گنجور

 
نظام قاری

مائیم کز جهان غم دلبر گرفته ایم

دل داده ایم و دامن دلبر گرفته ایم

در جواب آن

ارمک عزیز ماست که در بر گرفته ایم

سر تا بپای او همه در زر گرفته ایم

از پیشک طلا و در دگمهای جیب

محبوب صوف در زر و زیور گرفته ایم

خشبوی جیب اطلس چرخ از بخور ماست

در زیر ذیل خویش چو مجمر گرفته ایم

بگشاده ایم بسته دو صدره عمامه را

عقده نگو نیامده از سر گرفته ایم

صمد بار پیش قحبه والا بشاهدی

در شامگاه شده بچادر گرفته ایم

در جامه خانه دلبر ماهست نرمدست

دل داده ایم و دامن دلبر گرفته ایم

قاری شدند سیر خلایق زاطعمه

روی زمین بالبسه یکسر گرفته ایم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عطار

ما هر چه آن ماست ز ره بر گرفته‌ایم

با پیر خویش راه قلندر گرفته‌ایم

در راه حق چو محرم ایمان نبوده‌ایم

ایمان خود به تازگی از سر گرفته‌ایم

چون اصل کار ما همه روی و ریا نمود

[...]

خواجوی کرمانی

ما حاصل از جهان غم دلبر گرفته ایم

وز جهان بجان دوست که دل برگرفته ایم

زین در گرفته ایم بپروانه سوز عشق

چون شمع آتش دل ازین در گرفته ایم

با طلعتت زچشمه ی خور دست شسته ایم

[...]

جهان ملک خاتون

دیگر هوای عشق تو در سر گرفته‌ایم

عشق رخ چو ماه تو از سر گرفته‌ایم

بر یاد آن دو چشم و لب لعل دلکشت

از بادهٔ خیال تو ساغر گرفته‌ایم

دایم خیال قدّ چو سرو روان تو

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

ماییم کز جهان همه دل برگرفته‌ایم

جان داده‌ایم و دامن دلبر گرفته‌ایم

مست و خراب و عاشق و رندیم و باده‌نوش

آب حیات از لب ساغر گرفته‌ایم

چون مذهب قلندر رندی و عاشقی است

[...]

حسین خوارزمی

ما ای صنم هوای تو از سر گرفته‌ایم

چون شمع ز آتش دل خود درگرفته‌ایم

دل برگرفته‌ایم ز هستی خویشتن

زان پس هوای همچو تو دلبر گرفته‌ایم

بهر غذای طوطی طبع سخن گذار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه