گنجور

 
فیاض لاهیجی

فانوسِ شمع کشتة دل شو نهان بسوز

خاموش چون شرار دل سنگ، جان بسوز

تا سایة غرور نیفتد ترا به سر

بال هما به مجمرة آشیان بسوز

پایی سبک رکاب کن، از خاک، جان برآر

بنمای یک کرشمه و هفت آسمان بسوز

پرتو ز شمع مهر نیفتد بخاک ما

بر کشتگان خویش گذر کن روان بسوز

بر هم زن از غبار عدم عرصة وجود

آتش برآر از دل و هر دو جهان بسوز

شب‌ها که در سراغ خودی در خیال‌ها

از من نشان خویش بگیر و نشان بسوز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عرفی

ای دل ز شوق آن مه نامهربان بسوز

تنها به گوشه ای رو تا می توان بسوز

کردی قبول منصب پروانگی دلا

خود را زدی به آتش او، این زمان بسوز

این شعله در جگر نتوان بیش از این نهفت

[...]

صائب تبریزی

بر شیشه و پیاله ظفر یافت دست ما

ای آفتاب داغ شو، ای آسمان بسوز

راهی است راه عشق که ناچار رفتنی است

یوسف تو هم در آتش این کاروان بسوز

بر کوره گلابگر افتاد راه گل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه