گنجور

 
فضولی

دل اسیر لعل آن گلبرگ خندانست باز

کار من از دست دل چاک گریبانست باز

گل دریده پیرهن بلبل فتاده در فغان

آن گل نورس مگر در سیر بستانست باز

بست جانان صد گره بر زلف و اهل درد را

صد گره زان صد گره بر رشته جانست باز

حیرت حالم ترا کردست غافل از حجاب

عالمی را چشم بر روی تو حیرانست باز

مرغ دل را گر نه بگشادست تا دست صبا

وه چه واقع شد چرا زلفت پریشانست باز

حقه لعل شکربارت شد از چشمم نهان

این نشان حقه بازیهای دورانست باز

مگذران عمر گرامی را فضولی در خطا

گرچه می دانی در امید غفرانست باز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فیاض لاهیجی

حرفم از فکر سر زلرفی پریشانست باز

دتر میان معنی و لفظم بیابانست باز

مایه می‌بندد دلم ز آشفتگی‌های دماغ

در سر شوریده‌ام سودای سامانست باز

گشت شاخ غنچه هر یک تار مژگانم ز اشک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه