گنجور

 
فیض کاشانی

خوش است مرگ اگر برگ مرگ ساز کنی

سزد جمالت اگر هست پرده باز کنی

ز قالب تو زر ده دهی برون آید

درون بوتهٔ اخلاص اگر گداز کنی

بزیر هستی خود تا بکی نهان باشی

ز خویش پرده بر افکن که کشف راز کنی

عروج بر فلک سروری توانی کرد

بخاک درگه نیکان اگر نیاز کنی

میانه گر بتوانی گزید در اخلاق

ترا رسد که بسرعت ز پل جواز کنی

چه شاه راه حقیقت نموده‌اند ترا

هزار حیف اگر روی در مجاز کنی

توانی آنکه یکی از مقربان گردی

دو رکعت از سر اخلاص گر نماز کنی

در عمل بگشا بر امل که می‌ترسم

در امل بلقای اجل فراز کنی

برای آخرت ار توشهٔ بدست آری

بگور چون روی آسوده پا دراز کنی

ببندی ار در لذات این جهان بر خود

بروی خویش دری از بهشت باز کنی

اگر زهر دو جهان بگذری بحق برسی

ترا رسد که بر اهل دو کون ناز کنی

گهی بعروهٔ وثقای حق رسد دستت

که از متابعت باطل احترازکنی

در حقایق اشیا شود بروی تو باز

در مجاز بروی خود ار فراز کنی

تو را بخلعت هستی از آن شرف دادند

که تا بمعرفت این جامه را طراز کنی

چه مرگ میطلبی چون شدی حزین ای فیض

خوش است مرگ اگر برگ مرگ ساز کنی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

چو با تو خصم شود سفله ای نه از خرد است

که در خصومت او مکر و حیله ساز کنی

هزار حیله توان ساخت وز همه آن به

که هم ز صلح و هم از جنگش احتراز کنی

هلالی جغتایی

ز روی ناز و حیا منعم از نیاز کنی

نیازمند توام، گر هزار ناز کنی

گهی که جانب احباب چشم باز کنی

بهر نیاز که بینی هزار ناز کنی

همیشه باز کنی چشم لطف سوی کسان

[...]

میلی

خوش آنکه بیخودم از نشاهٔ نیاز کنی

گهی کرشمه، گهی عشوه، گاه ناز کنی

بسی ز خواری خویش اعتبارم برگیرم

که پیش من چو رسی، از من احتراز کنی

عتاب او ز پیامم ازان بود قاصد

[...]

صائب تبریزی

بر این مباش که خون در دل نیاز کنی

به قدر مرتبه حسن خویش ناز کنی

خوش است غارت دل ها، ولی نه چندانی

که عمر جلوه خود صرف ترکتاز کنی

نهایتش گرهی چند وا کند از زلف

[...]

فیاض لاهیجی

برین مباش که قانون تازه ساز کنی

به قول بلهوس از عاشق احتراز کنی

تمیز عاشق و اهل هوس نمی‌داند

به جان خویش که خاطر نشان ناز کنی

زبان سوسن، بی‌گفتگو نمی‌ماند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه