گنجور

 
فضولی

ز سیر سایه همراه تو ای مه رشک‌ها بردم

برای دیدنت گر چشم هم می‌داشت می‌مردم

مرا بر چشم پر خون جمع گشته نیست پیکانت

در گنجینه لعلی‌ست با آهن برآوردم

به کف در کوی تو می‌گشتم از من نقد جان گم شد

پشیمانم که بد کردم به چشمان تو نسپردم

بنای خانه دل گشت ویران بهر تعمیرش

گلی باید بیا ساقی سفالی ده پر از دردم

بحمدالله که مردم در غم عشق تو و هرگز

به شرح درد دل طبع لطیفت را نیازردم

به خود تا چند خندی ای صدف بگشا دهن زین بس

به دور گوهر اشکم مزن از دانه در دم

فضولی نیست هر شب تا سحر غیر از فغان کارت

ترا من از سگان کوی او بیهوده نشمردم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حافظ

مرا می‌بینی و هر دَم زیادَت می‌کنی دَردَم

تو را می‌بینم و میلم زیادَت می‌شود هر دَم

به سامانم نمی‌پرسی، نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی، نمی‌دانی مگر دردم؟

نه راه است این که بُگذاری مرا بر خاک و بُگریزی

[...]

جامی

معاذالله ازان شبها که بود از حد برون دردم

تو با اغیار می خوردی می و من خون همی خوردم

به روی این و آن هر دم چو ساغر می زدی خنده

من از غم چون صراحی گریه خونین همی کردم

پری را چون روا باشد که گردد دیو هم زانو

[...]

بابافغانی

من آشفته هم در خواب مستی کاش می مردم

که روز از مستی شب این همه خجلت نمی بردم

زبان خود بدندان می گزم هر دم من ناکس

که از بهر چه در مستی لبت را نام می بردم

کشم صد انفعال از خویش و میرم از پشیمانی

[...]

بیدل دهلوی

ز دست عافیت داغم سپند یأس پروردم

به این آتش که من دارم مگر آتش‌ کند سردم

اسیر ششدر و تدبیر آزادی جنونست این

چو طاس نرد هر نقشی‌که آوردم نیاوردم

چو شبنم شرم پیدایی‌ست آثار سراغ من

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
رضاقلی خان هدایت

نه چون بلبل به پای گلبنی روزی به شب بردم

نه چون پروانه با شمعی یکی شب تا سحر کردم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه