گنجور

 
فیاض لاهیجی

ای نازنین که نازش من بر تو باد و بس

بیگانة غم تو مباد آشنای من

ای آشنای دشمن و ناآشنای دوست

وی دشمن مروّت و خصم رضای من

ای آنکه نیست کار دلم جز وفای تو

ای آنکه نیست کام دلت جز جفای من

ای غمزدای دیده و حسرت‌فزای من

ای دلبر ستیزه‌گر بی‌وفای من

ای نازش نیازم سر تا به پایِ تو

ای پایمال نازت سر تا به پایِ من

شکریست در لباس شکایت دل مرا

وآنهم ز بخت بی‌اثر نارسای من

روزی که برگزیدمت از اهل روزگار

گفتم که دیگری نگزینی به جای من

عمریست در وفای تو عمرم بسر گذشت

کز تو نبود غیر غمت مدّعای من

خود طرفه اینکه نرم نیی در وفا هنوز

وین طرفه‌تر که سخت‌تری در جفای من

روزی که کیمیای تو تأثیرجو نبود

کامل عیار بود مس ناروای من

اکنون که سنگ راه تو نرخ گهر گرفت

شد این‌چنین به خاک برابر طلای من

دانسته گر کنی به من اینها خوشا دلم

ور خود ز حال من خبرت نیست وای من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

ای بوده در قفای تو دایم دعای من

بیگانگی مکن که شدی آشنای من

دست از جفا بدار، وگرنه دعا کنم

تا داد من ز تو بستاند خدای من

گر من دعا کنم به سحرگاه، وای تو

[...]

اوحدی

ای اوفتاده در غم عشقت ز پای من

گر دست اوفتاده نگیری تو، وای من!

نای دلم مگیر به چنگ جفا چنین

کز چنگ محنت تو ننالم چو نای من

پشتم چو چنبر از غم و نیکوست ماجری

[...]

ناصر بخارایی

می‌رفت جان ز بهر دل مبتلای من

می‌گفت دوست را که تو بنشین به جای من

تن شد ضعیف و یار نیامد به عیادتم

میلی به استخوان ننماید همای من

خواندم دعا و سوی فلک کردمش روان

[...]

نسیمی

ای در بلا فتاده دل مبتلای من

کس را مباد هیچ بلا چون بلای من

از درد عشق یار چنان مبتلا شدم

کاندر جهان طبیب نداند دوای من

عشق از برای دل بود و دل برای عشق

[...]

اهلی شیرازی

ای سبز پر کرشمه مشکین قبای من

سر تا قدم بلای سیاهی برای من

با جامه سیاه که در عین شوخیی

دلجوتری ز مردمک دیده های من

چشم تو گرچه کشت بیک دیدنم ولی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه