گنجور

 
نظام قاری

بجان آمد دل تنگم زدست عقل سرگردان

بده ساقی می باقی زخویشم بیخبر گردان

در جواب آن

کتان سان شد تنم بی تاب وچون موئینه مو ریزان

زپار جامه سرما و فکر رخت تابستان

زمانی میخورم در بحر حبر موجزن غوطه

دمی درجامه صوف مربع میزنم جولان

چه داند چکمه را قیمت که گوئی چارپا دارد

دوابی کش سقرلاط و جل خرباشدش یکسان

گرت در بقچه خاص کسی نبود طمع جامه

سجیف آسا نرانندت نیفتی خار چون دامان

باطلس فطنی از خود را کند نسبت بدان ماند

که از شوخی معارض میشود تن جامه باکتان

بمحراب سجاده گرسری دارم مکن عیبم

کسی گوید مسلمانرا که روی از قبله برگردان

نظامی صوف طاقینست و سعدی جامه دیبا

مرقع را شمر قاری و شرب زرفشان سلمان

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

سپهسالار لشکرشان یکی لشکر کاری

شکسته شد از و لشکر ولیکن لشکر ایشان

فرخی سیستانی

چه روز افزون و عالی دولتست این دولت سلطان

که روز افزون بدو گشته ست ملک و ملت و ایمان

بدین دولت زیادت شد به اسلام اندرون قوت

بدین دولت پدید آمد به تعطیل اندرون نقصان

بدین دولت جهان خالی شد از کفران و ازبدعت

[...]

عسجدی

خجسته دولت عالی همین کرد ای ملک پیمان

که فتحی نو دهد هر روز از یک گوشه کیهان

فرود آرد سپاهت را به گرد کشور عاصی

برآرد گرد از آن کشور بسوی گنبد گردان

برانگیزد ز شادروان سپاه پادشاهی را

[...]

ناصرخسرو

چه گوئی؟ ای شده زین گوی گردان پشت تو چوگان

به دست سالیان شسته زمان از موی تو قطران

ز قول رفته و مانده چه بر خواندی و چه شنودی؟

چه گفتند این و آن هر دو؟ چه چیز است این، چه چیز است آن؟

گر این نزدیک را گوئی و آن مر دور را گوئی

[...]

منوچهری

چو رستم گشت در کوشش، چو حاتم گشت در بخشش

چو لقمان گشت در حکمت، چو سلمان گشت در عرفان

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه