباخاکِ وجودِمابدان عالی جناب انداز
بُوَدکان شاهِ خوبان رانظربرمَنظراندازیم
دربرداشت عرفانی می توان بانظرداشتِ رانده شدن انسان ازبهشت(جوارحق) به زمین، این معنی راحاصل نمود:
به امید اینکه دوباره به بارگاهِ کبریاییِ تو دسترسی پیداکنم روزگارم را باآه وناله ی شبانگاهی می گذرانم ودرفراق ِ تو گریه وزاری می کنم تا مگر همچون صبا بی هیچ دغدغه ای به بارگاهِ توجوازعبوری داشته باشم.

آن کشیدم ز تو، ای آتش هجران که چو شمع
جـز فـنـای خـودم از دسـت تـو تـقــدیر نـبـود
فـنـا :نابودی، ازبین رفتن
“آتش هجران” را در اینجا می توان استعاره از خود معشوق گرفت.
معنی بیت: ای آتش ِهجران ،ای معشوق،ازآتش دوری وفراق توآنسان درد و رنجی کشیدم که هیچ چاره ای همانند شمع،جز فنا شدن از سوختن نداشتم .
سوزدل بین که زبس آتشِ اشکم چون شمع
دوش برمن زسرمهرچوپروانه بسوخت
آیـتـی بـود عـذاب اندُهِ حافظ بی تـو
که برهـیچکس‌اش حاجت تـفـسیر نبود
آیت : نشانه
: اندوه وغصّه وغمِ حافظ خود آیه‌ی عذابی بود که هر کس می دید وازچهره اش می‌خواند نیازی به شرح و تفسیر نداشت. خودش از رنگِ رخسارمعنا ومفهوم ِ آن رادرک می کرد و می‌فهمید که موضوع چیست.
حافظ گرچه درمسیرعشق، رنج وعذابِ تحمّل سوزی راتجربه کرده است، لیکن هرگزتسلیم نشد ومصمّم وبااراده به راهِ خویش ادامه داد. اوچون درختی کهنسال ریشه درعمقِ خاک داشت وباشکسته شدن چندشاخه باتبراندوه قامت خم نکرد.
زجورِکوکبِ طالع سحرگهان چشمم
چنان گریست که ناهید دید ومَه دانست.

کانال رسمی گنجور در تلگرام