گنجور

 
فیاض لاهیجی

تمنّای تو جان اندر تن آرد نقش دیبا را

لب لعل تو بر لب آورد جان مسیحا را

کسی را کو سواد زلف روشن شد گمان دارم

تواند خواند خط سرنوشت طالع ما را

به جرم یک نظر بی‌اعتدالی انتقام عشق

نشاند آخر به روز پیر کنعانی زلیخا را

پر از خونست دل هر چند چشمم هرزه خرجی کرد

غمی از باد دستی‌های نیسان نیست دریا را

به چین زلف او از تیره‌بختی‌ها چه غم دارم

که آهم چشم روشن می‌کند شب‌های یلدا را

رموز عشق دانی شد مسلّم بر ادافهمی

کز ابروی معمّاگوی او دریابد ایما را

نشان کعبة مقصود در دل بود و ما هرزه

به گام سعی پیمودیم چندین دشت و صحرا را

مسلسل شد حدیث زلف خوبان کاش یک چندی

ز سر بیرون کنم از پختگی این خام سودا را

به ناکامی نهادم دل زصد مقصود چون فیّاض

در آب دیده شستم دفتر عرض تمنّا را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

زر افشانید بر پیلان جرس‌های مدارا را

برآرید آن فریدون فر درفش چرخ بالا را

قطران تبریزی

زمین از سنبل و سوسن شده پر عنبر سارا

ز گلنار و گل و خیری شده یاقوت گون خارا

وطواط

زهی از امر و نهی تو نظامی دین دنیا را

خهی ! از حل و عقد تو قوامی مجد علیا را

ثبات هضم تو داده سکون میدان عغبر را

نظام تو کرده روان ایوان خضرا را

کف تو شاه راهی در سخا بسیار و اندک را

[...]

مولانا

ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را

چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را

منم ای برق رام تو برای صید و دام تو

گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را

چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا

به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را

علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد

مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه