چون نعش من برند برون از سرای من
محنت برهنه پای دود از قفای من
من ذرهای سرشته ز هیچم نه آفتاب
تا پوشد این خرابه سیه در عزای من
در دوزخ افکنید به حشرم که کرده است
با استخوان سوخته عادت همای من
آن کعبهام که خشت و گلم حسن میکشید
روزی که مینهاد محبت بنای من
مینوش و شاد زی که زند خنده بهشت
دوزخ ز یک تبسم عفو خدای من
باری تو خود به کعبه فصیحی برو که هست
موج سراب هستی من بند پای من
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات از پایان زندگی و جدایی از دنیای مادی سخن میگوید. او در سوگ خود مینویسد که وقتی بدنش از دنیا رخت برمیبندد، غم و اندوه بر او حاکم میشود. او خود را جزئی از این دنیا میداند و به شدت احساس پوچی میکند. شاعر به دوزخ و عذاب اشاره میکند و به خاطر گزندهایی که به جانش رسیده، خود را در عذاب میبیند. همچنین از زیباییهای گذشته و محبت که بر اساس آن کعبهای از وجودش ساخته شده یاد میکند. در نهایت، او خطاب به دیگران میگوید که از زندگی لذت ببرند و به عفو الهی امیدوار باشند، زیرا او خود را در بند آفات دنیا میبیند.
هوش مصنوعی: زمانی که جسم بیجانم را از خانهام خارج کنند، غم و رنج مانند پای برهنهای از پشت سرم به دنبالم میآید.
هوش مصنوعی: من چیز ناچیزی هستم و نه مانند آفتاب که بتواند این تنهایی و تاریکی را در غم من بپوشاند.
هوش مصنوعی: مرا به دوزخ بیندازید، زیرا عادت کردهام با استخوانهای سوخته، به یاد پروازهای بلند خود زندگی کنم.
هوش مصنوعی: من همچون کعبهای هستم که زیباییها و عشقها در من شکل گرفتهاند، روزی که محبت، اساس وجود من را بنا نهاد.
هوش مصنوعی: مینوش و شاد باش زیرا لبخند تو میتواند جهنم را به بهشت تبدیل کند و با یک تبسم، خداوند میتواند ببخشاید.
هوش مصنوعی: به هر حال، تو خودت به مکانی مقدس برو که در آنجا سخنانی شیرین و روان وجود دارد، زیرا در این دنیا، من به مانند آب وهمی هستم که دچار محدودیت و بندگی است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای بوده در قفای تو دایم دعای من
بیگانگی مکن که شدی آشنای من
دست از جفا بدار، وگرنه دعا کنم
تا داد من ز تو بستاند خدای من
گر من دعا کنم به سحرگاه، وای تو
[...]
ای اوفتاده در غم عشقت ز پای من
گر دست اوفتاده نگیری تو، وای من!
نای دلم مگیر به چنگ جفا چنین
کز چنگ محنت تو ننالم چو نای من
پشتم چو چنبر از غم و نیکوست ماجری
[...]
میرفت جان ز بهر دل مبتلای من
میگفت دوست را که تو بنشین به جای من
تن شد ضعیف و یار نیامد به عیادتم
میلی به استخوان ننماید همای من
خواندم دعا و سوی فلک کردمش روان
[...]
ای در بلا فتاده دل مبتلای من
کس را مباد هیچ بلا چون بلای من
از درد عشق یار چنان مبتلا شدم
کاندر جهان طبیب نداند دوای من
عشق از برای دل بود و دل برای عشق
[...]
ای سبز پر کرشمه مشکین قبای من
سر تا قدم بلای سیاهی برای من
با جامه سیاه که در عین شوخیی
دلجوتری ز مردمک دیده های من
چشم تو گرچه کشت بیک دیدنم ولی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.