به پاسبانی یک قطره آب گوهر خویش
به هر دو دست نگهدار چون صدف سر خویش
خوش آن زمان که به قصد هوای کشور خویش
گهی برون ز شکاف قفس کنم سر خویش
نشد نشاط نصیبم چو صید دام شدم
مگر به وقت طپیدن به هم زنم پر خویش
گهی بداد ز دستم گهی بدرد از پا
چهها نمیکشم از دست نفس کافر خویش
رود چو خامه سرش یک قلم به باد فنا
قدم هرآنکه گذارد برون ز مسطر خویش
عجب مبین که سر ما به آسمان ساید
از آنکه داغ تو را کردهایم افسر خویش
تو قدر دل چه شناسی که در محیط، صدف
چه احتمال که داند بهای گوهر خویش
ز جور دهر به تنگ آمدم بسی قصاب
بریم درددل خویش را به داور خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره زندگی و ارزش وجودی میپردازد. شاعر به نگهداری از خود و ذات خویش مانند صدفی که مروارید را درون خود دارد، اشاره میکند. او از نارساییها و دردهایی که در زندگی تجربه کرده، سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه نفس و مشکلات زندگی او را به چالش کشیدهاند. همچنین، شاعر به عشق و دلبستگیای که به معشوق خود دارد، اشاره میکند و در نهایت، از فشارهای زندگی و جفاهای روزگار مینالد و خواستار داوری برای رفع دردها و دلخوریهای خود میشود.
هوش مصنوعی: به خاطر حفظ ارزش خود، باید با دقت و احتیاط از آن مراقبت کنی، همانطور که صدف از مرواریدش محافظت میکند.
هوش مصنوعی: خوشا وقتی که با آرزوی سفر به وطنم، گاهی سرم را از میان قفس بیرون میآورم.
هوش مصنوعی: هرگز نتوانستم شادابی را تجربه کنم، مانند حیوانی که در دام افتاده است. تنها زمانی که به تپش قلب میافتم، میتوانم خود را به هم جمع کنم.
هوش مصنوعی: گاهی به من کمک میکند و گاهی هم به من آسیب میزند. چه دردهای زیادی را از وسوسههای نفس خود تحمل میکنم.
هوش مصنوعی: رود مانند یک قلم است که به دست باد مینویسد و هر کسی که از منطقهای که مخصوص خودش است خارج شود، به سرنوشت بدی دچار خواهد شد.
هوش مصنوعی: عجب که سر ما به آسمان میرود، زیرا دوستداشتن تو را همچون تاجی بر سر خود گذاشتهایم.
هوش مصنوعی: تو چگونه میدانی ارزش دل را، در حالی که صدف هم نمیداند چه بهایی برای مروارید خودش وجود دارد؟
هوش مصنوعی: از ظلم و سختیهای زندگی به حدی خسته و ناراحت شدهام که دلم میخواهد تمام درد و دلهای خود را با کسی که میتواند قضاوت کند، در میان بگذارم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش
نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش
تو دانی ار بنوازی و گر بیندازی
چنان که در دلت آید به رای انور خویش
نظر به جانب ما گرچه منت است و ثواب
[...]
کریم دولت و دین سرور زمان و زمین
توئی که مثل تو گیتی ندید داور خویش
سزد که خسرو سیارگان ز بهر شرف
ز خاکپای شریف تو سازد افسر خویش
عروس مملکت اندر زمان جلوه گری
[...]
سزد که صبر کنم بر فراق دلبر خویش
ازآنکه وصلش ما را ندید در خور خویش
بلطف خواندن از خدمتش ندارم چشم
چو راضیم که نراند بعنفم از بر خویش
بود بآب دهانش نیاز و خاک درش
[...]
بجز صبا ز که جویم نشان دلبر خویش
من شکسته چو محرومم از صنوبر خویش
نشانده ام به لب جویبار دیده کنون
خیال قامت شمشاد سایه پرور خویش
به غیر کوی تو دیگر کجا برم ای دوست
[...]
مدار آینه را در صفا برابر خویش
به دست شانه مده طره معنبر خویش
نبرده ام به می لعل دست بی لب تو
که پر نکرده ام از خون دیده ساغر خویش
رقیب گفت تو را بدگهر شناخته ام
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.