گنجور

 
فیاض لاهیجی

ای آنکه هر دم از نگه دلنواز خویش

جان دگر به قالب حسرت روان کنی

بر لب چو نوبهار تبسّم کنی سبیل

رخسار آز را چو رخ گلستان کنی

جوهرنما کند چو غضب تیغ ابروت

گلزار رنگ چهرة گل را خزان کنی

با دشمنان درآیی چون بوی گل به خار

وز دوستان چو باد صبا سر گران کنی

من خود نگویم اینکه در اطوار دوستی

با غیر چون نشینی و با من چه‌سان کنی؟

لیکن دو بیت بر تو ز نظم یگانه‌ای

خوانم بآن امید که شاید روان کنی

دارم وصیّتی به تو ای دشمن دلم

خواهم غلط کنی تو و گوشی به آن کنی

مفروش دوست بر سر بازار دشمنان

ترسم درین معامله آخر زیان کنی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

شاها بهانه جویی تا زرفشان کنی

وز سیم و زر زمین چو ره کهکشان کنی

از دوستی بخشش گلشن کنی همی

کز زر و گل زمین را چون گلستان کنی

زین سیم و زر که بخشی شاها شگفت نیست

[...]

اوحدی

از غمزه تیر سازی و ز ابرو کمان کنی

تا من چو نام بوسه برم قصد جان کنی

گر یک نظر به جان بخریم از لبت، هنوز

ترسی کزان معامله چیزی زیان کنی

وقتی که نیم جرعهٔ شادی به من دهی

[...]

حزین لاهیجی

بر هر زمین که جلوه کنی آسمان کنی

می زیبدت که ناز به کون و مکان کنی

این لطف جلوه ای که ز سرو تو دیده ام

بر خاک اگر گذر فکنی پرنیان کنی

هر جا گشایی از پی دل زلف پرشکن

[...]

نشاط اصفهانی

باشد بدل شکایت اگر از غمی ترا

باهیچکس مباد حکایت از آن کنی

گردوست است رنجه نماییش دل زغم

ور دشمن است خاطر او شادمان کنی

وین هم غم دگر که زبیهوده گفتنی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه