نکرد ناخن تدبیر اثر دل ما را
مگر خدنگ تو بگشاید این معمّا را
فراخ عیشی موجم ز رشک میسوزد
که تنگ در بغل آورده است دریا را
فروختیم به یک تار زلف او دل و دین
اگر به هم نزند زلف یار سودا را
چهگونه نشکندم دل که زهر غمزة تو
شکست بر رخ خورشید رنگ سیما را
ملاحت شکرت شور در جهان افکند
نمک نکرده کسی جز لب تو حلوا را
به چشم باختنش وصل یوسف ارزانی
که برده است درین باختن زلیخا را
ز دیده بیتو نگه را فکند از آن فیّاض
که بیرخت نتوان دید چشم بینا را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوقهاش اشاره دارد و احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان میکند. او میگوید که عشقش را به خاطر یک تار موی او فروخته و نمیداند چگونه دلش را از غم فاصله دهد. زیبایی معشوقهاش بر جهان تاثیر گذاشته و هیچ کس نمیتواند مانند او لذت را بچشد. همچنین اشاره میکند که عشقش به او مانند داستان زلیخا و یوسف است و بدون وجود او، چشمهایش نمیتوانند چیزی ببینند. در کل، این شعر نمایانگر عشق عمیق و وابستگی شاعر به معشوقهاش است.
هوش مصنوعی: تنها تیر عشق تو میتواند راز دل ما را بگشاید و تدبیر و فکر ما فایدهای نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: سرشار از شادی و خوشحالی هستم، اما حسرت و غبطهای در دلم وجود دارد، مانند وقتی که دریا را با دستانم بغل کردهام و این احساس تنگی و محدودیت در من بهوجود آمده است.
هوش مصنوعی: ما دل و ایمانمان را به یک تار موی او فروختیم، اگر زلف محبوب با حسرت و دلباختگی ما در هم نیفتد.
هوش مصنوعی: چطور میتوانستم دل خود را بشکنم، در حالی که زهر نگاه تو باعث شد زیبایی چهرهام مانند خورشید از بین برود؟
هوش مصنوعی: زیبایی و جذابیت تو در دنیا هیاهو و شور ایجاد کرده است و هیچ کس جز لبهای تو، شیرینی را نمیتواند به خوبی به نمایش بگذارد.
هوش مصنوعی: به خاطر دیدن یوسف، زلیخا باخت خود را ارزشمند میداند، زیرا او در این باخت به عشق حقیقی خود رسیده است.
هوش مصنوعی: چشمانم به خاطر تو از نگاه کردن بازماندهاند، چرا که آن چشمهای که بدون وجود تو نمیتوان آن را مشاهده کرد، چشمان بصیرت را نیز کور میکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دو زلف تو صنما عنبر و تو عطاری
به عنبر تو همی حاجب اوفتد ما را
مرا فراق تو دیوانه کرد و سرگردان
ز بهر ایزد دریاب مر مرا یارا
بمان بر تن من زلف عنبرینت که هست
[...]
اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
بریز خون دل آن خونیان صهبا را
ربودهاند کلاه هزار خسرو را
قبای لعل ببخشیده چهره ما را
به گاه جلوه چو طاووس عقلها برده
[...]
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسّر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طَلعت خویش
بیان کند که چه بودَست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
[...]
به سرنمی شود از روی شاهدان ما را
نشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را
غلام سیم برانم که وقت دل بردن
به لطف در سخن آرند سنگ خارا را
به راستی که قبا بستن و خرامیدن
[...]
زمانه حله نو بست روی صحرا را
کشید دل به چمن لعبتان رعنا را
هوای گل ز خوشی یاد می دهد، لیکن
چه سود چون تو فرامش نمی شوی ما را
ز سرو بستان چندین چه می پرد بلبل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.