باز با عشق تو محکم میکنم پیمان خویش
آتشی میافکنم در دین و در ایمان خویش
منّتی دارم که درد من نمیداند کسی
ورنه میکُشتند بیدردانم از درمان خویش
زین پریشانی که از زلف تو در جان منست
تا قیامت کردهام فکر سر و سامان خویش
وصل اگر با غیر باشد کنج تنهایی گزین
از بهشت دیگران به گوشة زندان خویش
حیرتی دارم که درد دل چرا ناگفته ماند
من که در هر ناله پیدا میکنم پنهان خویش
ملک عشقست این و در وی بندگی فرمانرواست
میکند اینجا رعیّت ناز بر سلطان خویش
غربتش گاهی به چاه و گه به زندان میبرد
ورنه یوسف هم عزیزی بود در کنعان خویش
یوسفیم و خویش را در چاه میرانیم ما
ما نمیبینیم کس را غیر خود اخوان خویش
دل نمیسازد به ما بیوعدة دیدار دوست
ورنه میسازیم ما و دیده با حرمان خویش
زین سفر این مایه حسرتها که ما را سود شد
تا قیامت پای ما و گوشة دامان خویش
حسرت عالم ز دل بیرون رود فیّاض را
گر رسد یک دم به یاد خان عالیشان خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر شاعری از زیباییها و جذابیتهای محبوبش سخن میگوید. او از چمن و زلف معشوقش به عنوان نمادهای زیبایی یاد میکند و احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان میکند. دلتنگی و اشتیاق برای وصال محبوب در این اشعار مشهود است و شاعر از داغهای ناشی از عشق و زیبایی معشوق میگوید. در نهایت، او به امید وصال و لذتی جاوید از بودن محبوبش تأکید میکند و منزلت او را در زندگیاش بسیار ارزشمند میداند.
هوش مصنوعی: دوباره با عشق تو، عزم و ارادهام را محکم میکنم و آتشی در اعتقادات و ایمانم ایجاد میکنم.
هوش مصنوعی: من از این موضوع خوشحالم که کسی از درد من خبر ندارد، وگرنه کسانی که بیدرد هستند، ممکن است دردی بزرگتر به من وارد کنند.
هوش مصنوعی: این آشفتگی که از موهای تو در وجود من ایجاد شده، موجب شده است که تا پایان عمر همواره در فکر پیدا کردن آرامش و سامان خود باشم.
هوش مصنوعی: اگر وصال و نزدیکی با معشوق به وسیله کسی غیر از خود او باشد، بهتر است که در گوشهی تنهاییام زندگی کنم و حتی اگر این تنهایی به زندان تعبیر شود، از بهشت دیگران که دلخوشیهای ظاهری دارند، برای من خوشایندتر است.
هوش مصنوعی: من در شگفتم که چرا نتوانستم درد و دلهایم را بگویم، در حالی که در هر نالهای که از قلبم برمیآید، حقیقت خودم را پیدا میکنم.
هوش مصنوعی: عشق مانند ملکی است که در آن، قدرت و فرمانروایی در دست عشق است. در اینجا، عشق به مانند یک سلطان خود را به رعیتش نشان میدهد و از آنها انتظار ناز و ادای احترام دارد.
هوش مصنوعی: گاهی اوقات غربت انسان را به سختیهایی مانند چاه یا زندان میکشاند، در حالی که یوسف هم در سرزمین خود عزیز و محترم بود.
هوش مصنوعی: ما مانند یوسفیم که خود را در چاه می اندازیم و از دیدن دیگران غافل هستیم و فقط به همخوهای خود توجه داریم.
هوش مصنوعی: دل ما بدون وعدهای برای دیدار دوست هرگز راضی نمیشود، اما اگر لازم بود، میتوانیم با چشمهای پر از اندوه و حسرت خود کنار بیاییم.
هوش مصنوعی: از این سفر، حسرتهای زیادی برای ما به جا مانده است که تا قیامت، بر پای ما بماند و گوشهای از دامن خود را به ما بدهد.
هوش مصنوعی: زمانی که فیّاض، با یاد خانه بزرگ و با شکوه خود، به فکر بیفتد، تمام حسرتها و غمهای زندگی از دل او دور میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
بر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش
گفتمش ای جان جان ساقیان بهر خدا
پر کنی پیمانه را و نشکنی پیمان خویش؟
خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنم
[...]
سالها خون خورده ام از بخت بی سامان خویش
تا زمانی دیده ام روی خوش جانان خویش
از خیال او چه نالم؟ رفت چو کارم ز دست
من به خون خویش پروردم بلای جان خویش
بس که خود را گم کنم شبها به گرد کوی تو
[...]
یار سلطانست ومن در خدمت سلطان خویش
خلق را آورده ام در طاعت فرمان خویش
یار مهمان می رسد من از برای نزل او
در تنور سینه می سوزم دل بریان خویش
چون زلیخا در سفر عاشق شدم بر روی یار
[...]
این منم ره یافته در مجلس سلطان خویش
جان دهم شکرانه چون دیدم رخ جانان خویش
دیگران گر سیم و زر آرند از بهر نثار
من نثار حضرت جانانه سازم جان خویش
دارم از دیده شرابی و کبابی از جگر
[...]
چون نهفتی آن دو رخ بگشا لب خندان خویش
جلوه ده بر بیدلان یک غنچه از بستان خویش
کس رطب بی خسته کم دیده ست لب از من مدوز
تا که سازم آن رطب را خسته از دندان خویش
مردم از پیراهنت دیدن چه حاجت زخم تیغ
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.