گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۴

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

شبی که ماه مراد از افق شود طالع

بود که پرتو نوری به بام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار

کی اتفاق مجال سلام ما افتد

چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم

که قطره‌ای ز زلالش به کام ما افتد

خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز

کز این شکار فراوان به دام ما افتد

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی

بود که قرعه دولت به نام ما افتد

ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ

نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمید نوشته:

درود
بیت پنجم
چو جان فدای «لبت»…
صحیح است.
با توجه به روند شعر که معشوق را مخاطب قرار داده «لبت» صحیح می باشد.

پاسخ: با تشکر، نسخه‏ی قزوینی که مرجع احتمالی منبع گنجور است همین است.

گلیاد نوشته:

در بعض نسخ آمده:
ملوک را چو ره خاکبوس این در نیست
کی اتفاق مجال سلام ما افتد
استاد شجریان هم در آلبوم جان عشاق به همین صورت خوندن
من هم در نسخی که دارم(از جمله نسخه دکتر غنی)
آمده که :
چو جان فدای لبت شد خیال می بستم
که با توجه به معنی هم به نظرم میاد این درست تر باشه
با تشکر

ویرایش جدید ساغر