گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

ساقی ار عکس مه چهره به جام اندازد

باز در دور قمر شین تمام اندازد

هوسم هست که با من شود او رام ولیک

کس چسان طایر خورشید به دام اندازد

چهره شاهد مقصود مشاهد شودش

دیده هر کاو به می آئینه فام اندازد

گل بریزد همه در خاک و رود سرو ز دست

سرو خود را چو گل من بخرام اندازد

صوفی صبح چو بر سر فکند پرده نور

کس نباید که نظر بر می و جام اندازد

در شبستان افق چرخ کهن نوش کند

از شفق می که سراپرده شام اندازد

فانیا رو که به سر منزل مقصود رسد

هر که مردانه درین بادیه گام اندازد

 
 
 
حافظ

ساقی ار باده از این دست به جام اندازد

عارفان را همه در شُربِ مُدام اندازد

ور چُنین زیرِ خَم زلف نهد دانهٔ خال

ای بسا مرغِ خِرَد را که به دام اندازد

ای خوشا دولتِ آن مست که در پایِ حریف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه