گنجور

 
فیاض لاهیجی

باز با عشق تو محکم می‌کنم پیمان خویش

آتشی می‌افکنم در دین و در ایمان خویش

منّتی دارم که درد من نمی‌داند کسی

ورنه می‌کُشتند بی‌دردانم از درمان خویش

زین پریشانی که از زلف تو در جان منست

تا قیامت کرده‌ام فکر سر و سامان خویش

وصل اگر با غیر باشد کنج تنهایی گزین

از بهشت دیگران به گوشة زندان خویش

حیرتی دارم که درد دل چرا ناگفته ماند

من که در هر ناله پیدا می‌کنم پنهان خویش

ملک عشقست این و در وی بندگی فرمانرواست

می‌کند اینجا رعیّت ناز بر سلطان خویش

غربتش گاهی به چاه و گه به زندان می‌برد

ورنه یوسف هم عزیزی بود در کنعان خویش

یوسفیم و خویش را در چاه می‌رانیم ما

ما نمی‌بینیم کس را غیر خود اخوان خویش

دل نمی‌سازد به ما بی‌وعدة دیدار دوست

ورنه می‌سازیم ما و دیده با حرمان خویش

زین سفر این مایه حسرت‌ها که ما را سود شد

تا قیامت پای ما و گوشة دامان خویش

حسرت عالم ز دل بیرون رود فیّاض را

گر رسد یک دم به یاد خان عالیشان خویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش

بر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش

گفتمش ای جان جان ساقیان بهر خدا

پر کنی پیمانه را و نشکنی پیمان خویش؟

خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنم

[...]

امیرخسرو دهلوی

سالها خون خورده ام از بخت بی سامان خویش

تا زمانی دیده ام روی خوش جانان خویش

از خیال او چه نالم؟ رفت چو کارم ز دست

من به خون خویش پروردم بلای جان خویش

بس که خود را گم کنم شبها به گرد کوی تو

[...]

سیف فرغانی

یار سلطانست ومن در خدمت سلطان خویش

خلق را آورده ام در طاعت فرمان خویش

یار مهمان می رسد من از برای نزل او

در تنور سینه می سوزم دل بریان خویش

چون زلیخا در سفر عاشق شدم بر روی یار

[...]

حسین خوارزمی

این منم ره یافته در مجلس سلطان خویش

جان دهم شکرانه چون دیدم رخ جانان خویش

دیگران گر سیم و زر آرند از بهر نثار

من نثار حضرت جانانه سازم جان خویش

دارم از دیده شرابی و کبابی از جگر

[...]

جامی

چون نهفتی آن دو رخ بگشا لب خندان خویش

جلوه ده بر بیدلان یک غنچه از بستان خویش

کس رطب بی خسته کم دیده ست لب از من مدوز

تا که سازم آن رطب را خسته از دندان خویش

مردم از پیراهنت دیدن چه حاجت زخم تیغ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه